سلام همسایه؛ حالت؟
پای صحبت مهاجران افغان این مهمان‌های چند ساله

سلام همسایه؛ حالت؟

نویسنده : محدثه عارفی

«...دولت برای ماندنم رضایت دارد فقط بعضی مردم...» دست بچه‌اش را که دارد خاک بازی می‌کند می‌گیرد: «کثیفه این خاکا دست نزن» با دستمال دست بچه را پاک می‌کند، نگاهم می‌کند: «البته توی هر جایی خوب و بد هست»

 

|| مهاجر افغانم...

قدم‌هایم سست می‌شود. پشت در ایستاده‌ام. پشت در اداره‌ی اتباع و مهاجرین خارجی خراسان، اداره‌ای که در امتداد بلوار نماز، در دامنه‌ی یک کوه قد برافراشته است. درِ مختصِ ارباب رجوع چند متر پایین‌تر از درِ بسته‌ای است که برای مسئولین و ماشین‌های‌شان در نظر گرفته شده. هوا سردتر و سوز بیشتر می‌شود. قیافه‌ها از قیافه‌های معمول به افغان و عرب و به ندرت اروپایی تغییر می‌کند. برخی زن‌ها چادرشان را کشیده‌اند روی صورت‌شان تا از سوز باد در امان باشند. برخی چارقدشان را بسته‌اند دور دهان‌شان، چارقد‌هایی که رنگ‌های قرمز و سبز را در هم آمیخته است. کیوسک نگهبانی در انتهای سربالایی به چشم می‌خورد. از کنار انبوه ماشین‌ها و راننده تاکسی‌هایی که فریاد می‌زنند: «گلشهر، طلاب. چهارچشمه.» عبور می‌کنم و می‌رسم به کیوسکی که برای وارد شدن به فضای اصلی اداره‌ی اتباع باید از آن عبور کنی. کارت شناسایی می‌خواهند. برگه‌ای برای عبور و مرور دستم می‌دهند. داخل کیوسک شلوغ است. برخی همراه دارند. اکثرا خانوادگی آمده‌اند. صدای‌شان می‌آید که از کارت‌های اقامت و تمدید کردنش حرف می‌زنند. 

می‌روم داخل. در کنار پیرزنی که تند تند قدم برمی‌دارد و انگار دیدنِ فضا‌ی بزرگ، سبز و تجهیزشده‌ی اداره نه تنها برایش جدید نیست بلکه بار‌ها این راه را طی کرده و تمام پیچ و خم‌هایش را می‌داند. می‌گوید: «برای تحصیل بچه‌ام، کارش، ازدواجش، برای تمدید کارت‌های اقامت، باید هر چند ماه یک‌بار این‌جا بیایم. مهاجر افغانم خانم! و نصفه عمرم را این‌جا گذراندم.» پیرزن دور می‌شود. به مسیر رفتنش نگاه می‌کنم. از یک مسیر باریک در کنار فضای سبز می‌رسد به یک میدان و فضای باز. سه ساختمان در فاصله‌ی ده متری از هم به چشم می‌خورند. پیرزن وارد یکی از آن‌ها میشود و از دیدم خارج. 

 

|| به من بگو افغانستانی

در کنار دختر جوانی حرکت می‌کنم سمت میدان. می‌پرسد: «ایرانی هستی؟» سر تکان می‌دهم. می‌گوید: «سه تا از پسرعموهایم زن ایرانی دارند.» می‌خندم. می‌گوید: «توی مدرسه‌ی این‌جا درس می‌خوانم. درس را دوست دارم.» به برگه‌ای که توی دستم دارم اشاره می‌کند. می‌گوید «کتاب بگیرم دستم بهم می‌گویند آدم شده واسه ما!» عصبی می‌خندد و ادامه می‌دهد: «بعضی‌ها توی مدرسه بهم می‌گویند افغانی». سرم می‌افتد پایین. می‌گوید: «دوست دارم با افغان ازدواج کنم. او دستم نمی‌اندازد.» سرم توی زمین فرو می‌رود. سریع می‌گوید: «البته منظورم بعضی‌هاست. همه هم این‌طوری نیستند.» به میدان که می‌رسیم می‌پیچد سمت یک ساختمان و خداحافظی می‌کند. 

 

|| متهم ردیف اول: جنگ

مردی میانسال از در ساختمان بیرون می‌آید. مدل خاص ریشش که از پایین بلند کرده، توجهم را جلب می‌کند. لباس محلی افغانستانی‌ها را پوشیده و چیزی شبیه تسبیح به دست دارد و آن را حرکت می‌دهد. برای صحبت می‌روم سمتش. می‌فهمم در کابل سرهنگ بوده است، چهار پسر داشته. جنگ که شروع شده مهمترین آرزویش این بوده که بی‌وطن نشود اما خب، دست روزگار مهاجرش کرده. می‌گوید هر کدام‌مان از ترس جان به سمتی رفتیم. یکی اسپانیا، یکی آلمان، یکی ایران. پراکنده شدیم، بدون وطن‌مان. می‌گوید کشورم امن بود. دستِ سیاست‌های خارجی ناامنش کرد. می‌گوید: نمی‌دانستم با چه کسی بجنگم! هیچ کس دشمن‌مان نبود و همه کس ما را می‌کشت. جنگ طالبان و دولت هم اوج گرفته بود. می‌گوید: اگر امن شود برمی‌گردم. می‌دانم که مهمانم. مهمان‌نوازی کردید. مهمان یک سال، دو سال، پنج سال، این همه سال آمدیم در کشورتان، پذیرفتید، کار می‌کنیم. درس می‌خوانیم، زندگی می‌کنیم. گفت می‌فهمم مهمان که زیاد بماند مشکل می‌شود برای صاحب‌خانه، قدردانم محبت‌های‌تان را. می‌فهمم آن‌ها را. ولی چه کنم؟ کشورم جنگ است. نا امن است. ترسِ جان دارم. 

با حرف‌های سرهنگ پرت می‌شوم در دل تاریخ. به سال 1357 و آغاز جنگ شوروی سابق و مجاهدین افغان. به وضعیت مردمی که در فقر و جنگ بودند و خواستار پناهندگی شدند. به فرمان امام خمینی که: «مهمان‌هایی که داریم، افغانستانی هستند، مسلمان هستند. بیچاره‌ها را از خانه‌هایشان دور کردند، مالشان را بردند، خودشان را فرستادند اینجا، خوب باید چه کرد با این‌ها؟ نباید این‌ها را پذیرایی کرد؟ ما مسلمانیم، آن‌ها هم مسلمانند، ما باید از آن‌ها پذیرایی کنیم، خدمت کنیم به آن‌ها و این دولت است که دارد این کارها را می‌کند.»

و باعث شد مرزها باز شود و حدود سه میلیون مهاجر از مرز اسلام قلعه-دوغارون به ایران وارد و عمدتا در خراسان ساکن شوند. به زبان، فرهنگ و دین مشترک‌مان فکر کردم که باعث اقبال افغان‌ها برای آمدن به ایران شد. به پیروزی مجاهدین در افغانستان که باعث برگشتن بسیاری از مهاجران افغان به کشورشان شد و به آغاز جنگ‌های خونین داخلی و سپس جنگ با طالبان در این کشور که برگشت مهاجران را کند کرد و در نهایت با روی کار آمدن رژیم طالبان باعث شد عده‌ی زیادی مجددا کشورشان را ترک کنند و به ایران پناهنده شوند. 

 

|| من زاده‌ی مشهدم

از سرهنگ جدا می‌شوم. خانمی از لحظه‌ای که وارد فضای اداره اتباع شده‌ام، نشسته یک گوشه و دارد با بچه‌اش بازی می‌کند. خانمی حدودا سی ساله که بیشتر لهجه‌ی مشهدی دارد تا افغانستانی و اگر نبود تفاوت حالت چشم‌هایش با ایرانی‌ها، متوجه افغانستانی بودنش نمی‌شدم. روی نیمکت کنار او می‌نشینم. از لهجه‌اش می‌پرسم. لبخند می‌زند. «اینجا بزرگ شدم. در مشهد.» از افغانستان سوال می‌کنم. از خاطراتش در آن‌جا. می‌گوید تا بحال آن‌جا را ندیده. ای‌نجا بدنیا آمده. این جا بزرگ شده. این‌جا خانواده تشکیل داده. بچه‌اش در خاک این وطن متولد شده. چشمش به کابل، به افغانستان، به هرات نیفتاده. شوهرش هم همین‌طور. حواسش پرت من می‌شود که بچه‌اش زمین می‌خورد. او را بلند می‌کند و به حرف زدنش با من ادامه می‌دهد: «دلم نمی‌خواهد برگردم. به اینجا بیشتر تعلق خاطر دارم. من این‌جا چشم گشودم. چرا همین‌جا چشم نبندم؟! بعضی‌ها قبولمان نمی‌کنند. به ما بد و بیراه می‌گویند. از توی مدرسه گرفته تا وقتی توی خیابان قدم می‌زنیم.» با ناراحتی می‌گوید: «قانونی زندگی می‌کنم. هزینه‌ی زندگی می‌دهم. می‌آیم ای‌نجا کارتم را تمدید می‌کنم. کارت اقامت می‌گیرم. دولت برای ماندنم رضایت دارد. فقط بعضی مردم...» دست بچه‌اش را که دارد خاک بازی می‌کند می‌گیرد: «کثیفه این خاکا. دست نزن.» با دستمال دست بچه را پاک می‌کند. نگاهم می‌کند: «البته توی هر جایی خوب و بد هست. این‌جا خوب زیاد است. دوستِ ایرانی زیاد دارم. این بعضی‌ها را هم بیشتر وقت‌ها نشنیده و ندیده می‌گیرم.»

 

|| داستان بازگشت...

دیگر نزدیکی‌های ظهر است. اتباع افغان و عرب همچنان در رفت و آمد هستند. یک گوشه می‌نشینم و آمدن و رفتن‌شان را نگاه می‌کنم. به تعدادی از آن‌ها فکر می‌کنم که به پرسش‌هایم پاسخ ندادند. به زنی فکر می‌کنم که کنارم گریه کرد. به مردی فکر می‌کنم که از مهاجرت خسته است. به دختری فکر می‌کنم که خاطرات عشق و ازدواج ایران و افغان را اسطوره می‌داند. اسطوره‌هایی که مثل داستان برای دیگران تعریف می‌کند. به پسری فکر می‌کنم که آن‌قدر عصبانی شد که پدرش او را به سمت خروجی برد و نگذاشت حرفش را بزند. به سرهنگ که چقدر از مهمان‌نوازی ما تعریف کرد و به زن و بچه‌اش نگاه می‌کنم. صدای زن همچنان به گوش می‌رسد و من از شباهت لهجه و رفتارش با خودمان برای بار دیگر شگفت‌زده می‌شوم. آن گاه کیفم را برمی‌دارم. شکلاتی در دست کودک قرار می‌دهم و از بین صدای راننده تاکسی‌ها، کیوسک نگهبانی و مهاجرین افغان به سوی خانه سرازیر می‌شوم. 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢٠
٢
٣
منم به اندازه ی موهای سرم رفتم اونجا.بلا تکلیف تر از همه منم.تو اصطلاح به ما میگن دورگه.یکی بیاد بشینه پای حرفای من:دی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١١/٢١
٢
٠
خب بنویس از زندگیت. ما که همینجا نشستیم پای حرفای هر کی مطلب میفرسته
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
١
٢
فروزان جان من یک مطلب گذاشتم هزار کلمه بیشتر نبود.همه اومدن گفتن که مطلبت طولانیه طولانیه.دوره و زمونه دوره و زمونه ی جوک و مسخره بازیه.کی میاد بخونه؟بزارم اصلا تایید نمیشه که بخواد کسی بخونه.من الان اگه بخوام در این مورد بنویسم حداقل حداقلش 10 تا برگه ی آچار پشت و رو لازم دارم. اتفاقا در این رابطه توی سایتم«بی سرزمین تر از باد»خیلی کم نوشتم.خیلی کم.ولی خب متاسفانه حتی یک خواننده هم ندارم.نمیخونن داداش.نمیخونن.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
خب شما بگین خاطراتتون رو. به نظرم پای همین مطلب خاطرات و صحبت هاتون رو بگین تا بتونیم درکی چند جانبه از مسئله داشته باشیم و حرفاتون رو بشنویم. :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢١
١
٠
حرف که زیاده ولی خب خداروشکر.من دورگه ام.بابای خدابیامرز من افغانی بود و مادرم بجنوردیه.منم مثل خیلیای دیگه تا حالا اصلا تو عمرم افغانستان رو ندیدم.دلم هم نمیخواد ببینم.به اینجا تعلق خاطر بیشتری دارم.در ضمن من توی مراحل اخذ تابعیتم.چون مادرم ایرانیه قراره که شناسنامه بگیرم البته چند سالی طول میکشه.من خدا رو شکر میکنم بابت شخصیت الانم.درسته که من یک دورگه ام اما قبل از اینکه برچسب ملیت رو بچسبونن بهم یک انسانم.در درجه ی دوم یک مسلمانم و در درجه ی سوم میتونن برچسب ملیت رو بچسبونن به من.:)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٢
١
٠
خیلی عالیه. باهاتون موافقم. :) میدونید خیلی دوست دارم بدونم مهمترین مشکلی که بخاطر ملیت دامنگیرتون بوده چی هست؟!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
١
٠
به نظر من بزرگترین مشکل این بوده که توی خیلی از اداره ها نگاه سنگینی رو تحمل میکردم.افراد مخصوصا توی اداره ی اتباع نگاه خیلی سنگینی دارن.حتی نمیشه توی جشماشون نگاه کرد.اگر نگاه کنیم ممکنه که اصلا کارمون رو راه نندازن.البته خب شاید درصد خیلی کمی از کارمندای محترم اینجوری باشن.خیلی هاشون هم به قدری محترمن که به هر نحوی شده لبخند رو روی لبای آدم میارن.یک مورد دیگه هم اینه که من از بچگی با وجود اینکه همیشه باهوش بودم اما شرایط رفتن به مدرسه ی تیزهوشان رو نداشتم.به خاطر ملیتم.این مسلما توی آینده ی من تاثیر خیلی شدیدی میزاره.
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/١١/٢٠
٢
٣
مهاجر ساکن اصفهانم و این قصه ها برام زندگی اند زندگی تو هوا...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
به امید یه هوای تازه تر... گفتیم از حالتون و خوندیم از ... :)
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١١/٢٠
١
٢
همسایه کناریمون افغانستانی هستن..خیلیم خوبن^____________^ مگه ما ایرانیا نمیریم امریکا؟؟؟؟؟یا کانادا یا المان یا استرالیا یا هر کشور دیگه ای...واقعا اونجا با ما چنین رفتاری دارن؟؟؟؟؟در این حد بد؟؟؟فک نکنم:|
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
مهاجرت در همه جای دنیا وجود داره. میزبان هم همیشه وجود داره. امیدوارم صاحبخونه های خوبی باشیم. :)
n_yusefi
n_yusefi
٩٤/١١/٢٠
١
٤
" نمی دانستم با چه کسی بجنگم ، هیچکس دشمنم نبود و همه ما را می کشتند " ):
zahra_hosseini
zahra_hosseini
٩٤/١١/٢١
١
٢
چقدر مفهومی...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
٢
٠
...:)
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٢١
١
١
خوشحالم از این که این گزارش منتشر شد. جاش توی جیم خالی بود. موضوعی که خیلی فراتر از ملیت هست
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
موضوعی که سر انسانیت هست. به امید جهانی شدن این باور قشنگ. :) ممنونم از نظرتون.
admincheh
admincheh
٩٤/١١/٢١
١
٢
وقتی رامبد اون مهمونای افغان رو آورد تو برنامه اش و این قدر زیر پستش بد و بیراه شنید تا مجبور شد پشت رو پاک کنه زیاد امیدوار نیستم به این که این جریان ها حالا حالاها حل شه، موضوع خیلی خوبی بود اما واقعا این که بعضی از این بچه ها فقط پدر یا مادرشون افغان هستن و اینجا رشد کرده باید احساس عجیبی باشه !
رامین
رامین
٩٤/١١/٢١
١
٠
بهتر که امیدوار نباشی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
منم اون روز پای اون پست رامبد جوان خیلی حرص خوردم. :/ خیلی زیاد.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
منم اون روز پای اون پست رامبد جوان خیلی حرص خوردم. :/ خیلی زیاد.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
١
١
محدثه خوب میتونی گزارش احساسی بنویسی، آفرین. خیلی بده که به این مهاجرین به چشم کارگرهایی نگاه می کنیم که دست مزد کمتری دارن و بیشتر کار می کنن و می تونیم راحت با تهدید لو دادن به اداره اتباع خارجه ازشون بیشتر استفاده کنیم... :((((
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
ممنونم فرانک جان. این موضوعی که گفتی واقعا جای تاسف داره. علاوه بر مشکل برای اونا، برای ایرانی ها هم مشکل ایجاد کرده...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢١
١
٣
مرزبندی های سیاسی ربطی به درجات اخلاق نداره!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/١١/٢١
١
٢
ظاهرا داره رفیق! داره!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
کاش کلا مرزی نبود که مرزبندی باشه. :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/١١/٢١
١
٤
خانم عارفی دست مریزاد. همین و بس. لذت بردم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
به آقای شمشیری! کم پیدایین!! جاتون خالیه توی سایت. ممنونم از نظرتون. خوشحالم خوشتون اومده. :)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١١/٢١
١
٤
لازم دیدم بابت گزارش به این باحسی ازت تشکر کنم محدثه جان، خیلی خوب کلمات رو پشت سر هم و با احساس ردیف کرده بودی و خیلی خوب تر مفهوم مهاجر و سختی هاش را شکافتی واقعا لذت بردم، خیلی ممنون :))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
١
٠
ممنونم ازت زهرا جان. خیلی خوشحالم خوشت اومده. :)
رامین
رامین
٩٤/١١/٢١
٠
١١
چرا از افغانستانی ها حمایت میکنین ؟دلیل این کارتون چیه؟واقعا که مسخرست
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢١
٠
١١
بیگ لایک
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢١
٧
٠
من از افغانستانی های قانونی و مهمون نوازی از اون ها صحبت کردم که کاری کاملا انسانیه. :)
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٢٢
١
٠
خسته نباشین عالی بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٢
١
٠
ممنونم.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
١
٠
گزارش خیلی خوبی بود با کلی حرف واسه گفتن. این خوب نیست که بعضی از هم وطن ها مون با دید همچین نژاد پرستانه و وطن پرستانه به این قضیه نگاه میکنند. مردم کشورهای مختلف کرامت انسانی خودشون رو باید حفظ کنند. حالا هرجایی که باشند. تازه ما اگر با تاریخ نگاه کنیم. همین افغانستان هم زمانی جزو ایران بوده
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٢
١
٠
دقیقا! به مسئله ی خیلی مهمی اشاره کردین. اینکه افغانستان جزئی از ایران بوده واقعا میتونه عاملی باشه که در حس وحدت بین ما مفید واقع بشه. ضمن اینکه خیلی از این ها بصورت قانونی در کشور زندگی میکنن. ممنونم از نظرتون.
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٢٢
١
٠
خسته نباشی محدثه خانوم :) اولش که کامنتا رو می‌خوندم هی تعجب می‌کردم که این کیه هی اومده به همه‌ی کامنتا منفی داده؟! بعدش کامنت رامین و لیلی رضایی منو گرفت. آخه اونام منفی خوردن!!! راستش به نظر من این موضوعا انقدر پیچیده است که به قول آقای مداحی بخوای حق مطلب رو ادا کنی و کامنتای دوستان مخالف هم جواب داده بشه، میشه مثنوی هفتاد من که از عهده‌ی روزنامه‌نگاری و دنیای کوتاه‌پسند امروزی، خارجه. «مهاجران تا کجا انسان به حساب می‌آیند» مصاحبه‌ای درباره‌ی تناقض وظیفه‌ی خشن سیاست و اخلاق نرم مهاجرپذیریه که در ستون استون نیویورک تایمز منتشر شده. لینک ترجمه‌ش تقدیم به کسانی که در این عصر تلگرامی شده و ترجیح متون ساده و کوتاه، حاضرن ۱۶ دقیقه متنی رو دقیق و عمیق و با فکر بخونن: http://tarjomaan.com/vdcj.oeafuqexhsfzu.html موفق باشی عزیز
نجمه عرفانیان
نجمه عرفانیان
٩٤/١١/٢٢
١
٠
این مصاحبه حقیقت جالبی را اشاره کرده بود.اینکه مرزهای ما تنها قراردادهایی بین ماست.اما به چالش های مطرح شده هم خوب جواب نداده بود.به قول خودش ادعای فلسفی ای بود.تاببینیم چه پیش آید...تااونجا که می گفت حقوق اولیه ی انسانی مهاجران غیرمتعارف باید داده بشه قابل قبول بود اما ایده ی "مرزهای باز"اش واقعا با همون چالش هجوم برسرمنابع و اختلال اجتماعی روبروست که جواب درستی بهش داده نشد...ممنون:)سایت اش خیلی خوب و مفیده....
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٢
١
٠
ممنونم از نظرتون. میدونید این گزارش با رویکرد توجه به مهاجرین قانونی نوشته شده و از حقوق کسانی صحبت کرده که از نظر دولتی مورد قبول واقع شدند و تمام هزینه های شهروندی خودشون رو پرداخت میکنند. به نظرم مهاجرین غیر قانونی میتونن صدمه های زیادی به اقتصاد و اجتماع یک کشور وارد کنند. شما حتی اگر خودتون یک بی قانونی انجام داده باشید خودتون رو سرزنش میکنید و کلا بی قانونی در ضمیر انسانی مذموم هستش. اما برخورد غیر اخلاقی با مهاجرین قانونی کار عجیب و ناپسندیه. :)
فاطیما کیان
فاطیما کیان
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
عالی بود , به این فکر میکنم که خیلی از ایرانی ها هم به کشور های اروپایی و یا آمریکایی مهاجرت میکننو دوست دارن اینطوری باهاشون رفتار بشه ؟ و یا اینکه دوست دارن احترا م و حق برابر ببینن ؟ , خیلی ها بهش فکر نمیکنن ولی من به این فکر میکنم حتی اون دختری که دانشجوی ترم اولی بود و از گویشش و ظاهرش میشد فهمید افغنستانی هست هم حق داشت پچ پچ نشنوه و یا اسوده توی حیاط دانشگاه قدم بزنه هیچ وقت ترس اون دختر ترم اولی افغانستانی از یادم نمیره ...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
دختر های همیشه در حاشیه ی مجبور به گریز از اصالت خود... داستان ترسناکیه فاطیما... :/
e_yousefi
e_yousefi
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
از دیدن تیتر و خوندن موضوع بسیار خوشحال شدم. شخصا چندین دوست خوب دارم که از کشور همسایه هستن. سرشار این بی مهری های ما. گزارش روان و خواندنی ای بود. امیدوارم باز هم از این دست مطالب در سایت ببینم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
ممنونم خانم یوسفی. دیدن کامنت های شما پای مطالب و گزارش ها خستگی نوشتنش رو از تن آدم خارج میکنه. ممنونم که خوندین و نظر دادین و خوشحالم که خوشتون اومده. :)
احمد
احمد
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
خیلی جوبه
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
ممنونم. :)
سوگلی
سوگلی
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
علی بود
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم. :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم. :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم. :)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنونم. :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣