پرسید: «چه حسی داشتی؟»

مکثی کردم، نشد بگویم حسی غیر قابل وصف بود، یا مثل همه کسانی که با واژه غیر قابل وصف سر و ته این سوال را هم می‌آورند بی‌جواب بگذارم، یعنی اصلا اینطورها که دیگران می‌گویند نبود، می‌شد خیلی خوب وصفش کرد، نه این‌که بگویم بهشت بود که هیچ کس قدرت درک تجسمش را نداشته باشد .

حس من، حس انسان خطاکاری بود که شاید شما بگویید: «پیش می‌آید دیگر...» اما بد بودن در لغت نامه قلبی من هیچ توجیحی که قابل چشم پوشی باشد، ندارد. تا راحت نیش خندی بزنم و بگویم: «جوانی کردم» 

بد بودن‌هایم می‌ماند روی دلم، خرخره آرامشم را به قدری مردانه فشار می‌دهد که مجبور می‌شوم هنگام عبور از مقابل آینه‌ها دستم را جلوی چشم‌هایم حایلی قرار دهم تا چشمم به چشم آدم سستی که پوزخند می‌زند و بر بی‌ارادگی‌هایش «جوانی کردن» مهر می‌کند، نیوفتد.

حس من، حس همان بی‌مقدار انسانی بود که پای یک جوانی کردن؛ سال‌ها تاوان پس داده است. حس گناهکاری که بی‌نهایت بخشیده شده اما خودش را لایق بخشش نمی‌داند .

چشمم که به طلای گنبدش افتاد، ته دلم را خالی کردند، یاد جوانی کردنی افتادم که دورم کرده بود، یاد روزی که حافظ شیرازی برایم به حسین ارجحیت داشت. یادم آمد که خواسته‌های کوچک چطور آدم را کوچک می‌کند، زمین می‌زند و رو سیاه می‌کند. این که یک پوزخند و یک سرسری زمزمه کردن: «جوانی کردیم» آدم را دور می‌کند و دور نگاه می‌دارد .

اشک ریختم. آن‌قدر گریه کردم که چشم‌هایم به خون افتاد و گردنم زیر جرم حجیم شده دردی که سرم را گیج کرده بود خم شد. حس من، حس سربازی بود که لباس رزم به تن کرد و به میدان رفت، به میدان رفت تا در لشکر سیاهی باشد و خون آسمان را بریزد .حس من حس همان جنگجویی بود که در واپسین لحظات ابلیس را سر برید و سرش را بریدند.

سپید بختی بود و سپید رویی 

عشق بود و اشک ...

حس من، حس حر بودن، بود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١١/٢٧
١
٠
...................
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
....... ؟ و دیگر هیچ !
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٧
١
٠
توجیهی// نیشخندی// حائلی (همان نکته ای که تا کنون نشنیده بودین :)// نیفتد// «یادم آمد که خواسته‌های کوچک چطور آدم را کوچک می‌کند، زمین می‌زند و رو سیاه می‌کند.» حرف نداشت.// علائم نگارشی رو به کلمۀ ماقبل بچسبونین، مثل: «بخشش نمی داند.» «نگاه می دارد.»// محتواتون عالی بود و هر چی که در این زمینه قلم بزنید، جای دوری نمیره :-) لذت بردم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
ممنونم ، شما لطف دارین ؛ " حتما " / حائلی درستش میشه حایلی!! اما اون دوتای دیگه رو متوجه نشدم " توجیحی درسته ؟ " نیشخند چطور؟
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٨
١
٠
اینایی که نوشتم صحیح کلمات هستند خانم حبشی.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٩
١
٠
ویراستار لازمم :)) مرسی !
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٩
١
٠
نه؛ با دقت حله بانو :-)
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٧
١
٠
:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
^_^
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٧
١
٠
خوش به حال کسی که کربلا رو دید!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
واقعا خوش به حال داره ... خوش به حال اونی که میتونه زود به زود بره کربلا .... " ممنونم "
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٧
١
٠
زیبا و معنوی!موفق باشید!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
ممنونم " انشالله "
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٧
١
٠
خیلی هم عالی.بیشتر از کربلا بنویسید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
چشم ، دارم می نویسم ؛ اما هنوز اون چیزی که دوست داشتم نشده به اون درجه که رسید ارسال می کنم :) ممنون.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٨
١
٠
دلم میخواد یه روزی کربلا رو ببینم بعد بیام مشهد یه نوع از نوشته رو به اسم ادبیات کربلا پایه گذاری کنم که همه ش عشق باشه.عشق
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
انشالله به زودی زود این اتفاق خواهد افتاد ، فکر خیلی خوبی دارین :)
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٨
١
٠
هرکاری میکنیم نگوییم جوانی کردیم؛ برمیخورد به جوانی علی اکبر....... /متن زیبایی بود :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
بله ... یکی از مشکلات انسان امروزی همینه !! هرکاری که میکنن ، میگن جونی کردیم بقیه هم می کنن حالا خدا بزرگه و این مدل حرفا ... خدا بزرگ هست اما جایگاه آدم تنزل پیدا میکنه و راه برگشت سخت تر میشه ... " کاش آدم ها از تجربه ی دیگران عبرت بگیرن " / ممنون که خوندین :) ^_^ /
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٨
١
٠
خوش به حالتون که همچین حسی داشتین.:))التماس دعا
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
انشالله همه ی ما از کوچیک بودن هایی که داریم دست بکشیم و حر باشیم و از اون بهتر اصلا بد نباشیم که سرشکستگی رو تجربه نکنیم" ممنونم "
zakhar
zakhar
٩٤/١١/٢٨
١
٠
خیلی هم خوب :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
متشکرم که وقت گذاشتید :)
Banoo_n
Banoo_n
٩٤/١٢/٠٨
٠
٠
وقتی روبروی حرم می ایستی حس شرمندگی داری،فکر میکنی کل زندگیت جوونی کردن بوده!
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات