من، قلم، سعید، تردید! / داستان کوتاه

من، قلم، سعید، تردید! / داستان کوتاه

نویسنده : naser_j

قلم رو دستم می‌گرفتم و می‌نشستم پشت میز، از میون انبوه کاغذهای سفیدی که روی میز ولو شده بود یکی رو بر می‌داشتم تا بنویسم، اما دوباره دستم می‌لرزید و قلم از دستم می‌افتاد. کاغذ رو مچاله می‌کردم، از پشت میز پا می‌شدم، کل اتاق رو یه دور می‌زدم و دوباره می‌نشستم تا بنویسم. 

بارها و بارها این اتفاق تکرار می‌شد، رسیده بودم به نقطه اوج داستان، مخاطب‌های مشتاقی که بیست هفته چهارشنبه‌ها رو انتظار کشیده بودن و قسمت به قسمت داستانم رو خونده بودن تا رسیده بودن به این‌جا.جایی که همه منتظر بودن تا دست سعید رو بشه و قهرمان داستان با عبور از اون بشه یکه تاز و میون‌دار روایت؛ اما دست و دلم به نوشتن رضایت نمی‌داد. نمی‌تونستم به همین راحتی ازش بگذرم.

تو این بیست هفته و بیست قسمتی که خط به خط با سعید زندگی کرده بودم انگار یه حسی بهش پیدا کرده بودم، حس ترحم شاید، و یا شاید هم بهش عادت کرده بودم. شاید هم عاشق، یه عشق عجیب، عشق یه نویسنده به شخصیت منفی و منفور داستانش. 

بیشتر از هر کسی برای خودم عجیب بود، نه من یه دختر چهارده ساله بودم که به این راحتی دل ببازم و نه سعید یه شخصیت مو بورِ چشم سبزِ چهار شونه. اون یه آدم معمولی بود مثل خیلی‌های دیگه حتی پایین‌تر از معمولی. یه آدم که جلوی سختی‌ها کم میاره و راه کج رو انتخاب می‌کنه. شاید هم همین معمولی بودنش بود که من رو مجذوبش کرده بود، شاید هم چیز دیگه‌ای. یه علاقه بی‌دلیل ولی محکم من رو بهش وابسته کرده بود. آره عاشق شده بودم وگرنه منی که با قلمم خیلی راحت جنایات و مکافات مرتکب می‌شدم و شخصیت‌های زیادی رو  فدای داستان‌هام و رضایت مخاطب می‌کردم، نباید توی این درام معمولی اجتماعی گذشتن از یک شخصیت اینقدر برام سخت می‌شد و به این راحتی اسیر تردید می‌شدم.

من مثل یه گلادیاتور، شمشیر به دست ایستاده بودم بالای سر رقیب شکست خوردم که توی خاک افتاده بود و منتظر بود تا سرش رو جدا کنم و مخاطب‌هایی که روی سکوهای سنگی آمفی تئاتر  فریاد سر می‌دادن که بِکُش.

و اما اون انگار منتظر کُشته شدن بود با همون صورت یخی و مغرورش زل زده بود به من، توی چشماش خبری از التماس نبود که اگر می‌بود شاید راحت می‌تونستم ازش بگذرم و شمشیرم رو زیر گلوش بکشم و بعد فاتحانه به سمت مردم برم.

رسیده بودم سر یه دوراهی، یا این عشق عجیب، یا اعتماد مخاطبی که بیست هفته قسمت به قسمت داستانم رو خونده بود و منتظر این لحظه بود. برای اونا سعید یه معشوقه نبود، حتی یه آدم معمولی هم نبود، یه ضد قهرمان خبیث بود که قهرمان باید ازش مثل پله عبور می‌کرد و فاتحانه می‌رسید به قله داستان.

راه سومی در کار نبود، باید انتخاب می‌کردم. مداد رو مصمم‌تر از همیشه دست گرفتم و پشت میز نشستم و از میون انبوه کاغذهای ولو شده روی میز یکی‌شون رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
این داستان واقعی که نبود اقا ناصر؟؟ بعد شما مگه دخترین که عاشق بشین؟!؟!؟:)
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٢٥
١
٠
سلام،نخیر فقط یه سوژه بود ،باور کنید مردها هم عاشق میشوند :) اما اگه منظور تون اینه چرا از زبان یک زن نوشتم جوابم اینه که یکی از مزایای نویسندگی همینه که میتونی خودت و بذاری جای کس دیگه و با عینک اون اطراف و ببینی خو منم فکر کردم اگه از زاویه دید یه خانوم بنویسم داستانم بهتر جلو میره و علت دیگش ایجاد فاصله بین شخصیت داستان و خود واقعیم بود
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
خیلی کار جالبی کردید من اتفاقا میخاستم یک متنی بنویسم با نام مرد ها عاشق نمیشوند:)از فتحعلی شاه چه خبر؟!
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
ممنونم،اگه میخواین تو فاز تخیل قلم بزنید ایده خوبیه اما گاهی در واقعیت مردها عمیق عاشق میشوند(: فتحعلیم خوبه ،سلام داره خدمت تون الانم از سر و کولم بالا میره و میگه:زود باش قسمت دیگری از احوالات ما را بنگار!! اما گرفتاریاا مجال نمیده خوو
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
تخیلم خوب کار میکنه اگر کار نمیکرد بی بهانه شعر عاشقانه گفتن سخت میشد برام... شمام ک شعرای منو نخوندین احیانا!!
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
صد درصد تخیل تون عالیه مثل قلم تون اتفاقا خوندم شعر ها و ترانه ها تون رو اگه نظر ندادم به این خاطر بود که تو شعر تجربه ای ندارم جز گاهی که پا تو کفش شاعرا میکنم و یه خط خطی های میکنم
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
شخصیت داستانتون که داره داستان مینویسه دختره؟اگه دختره که چرا یه پسر باید از زاویه ی دید یه پسر بنویسه؟اگرم پسره چه معنی داره که پسر اینچوری عاشق یه پسر بشه؟
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
درود،آره یه دختره ،فکر نمی کنم نوشتن از زبان یه خانوم خلاف عرف نویسندگی باشه یه نویسنده این اختیار و داره که از زاویه دید هر کس و هر چیزی بنویسه حتی میتونه خودش رو جای اشیای بی جان بذاره و بنویسه
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
تبریک میگم جناب سروان! گشتم نبود، نگرد نیست :-) به قولت عمل کردی// یه نکته رو دلم نمیاد بهت نگم که سوژه هایی که انتخاب می کنی خیلی خوبن و نکتۀ بعدی: خوب قلم می زنی! و نکتۀ سوم: سعید معشوقه نیست، معشوقه؛ یا به عبارتی معشوق است. مرحبا رفیق، مرحبا!
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
سلام آمیرزا ای کاش اون یه قلمم پیش نمیومد که صد در صد وفای به عهد میکردم :) مرسی آمیرزا لطف داری ،خوب میخونی داداش وگرنه من کماکان نوشته هام رو خط خطی بیش نمیدونم امیدوار به یادگیریم ولی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
و علیکم؛ اشکالی نیست! باور کن تعارف نکردم :-)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
حالا بعدش چی میشه خب؟! لابد سعید و از تو قصه میاره بیرون! :)))))))
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
بعدش و هر کس به اختیار خودش میتونه تصور کنه :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
چقدر جالببببببب!!تو متن شما نویسنده عاشق شخصیت قصه ی خودش می شه -تو مطلبی که من نوشتم شخص توی شعر عاشق شاعر خودش یعنی سهراب می شه!-مطلبتون هم قشنگ بود.خوشحال می شم مطلبم و بخونین.ممنونم
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
خیلی لذت بردم از مطلب ارسالی تون من عاشق شعرای سهرابم مخصوصا که شعر مورد علاقم بخش عظیمی از مطلب تون و تغذیه میکرد صدا کن مرا صدای تو خوب است...
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨