بچه‌داری به نرخ خون پدر!
طنزیات

بچه‌داری به نرخ خون پدر!

نویسنده : فرانک باباپور

ما دهه شصتی‌های طفلکی همیشه در زمانی می‌زیسته‌ایم که همه چیز در اوج مخالفت با ما بوده است. چه آن زمان که بچه سال بوده‌ایم و دوست داشتیم تک مونس و وارث مامان و بابا باشیم، اما در عوض همیشه با تعدادی خواهر و برادر قد و نیم قدِ دماغ آویزانِ دست و پا گِلی، یا کشتی می‌گرفتیم یا سر سهم بیشتر در اشکنه قروت دعوای‌مان می‌شد! مسئولین هم مجبور بودند روی در و دیوار شهر را پر کنند از شعار «فرزند کمتر، زندگی بهتر» که به در و دیوار قانع نشوند و حتی روی بسته بندی پفک نمکی‌های‌مان هم این شعار را ببینیم و کلی استرس برمان داشت که نکند در فرآیند جویدن و هضم این پفک نمکی‌ها ناگهان یک ترفندی باشد که بچه را کمتر کند و زندگی را بهتر! و چه حالا که با کلی زحمت و بدبختی، همسر ایده آل‌مان را از دهان دهه هفتادی‌ها کشیده‌ایم بیرون و قرار است یک زندگی آرام داشته باشیم اما مسئولین دوباره در و دیوار شهر را مزین به شعر «فرزند بیشتر، زندگی بهتر» کرده‌اند!

به غیر از کلی برنامه‌های عشق و عاشقی که ریخته بودیم برای بعد از ازدواج، به هر حال این آوردن فرزند بیشتر به مقدار زیادی آمادگی جسمانی و روحانی نیاز دارد! بیشتر از این آمادگی‌ها البته به آمادگی پولانی نیاز دارد. گذشته از خرج سیسمونی و زایمان، خرج مراسم رونمایی اولین عکس سونوگرافی و تعیین جنسیت بچه و ویار اول و لگد سوم را کجای دل‌مان بگذاریم!؟ 

البته همین چند روز پیش از اخبار فهمیدم که همین چیزها باعث شده نرخ باروری از 5/6 فرزند به ازای هر زن در سال 1367 به حدود 1.7 فرزند در سال 1390 برسد! یک زمانی بچه کارش را توی کهنه چندبار مصرف می‌کرد و سوختگی‌هایش با روغن نباتی خوب می‌شد، اما حالا بچه بسته به شرایط گاهی با مولفیکس ذوق می‌کند و گاهی با بارلی! اصلا پستانکی در کار نبود، یا شست‌مان را می‌کردیم دهان‌مان که می‌گفتند بعد از خودش برادر می‌خواهد و اگر سبابه‌اش را می‌خورد خواهر می‌خواست و ماشاالله مادر و پدرها هم برای حرف بچه‌ها ارزش قائل بودند و حالا اگر جنسیت مورد نظر نمی‌شد هم مهم نبود! اصلا از آن‌جایی که خانواده خیلی پسر دوست داشتند و می‌خواستند یک پسر کپل و مپل داشته باشند بعد از من، پدرم شست پایش را می‌کرد دهانم و تا ته حلقم فشار می‌داد! بعد حالا تا برای بچه‌ها موسیقی لایت پخش نکنند و روی سقف ستاره و ماه نیاندازند تا خواب‌های خوب ببیند، خوابش نمی‌برد! بعد ما اگر روی دفتر و کتاب‌مان خواب‌مان می‌برد حتی بیدارمان نمی‌کردند برویم روی تشک خودمان بخوابیم و یک پتو هم نمی‌انداختند روی‌مان و صبح‌ها با ستون فقرات به حالت گونیا و دست و پای با زاویه حاد و منفرجه از خواب بلند می‌شدیم.

حالا مسئولین توقع دارند همین مایی که کلی بدبختی کشیده‌ایم دوباره بدبختی بکشیم و بچه‌دار شویم؟ با چه دل خوشی آخر؟ بله اشاره می‌کنند در چند سال آینده تولیدات ایزی لایف قطع می‌شود و خانه‌های سالمندان به مراکز ترک اعتیاد تبدیل می‌شوند و بیمه و حقوق بازنشستگی برداشته می‌شود و سالمندان فقط موظف به آوردن بچه می‌باشند چون نسل‌های بعد همین که بشود از ظاهرشان فهمید مَردند یا زن خیلی هنر است؛ بچه آوردن که پیش‌کش.

==============

پ.ن: البته بنده دهه شصتی نیستم ولی دهه شصتی‌ها را خیلی دوست دارم! خخخخ

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
والا خانم باباپور ما که خودمون دهه 60 رو تجربه کردیم، فقط همون «فرزند کمتر، زندگی بهتر» و «پفک نمکی مینو» رو یادمون میاد، الباقیش رو یا من یادم نمیاد، یا متنتون رو برای دختران دهه 60 نوشتید :-)// یه دونه فعل اون بالا فکر می کنم باید بشه «کلی استرس برمان می داشت» درسته؟// خیلی خوب و دقیق و طناز مثل همیشه.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
خیلی ممنون ازتون جناب میرزا :) بله منم یه دور خوندم یه چند جا ریپل می زد، مرسی که کمک کردید :) درمورد کهنه و روغن نباتی و شست و سبابه هم فکر می کنم شما چون پسر بودید تو نخ بچه کوچولوها نبودید ولی من موثق پرسیدم :))) حتی قنداق هم بود که یادم رفت بگم! بدن بچه رو هم با روغن چرب می کردن و بعد قنداق می کردن که بدنش گرم و باز بشه و تا صبح مورچه ها پدر بچه رو در میاوردن!! خخخخ / بازم ممنونم از لطفتون :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
خواهش می کنم بانو؛ ممنون بابت مطالبی که فرمودین :)
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
البته من با همه سختیاش بیشتر از زندگیهای حالا دوسش داشتم!وقتی فکر میکنم که هیچ خواهر برادری نمیداشتم نفسم میگیره!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
پس به فکر فرزندان خود باشید و یکی دو جین بچه بیارید که باهم بتونن گل کوچیک بازی کنن، شما هم داوری کنید! من که خودم همیشه حسرت خواهر نداشته م رو خوردم... :((
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
برعکس شماها من پرم از خواهر و برادر. ما تا همین پارسال هفت تا خواهر داشتیم و هفت تا داداش بودیم.منتها الان شیش تا خواهر داریم و شیش تا داداشیم.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
به این تعداد خواهر و برادر واقعا حسودیم شد آقای مداحی... موندم پس فردا که ما بزرگ شدیم قراره با کیا صله رحم انجام بدیم؟! و خودم مطمئنم نمیتونم به خاطر خیلی خرج های الکی که الان مد شده و حرف مردم، نمی تونم بیشتر از دوتا بچه داشته باشم. بدتر اینکه الان یه جوری شده اگه کسی بیشتر از سه تا بچه بیاره بهش یه جور دیگه نگاه می کنن!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اول باید عرض کنم که خانم ها اصولا دوست دارن که سنشون کمتر به نظر برسه و کسی که سنشون رو بپرسه عصبانی میشن ولی شما به گونه ای حرفه ای این کار رو انجام دادید:«موندم پس فردا که ما بزرگ شدیم....»(مزاح) خدا رو شکر که زیادیم.رفت و آمد ها زیاده و خوشی ها نیز.غم ها هم زیاده ولی چون زیادیم خیلی کمتر نمود پیدا میکنه. خدا رو شکر. میگن یکی کمه.دوتا غمه.سه تا که بشه خاطر جمه.(ترجیحا اولی دختر)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
خیلی زیبا بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
آیا گفتن «خیلی زیبا بود» به تنهایی کار درستی است؟ آیا شما قرار نیست بچه دار شوید؟ آیا شما آنقدر پولدار هستید که این پولها برایتان پول خرد است؟ پاسخ به سوالات در برنامه ویژه خبری فردا شب در تخته سیاه! منتظر ما باشید...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
خانم باباپور.من هم همه ی حرف های شما رو قبول دارم.منتها طبق یک سنت دیرینه که دوستان از پست ها با یک :) استقبال میکنن من چون استفاده از شکلک رو برای خودم ممنوع کردم(در راستای جلوگیری از غارنشینی؛حتما توجه دارید که غارنشین ها بودند که با علامت و شکلک و نقاشی با هم حرف میزدند)جسارتا برای تشکر تنها عبارتی که به خاطر خطیرم خطور کرد همین عبارت بود.به هر صورت من اتفاقا خیلی خوشحال میشم که توی مطالب چالشی شرکت کنم منتها این مطلب شما اولا که خیلی کوتاه بود ثانیا چندان چالشی نبود برای من.یعنی مورد خاصی برای من وجود نداشت که بخوام در موردش بحث کنم.این بود که به گفتن یک عبارت«خیلی زیبا بود»اکتفا کردم. با احترام
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
ببخشید قصد بدی نداشتم! همینکه بدونیم شما خوندین کفایت میکنه و این لطف شماست که همون جمله ی کوتاه رو استفاده می کنید. فقط خواستم یکم شوخی کرده باشم. ببخشید :) انشاالله که بچه هاتون از سر و کولتون بالا برن :))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
نیازی به عذرخواهی نیست.من که ناراحت نشدم!من کلا نمیدونم چجوریم که همه فکر میکنن من دارم جدی حرف میزنم! به جان باب اسفنجی جانم من ناراحت نشدم.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٢١
٠
٠
بابا بچه که همین پوشک پاشه؛ خرج نداره که :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
البته اگه مردم بذارن! مارک پوشکش هم الان مهمه!! :(
zakhar
zakhar
٩٤/١١/٢١
٠
٠
انصافا نسل هفتادم مشکلاتشون زیاد بود..... قشنگ بود :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اون اوایلش که من و شما باشیم آره واقعا اوناهم مشکلات داشتن... ولی از 79 - 78 به بعد فکر می کنم دیگه خوش خوشانشون بود! :)))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
جسارتا اون اواسطش چی؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اواسطش هم در دوران تغییر نسل بودن معلوم نیست به کدام نسل تعلق دارند! ببخشید بابت پاسخ های غیر کارشناسانه و شوخی شوخی بنده! :(
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
بالا هم عرض کردم نیازی به عذرخواهی نیست.من هم شوخی کردم.
admincheh
admincheh
٩٤/١١/٢١
١
٠
می خواستم بیام کلی سر و صدا کنم که شما کی دهه شصتی بودی و دهه شصتی ها کجا هفتادی ها کجا که پی نوشت نجاتت داد ! برو خدا رو شکر کن :دی
translator
translator
٩٤/١١/٢١
٠
٠
منم هم خخخخ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
ببین من چقدر شما دهه شصتی ها رو دوست دارم اونوقت می خواستی منو دعوا کنی؟؟!! دلت میاد؟ اسمایلی جمع شدن اشک در چشم :(
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اون موقع که خواهر برادرا زیاد بودن یه دختر تا ازدواج می کرد-بیشتر سن ازدواج 17یا18سال بود-دو سه تا بچه رو تر و خشک کرده بود و تو خونه کلی مسئولیت رو دوشش بود و یه جورایی با تجربه بود برای کارای خونه و بچه داری.ولی الان دخترای امروز که کار زیادی انجام نمی دن با مشکل روبرو می شن یکی از دخترا که تازه بچه دار شده بود می گفت کاش بچه ها دکمه ی خاموش و روشن داشتن هر وقت خسته بودی خاموششون می کردی می ذاشتی کنار.=))مثل عروسک بازی=))ممنون از همدردی تون با دهه شصتیا
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
آره دقیقا من خودم 10 سالم بود برادر کوچیکم به دنیا اومد و کلی براش مادری کردم! البته کلی هم کتک می خوردم بعدش که باعث دل درد و سرما خوردن بچه شدم ولی خب با آزمون و خطا خیلی چیزها یاد گرفتم!! مثلا یه بار به جای شیر بهش ماست دادم گفتم مقوی تره طفلک تا یه مدت گلاب به روتون .... بود! :)))) ممنون که خوندین :)
translator
translator
٩٤/١١/٢١
٠
٠
جالب بود ممنووووووووووون . ولی بچه مخارجش جدا . تربیتش جدااااااااااا. مخارجش رو خدا یاری میکنه و روزیش رو میرسونه به شرطی که درست تربیت بشه. که همینش خعلی سخته
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
ممنون از شما که خوندین! :)) واقعا تربیت خیلی مهمه و اتفاقا با بیشتر خرج دادن و بیشتر اهمیت دادن به مخارج، بچه بدتر تربیت میشه! والا ما مدرسه می رفتیم یه لقمه نون پنیر می پیچیدیم لا روزنامه کلی هم خدارو شکر می کردیم، پسرخاله فسقلیم بهش پول میدادن می گفت نه از اون آبیامیخوام! :|
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١١/٢١
٠
٠
به نظر من مخارج ضروری بچه مشکلش نیست، خرج های سنگینی که به واسطه چشم و هم چشمی و دور شدن از فرهنگ ساده زیستی به جوونا تحمیل میشه مشکل اصلیه. مثلا همین عکسای عجیب و غریب سونوگرافی یا سیسمونی های فضایی که توی مطلب هم اومده بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
این دو نقطه خط مال یه جای دیگه بود باور کنید! من هنوز آرزو دارم و جوون هستم و قراره اینجا نویسندگی کنم!! مسلما حرفهای آقای فروزان صددرصد درست هستند، اصلا من چیکاره باشم بیام :| بذارم؟!! :(((((
translator
translator
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
بله موافقم اقای فروزان . اره فرانک جان حرف شمام صحیحه
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
:|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/١١/٢١
٠
٠
قلم شما رو دوست دارم، یعنی از اول هم دوست داشتم. روان و گویا می نویسید. این یادداشت هم که با این "پی نوشت" اش حسابی منو گرفت! مرسی.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
سلام آقای شمشیری. خیلی خوشحالم که دوباره نظرتون رو پای مطلبم میخونم. خیلی لطف دارید مثل همیشه :) ممنون که خوندین.
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
جالب بود...ولی هفتادیاااا بیچاره
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون :) هفتادیا هم بیچاره ن قبول دارم :))) به نظرتون چیکار کنیم که این مدهای الکی از بین بره و به چیزهای خوب افتخار کنیم؟ به آرامش، ساده زیستی، باهم بودن، کمک به هم و ...
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
واسه ما که از چندبار مصرف بودن لاستیکی گذشته بود! یعنی اینقدر مصرف میشد تا لاستیکی مورد نظر یا پاره بشه یا به نحولی کن فیکون بشه :)) - ولی خب این تک فرزندی که مُد شده خیلی بدِ، چه واسه بچه ها و چه واسه پدر و مادرها
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
تازه از بچه ای به بچه دیگر منتقل می شد!! :\ چی شد که یهو چیزای بد مد شد و باعث افتخار شد؟! به خرجای الکی که هیچ جای دنیا نیست! هر روز هم یه مدل جدیدش رو ابداع و مد می کنن و برای هم تعریف می کنن و می چرخه و باعث چشم و هم چشمی میشه... :(
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
هم متنت خوب و روان بود و هم موضوعت جالب، فلذا خسته نباشی دوستم :) همه‌ی متن هم یک طرف اون پی‌نوشت، یک طرف!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون آمنه خانم جان که خوندین و نظر دادین :) اگه اون پی نوشت نبود که من الان در قید حیات نبودم! :دی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام برشما:بسیارعالی بود.شادمان وسلامت باشید
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
سلام استاد. خیلی متشکرم :)
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
منم ب نوبه ی خودم دهه ی شصتی بودنم رو از این تریبون اعلام میکنم ولی حداقل دهه ی شصت اگه هیچی نداشت این رو داشت که با دهه هفتادیها ما رو کردن تجربه همینم خوبه دیگه 😐
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
من هم به نوبه ی خودم از پای خودمان را در کفش شما دهه شصتی ها کردن عذرخواهم :))
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨