مرد و شرمندگی / داستان کوتاه. قسمت اول

مرد و شرمندگی / داستان کوتاه. قسمت اول

نویسنده : کربلایی بنیامین آژیراک

حسین: اه، این گوشی هم این‌قدر لرزید تا افتاد و شکست! نگاه کن اعظم تو رو خدا.

اعظم: اشکال نداره آقا... فدا سرت. 

حسین: چی بگم؟ اعظم این روزا از درد و دیوار داره برام می‌باره؛ هعی خدا شکرت.

اعظم: حسین؟ امروز می‌خوای چی بفروشی؟ حواست هست این روزا دخل و خرجمون زمین تا آسمون با هم فرق داره؟ داروهای عسل ...

تاریکی، خانه را سنگین می‌کرد اما نه به اندازه سکوت. نان آور و مرد خانه بود. شرمندگی‌اش سرش را به گل‌های قالی کهنه خانه دوخت. اعظم تا همسرش را این‌گونه دید قدری مِن و مِن کرد و گفت: ببخشید، می‌دونم... می‌دونم... نباید این حرفو می‌زدم ولی آخه...

آهی از ته دل شکسته خود کشید: ای خدا...

آفتاب هنوز در پس افق بود. اشک‌های اعظم در تاریکی محو شد. نظم جهان برقرار بود و حال خانواده‌شان قرار نداشت. شاید مادیات فانی بود اما روحیات‌شان را داشت آزار می‌داد. گاهی با اشک، گاهی مثل حالا.

وضو گرفتند. قربة الی الله، الله اکبر. خدا لبخند زد بر نماز جماعت دو نفری حسین و اعظم. آفتاب شد. گرم بود. هوا سردتر. نان و پنیر، صبحانه‌ای مختصر برای شروع روز کاری حسین. کاری که مشخص نبود امروز چیست.

پیشانی عسل را بوسه زد. داغی‌اش جگرش را سوزاند. عسل مریض بود در تب می‌سوخت. درد می‌کشید، از دردهای کلیه‌هایی که... که انگار وظیفه‌شان را از یاد برده بودند. نگاه سرد زنش را حس کرد. سکوت... سکوت....

 لب وا کرد: ان شاءالله که بتونم امروز پنجاه تومنی کار کنم. خیال دارم امروز ویفیر بخرم و بفروشم. قیمت خریدش خوبه... میصرفه.

اعظم نگاهش را کمی با تعجب ادامه داد و گفت: ویفر؟

حسین با کمی تردید گفت: آره... ویفر. تا حالا نفروختم ولی... ولی خدا بزرگه.

به سمت در رفت. آهسته لب‌ها تکان خورد: دعا کن اعظم امروز روزی‌مون بهتر باشه یا حداقل یه کار خوب گیر بیارم. راستی، اون وام که قرار بود شوهر دختر عمت برامون جور کنه چی شد؟

اعظم کمی سکوت کرد. هیچ دوست نداشت که شوهرش را تحت فشار روانی بگذارد و واقعیت همیشه تلخ را به کام صبح سرد زمستانی‌شان تلخ‌تر کند. جوری که نه دروغ گفته باشد نه واقعیت گفت: خدا بزرگه. ان شاءالله که جور میشه، دعا می‌کنم ایشالا یه کار خوب زود تر گیرت بیاد.

در دلش فریاد می‌زد: خدایا کی تموم میشه این همه بدبختی...

حسین رفت.

-خداحافظ

-خداحافظ

 حسین در خیابان قدم می‌زد. به طرف مغازه عمده فروشی که هر روز از آن چیزی می‌خرید. در ذهنش حرف‌های صبح زنش تکرار می‌شد. داروهای عسل، خرج خونه. یک ربع بعد به مغازه رسید. آفتاب کمی از افق بالاتر آمده بود. مغازه هنوز بسته بود. حسین دم در مغازه نشست و به حرکت ماشین‌ها در خیابان و راه رفتن معدود مردم نگاه می‌کرد. هوا سرد بود، دست‌هایش را در جیب کاپشن پاره پوره‌ای که سه سال پیش خریده بودش کرد.گاهی از جیب در می‌آورد و با ها‌ها کردن مقابل دهان سعی در گرم شدن داشت. مغازه دار رسید. طولی نکشید که ویفیر را خرید و راهی شد.

کارش این روزها دست فروشی در مترو و بی‌آر‌تی بود...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
موفق باشین ، چه قدر تو همین قسمت اول بدبختی سرشون اومده بنده خداها !منتظر بقیه اش هستیم
پربازدیدتریـــن ها
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
فاز سیگار

سیگارت بهمن / قسمت اول

٩٥/١٠/٣٠
همین نیرومند بودن را

من زن بودنم را دوست دارم

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
گاهی هوس می کنند بروند

همه چیز جدی می شود

٩٥/١٠/٣٠
شعری سروده خودم

همچون «پلاسکو» میانِ دودها

٩٥/١١/٠٢
آسمانی شدند

به مناسبت شهادت شیرمردان

٩٥/١١/٠٢
بلال فروشی ناموفق

سیگارت بهمن / قسمت دوم

٩٥/١١/٠٣
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
آری به روی کاغذهای سفید ذغال کاری شده.

نه به تلگرام!

٩٥/١٠/٣٠
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
فراموش شان نکنیم

سوختن یا سوزاندن!؟

٩٥/١١/٠٢
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
پنجره ی آسمان را می گشایم

آسمان شکستنی نیست

٩٥/١٠/٢٩
آسوده بخوابید

مبارزان آسمانی آتش

٩٥/١١/٠٢
آتش در نبودت بی رحم می تاخت!

کاش بودی باران

٩٥/١١/٠٢
خشت خشت دلش لرزید

بعد از تو

٩٥/١٠/٢٩
تبلیغات
تبلیغات