پدر خدا بیامرز بنده، روحانی بود. حدود چهل و پنج شش سال پیش پدر گرامی بعد از اتمام تحصیلات از نجف مستقیم می‌آید این‌جا و دقیقا وسط بیابان خدا می‌ایستد. دستش را می‌گذارد روی پیشانی‌اش و نگاهی به این طرف می‌اندازد، نگاهی هم به آن طرف که جانب انصاف را رعایت کرده باشد. وقتی بنی بشری را این‌جا نمی‌بیند بقچه‌اش را می‌گذارد روی زمین و تصمیم می‌گیرد که زان پس همین‌جا ساکن شود. از آن موقع تا حالا این بیابان خدا خیلی تفاوت کرده است. حالا این‌جا دیگر جزو شهر است، اگر چه که در نقشه نیست ولی خب می‌گویند شهر است دیگر.

پدر خدا بیامرز بنده سال‌ها در این مکان ساکن بود و برای مردم این محله مورد احترام. فعالیتش هم هیچ موقع قطع نمی‌شد.از کلاس درس گرفته تا امور کفن و دفن اموات محله، همه مربوط می‌شده است به پدر گرامی. نصف پیرمردهای محله‌مان می‌گویند که زیردست پدر خواندن و نوشتن را یاد گرفته‌اند. عده‌ی اندکی هم که قرآن خواندن بلدند می‌گویند که این کار را نیز از آن بزرگوار فراگرفته‌اند. تمام حساب و کتاب محله نیز با پدر بوده است. آورده‌اند که نامه‌های مکرر پدر من بوده است که شهرداری را مجاب کرده این محله را آسفالت کند. نیز رسیدن آب و گاز و برق به این محله، البته که در برنامه خود شهرداری بوده است ولی نامه‌های پدر من روند آن را تسریع کرده است.

بعد از فوت آن بزرگوار اما خلا بزرگی در محله احساس می‌شود. چرا که هر کسی که مرا بعد از مدتی می‌بیند سوال می‌کند: پسرحاجی از آخر شیخ شدی یا نه؟ من نیز با لبخندی بحث را می‌پیچانم. سپس آن فرد بحث را چالشی‌تر می‌کند: پس کی شیخ میشی؟ من نیز لبخند محکم‌تری می‌زنم. از آن‌جا که اصولا دوستان ما در محله‌مان پا فشار هستند، بحث را به نقاط حساس می‌کشانند: ولی تو باید بری شیخ بشی! این‌جاست که دیگر ذهن پیگیر من دنباله مسئله را می‌گیرد و می‌گویم: خب حالا که نشدیم. ما سعی کنیم آدم باشیم کلاهمون رو میندازیم هوا. دوستمان هم که بعد از مدت‌ها گوشش به نوای ما روشن شده گل از گلش می‌شکفد و دلیل این حرفش را می‌گوید: مرد حسابی تو اصلا ساخته شدی برای شیخ شدن. من هم باز لبخند همیشگی را می‌زنم و پس از خداحافظی می‌روم پی کارم. جالب است که بدانید این سخنان ثابت است و برای افراد متفاوت، فرقی نمی‌کند.

بعد از آن خدا بیامرز دیگر دوستان‌مان در محله سوالات شرعی‌شان را نه از روحانی محل، بلکه از حقیر می‌پرسند. کلاس‌های مختلف برای فرزندان‌شان بر عهده من است. نامه نگاری‌های محله هم گردن حقیر است. بنده هم که زبان «نه» گفتن به دوستان را ندارم، سر به زیر به تمام اوامر چشم می‌گویم. اگر انصاف را نخواهیم دور بزنیم احترام و عزت پدر نیز به من رسیده است.

دیشب اما مسئله کاملا متفاوت شد. مادر گرامی آمد و گفت: «برو ببین شخص همساده چی میگه؟!» من هم بلند شدم و رفتم که ببینم شخص همساده چه می‌گوید. رفتم پیش شخص همساده و سر کج کردم و گفتم: بله؟بفرمایید! در خدمتم. گفت: ببین یک مستاجر قراره بیاد خونمون بیا و برو همه جای خونه رو نشونش بده و بعد قول‌نامه بنویس و بگو که اگر بعد از یک سال کوچک‌ترین آسیبی به خونه بزنن باید جبرانش کنن، توی قول‌نامه هم بنویس.

جلوی شخص همساده که سرم پایین بود اما توی تخیلم سرم را بالا گرفتم و آهی کشیدم و به پدر گفتم: دیدی پدر؟ پسرت جا پای تو که هیچ! از تو فراتر گذاشت. بنگاهی محل هم شدم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
انشالله که موفق باشین:) جالب بود
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی متشکر.لطف دارید
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خدا پدرتون رو رحمت کنه حسین آقا! البته این اعتبار نعمتیه که نصیب همه کس نمیشه، قدرش رو بدونین.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خدا اموات شما رو هم بیامرزه.امیدوارم که لیاقتش رو داشته باشم و در راستای حفظ این اعتبار تمام تلاشم رو به کار ببرم.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
انشالا که دارین حسین جان!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
حاج حسین امیدواروم که یه وقت کمیسیونشو کم نگرفته باشی خخخخ
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
آقا اگه قرار بود کمیسیون بدن که میدادن به بنگاه رسمی! خخخ
admincheh
admincheh
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خب باید خوشحال باشین که پدرتون جدا از اعتبار و نامش عزت رو هم برای شما یادگار گذاشته، قدردان پدرتون باشید و ان شااله قرین رحمت باشن .
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
من که همه جوره قدردان هستم.خیلی هم متشکر.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
من به یک نتیجه ای رسیدم. نتونستم خوب حق مطلب رو ادا کنم. من از این وضعیت به کلی راضی ام.خیلی هم این وضعیت رو دوست دارم. از نظر ها متوجه شدم که باید بهتر مینوشتم این موضوع رو با تشکر
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٣
٢
٠
اا این همون داستان شیخ شدن بود :D
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٣
٢
٠
بله دیگه!اول میرسه به وبلاگ بعد از تایید میرسه اینجا.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٣
١
٠
همونطور ک خودت گفتی اونطور ک باید٬نتونستی منظورتو برسونی!منم تو متنت ی چیزیو گم کرده بودم انگار!بگرد ببین پیداش میکنی!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
چشم!اگه نظر دوستان نمیبود که عمرا میفهمیدم.لطف کردند و نظرشون رو گفتن و من هم با تیزهوشی تمام فهمیدم!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خدا رحمتشون کنه ، منم ازین کارای بی مزد زیاد کردم !خخ مچکر مچکر مچکر
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خدا اموات شما رو هم بیامرزه.خواهش میکنم.
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
اقا خوشبحالتان!!! اعتبارو آبرو تو این سن کم!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
بله.خوش به حالمان.چیزی نیست که هرکسی به این مفتی به دست بیاره.ان شاءالله که لایق باشیم.خیلی متشکر که وقت گذاشتید
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
حالت داستان گونه ی نوشته هاتون باعث میشه ادم وقت بذاره بخونه. قلم جالبی دارین. اگه تمرین کنین طنزنوشته هاتون شیرینتر بشه عالیه.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
من احساس میکنم این تلفیق وقایع تلخ و طنز داره کم کم میشه سبکم.خیلی متشکر
zakhar
zakhar
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خوب بود داشم فقط یکم بیشتر رو خلاصه نویس کار کن.....راستی وبلاگت رفت تو لینکدونی؟
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خیلی متشکر. زاخار جان.من همین رو که نوشتم خودم رو کشتم.برو از علیرضا بپرس که وقتی این رو نوشتم چقدر خوشحال بودم که بالاخره یک متن کوتاه نوشتم! من اصلا فکر نمیکنم این متن طولانی باشه.یک متن هم نوشتم امروز میفرستم توی سایت.بعدا میاد اون رو هم حتما بخون.در مورد این طولانی بودن و اینا.... این متن نصف متن هایی هست که معمولا مینویسم.با اینکه نظرت خیلی محترمه ولی خب اصلا سعی نمیکنم که کوتاه بنویسم:دی آقا به جان باب اسفنجی شوخی کردم قضیه ی لینک رو!به خودشون هم گفتم.قبل از اینکه به تو بگم به خود بنده ی خدا(جمع نمیشه بست)گفتم.از شوخی گفتم
zakhar
zakhar
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
^____^
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خلاصه بنویسید حوصله مجال خواندن بده مرسی:-)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
به جان باب اسفنجیم از این خلاصه تر دیگه نمیشه! خیلی متشکر
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
چه داستان قشنگی... یاد یه نفر افتادم که شخصیت محبوب رضا امیرخانیه، تو بعضی کتاباش گفته ازش، اسمشو یادم نیست! :| راه به این خوبی رو خوبه که ادامه میدید و راضی هستید ازش، خودش یه لطف و سعادت بزرگه... :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
بله.خیلی متشکر.لطف دارید شما(در حال لبخند زدن)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
خدا رحمت کنه پدر شما و همه رفتگان رو. مراقب باشید اعتبارتون خدشه دار نشه؛ ولی این همساده محترم مشخصِ خیلی روی داشتن که همچین چیزی رو هم از شما خواستن...! به نظرم نباید قبول میکردید
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
خدا اموات شما رو هم بیامرزه ان شاءالله.ان شاءالله که تلاشم رو میکنم.فکر نکنم اینطور که شما میگید باشه.به نظر خودم که وظیفه ی منه که بهشون کمک کنم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤