فرار از مدرسه

فرار از مدرسه

نویسنده : v-qavam

برای مطالعه قسمت اول اینجا کلیک کنید:

http://jeem.ir/article/blog/23825

 

آن روز امتحان ریاضی داشتیم. بر خلاف همیشه هیچی نخوانده بودم و برای امتحان آمادگی نداشتم. قبل از رفتن به میثم زنگ زدم، طبق معمول اوضاعش از من وخیم‌تر بود. راستش تصور کتک خوردن از معلم ریاضی‌مان آقای عباسی با آن چشم‌های گود رفته و بدن تنومند با دست‌های سنگینش دلیل قانع کننده‌ای بود تا با پیشنهاد مدرسه نرفتن میثم موافقت کنم.

نقشه همه چیز را کشیده بود. به پارک ملت رفتیم و قرار شد تا ظهر همان جا باشیم. دلم خیلی آشوب بود. اولین باری بود که دلیل نرفتنم به مدرسه، بیماری و با اطلاع والدین نبود. میثم اما مثل همیشه آرام بود. انگار نه انگار الان باید پشت میز سوم سمت چپ کلاس و مشغول جواب دادن به سوالات سخت ریاضی باشیم.

چشم به هم زدیم ظهر شد و سوار اتوبوس شدیم تا سر ساعت همیشگی به خانه برسیم تا هیچ چیز غیر عادی نباشد. ایستگاه سوم برادرم که از دبیرستان بر می‌گشت سوار شد. مجبور شدم تا رسیدن به خانه همه روش‌های استتار در اتوبوس را امتحان کنم تا برادرم متوجه حضور من نشود.

در راه خانه به اتفاقات آن روز فکر می‌کردم. راستش استرس داشت، ترس داشت اما به کتک نخوردن از آقای عباسی می‌ارزید. وارد خانه شدم سعی می‌کردم کاملا عادی و خونسرد به نظر بیایم اما پدر عادی و خونسرد به نظر نمی‌رسید.

 حساب اینجایش را نکرده بودیم که غیبت هر دو دانش آموز یک میز، یک کلاس، یک مدرسه کمی غیر عادی است و ممکن است ناظم مدرسه که انصافا باید کارآگاه جنایی می‌شد و استعدادش در آن مدرسه تلف می‌شد شک کند و با پدرم که همکار فرهنگی‌اش در مدرسه دبستان همان منطقه است تماس بگیرد و علت غیبتم را جویا شود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakhar
zakhar
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
خخخخخ حاجی انتظار داشتم حساب شده تر عمل کنی! یادش بخیر چقد به بهانه زیارت امام رضا مدرسه رو می پیچوندیم! تازه خودمونو گول میزدیم که چون داریم صواب میکنیم اشکالی نداره! خوب بود وحید حان :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
خیلی خوب بود.فقط یک احساس خیلی غریبی بهم میگه که اگه داستان سوار شدن برادرش به اتوبوس نمیومد هم هیچ اتفاقی نمی افتاد.یعنی رابطه ی علت و معلولی توی این اتفاق وجود نداره.این یه احساس غریب بود.ولی خب در کل خوب بود.منتظر بقیه ش هستیم.
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
و منتظر قسمت سوم.....
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
یه حسی بهم میگه که وحید اینو زورکی نوشتی! یا برای قابل چاپ شدنش زدی از بیخ سانسور و اصلاحات کردی! یا هم خواستی داستانت طولانی بشه بهش آب بستی:| این قسمت از داستانت هیچ چیزی رو پیش نبرد یه درجا بود که اگه حتی خواننده ای قسمت دو از کل داستان رو ازدست بده چیزی رو از دست نداده!
دکتر منتی
دکتر منتی
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
معلم ریاضیت رو جوری توصیف کردی که یاد معلم جبر و احتمال و سیلی ای که ازش خوردم افتادم =))))) وحید جان دقیقن اینی که توصیف کردی رو تجربه کردم =)) البته پارک ملت مشهد نه ولی یکی از پارک های تهران =))))) آقای مگه زمان میگذشت =)))))))) هعیییییییی عجب روز تلخی بود =)
asadzadeh_s
asadzadeh_s
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
و این داستان ادامه دارد و ما منتظر میمانیم :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
وحید جان! این قسمت ادامۀ قبله دیگه، برای این میگم که قسمت قبل راویِ سوم شخص داشت و الان اول شخص. به هر حال باید کار تموم بشه. ارادتمند :-)
javad agha
javad agha
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
خخخ جالب بود دمت گررررم:)))
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠