چشم نگه‌دار / داستان کوتاه

چشم نگه‌دار / داستان کوتاه

نویسنده : z_amini

من وسحر جز دخترخاله بودن، نه رابطه‌ای داشتیم، نه صمیمیتی، نه حتی تناسبی (چه از لحاظ فرهنگی ،چه از لحاظ مادی)

تا این‌که سحر ازدواج کرد. شوهرش از نظر من یک مرد فوق العاده بود. ثروتمند و خوش اخلاق. تا این‌جایش همه چیز عادی بود. شوهرِ سحر (آقا سعید) چند بوتیک داشت که یکی از آن‌ها را خودش می‌کرد و بقیه توسط فروشنده‌ها اداره می‌شد. آقا سعید هر شب تا دیر وقت سرکار بود. سحر هم که ترسو بود دست به دامن مادرم شد تا اجازه بدهد من شب‌ها بروم پیشش.

کارم شده بود نگهبانیِ سحر خانم. اوایل با اصرار مادرم می‌رفتم و تا دیر وقت بی‌حوصله و کسل گوشه مبل می‌نشستم تا شوهرش بیاید. آخر شب که شوهرش می‌آمد کمی دور هم بودیم و شام را دیر وقت می‌خوردیم. بعد آقا سعید من را تا خانه که دو کوچه آن طرف‌تر بود می‌رساند. مدتی که گذشت آرلم آرلم به این رفتن راضی شدم. هر شب با آمدنِ آقا سعید، دور هم شام می‌خوردیم و بعد از کمی گپ زدن دوباره مسیر بازگشت را همراه با آقا سعید طی می‌کردم.

او یک مرد فوق العاده بود. زیبا، خوش پوش و خوش اخلاق. هر شب برای سحر یک چیزی می‌گرفت. سبک اما پر از عشق. گاهی یک روسری، گاهی یک بسته شکلات. خلاصه، هرچه که بود دست خالی نمی‌آمد.

بلاخره شد...کار و اتفاقی که نباید، افتاد!

من عاشق شدم. عاشق مردی که شوهر دختر خاله‌ام بود. دست خودم نبود. من بی‌جنبه بودم. دختری که توی زندگی‌اش از پدرش، از برادرش لبخندی محبت آمیز ندیده بود، عاشق لبخند مردی زن دار شد. دختری که توی زندگی‌اش از دست پدر و مادرش هدیه‌ای نگرفته بود، عاشق یک گوی شیشه‌ای شد که از مرد زن داری در جواب محبتش گرفت. نمی‌دانم چقدر گذشت؟ ولی من کلافه‌تر از روزهای اول می‌رفتم خانه سحر. آدم‌ها گاهی در اثر یک خروش احساسی که نه، خریت محض عاشق می‌شوند و من در اثر این خریت هم عاشق شدم و هم ابراز کردم این هوس را. آره. هوس بهترین واژه برای این احساس است.

شکستم. خیلی بد شکستم. آن قدر که هنوز هم کمرم که زیر بار این اتفاق خم شد، راست نشده. یادم نیست چه گفتم و چه شنیدم. نمی‌دانم چه شد که یکهو مادر شوهر سحر از آن سر شهر پا شد و تا دو هفته بعد و رفتن سحر از محله ما پیشش ماند. هر چه که بود رابطه من و سحر مثل همان اول قصه ساده است ولی دو سال است آقا سعید را ندیدم.

یادم نمی‌آید ازش ناراحت بوده باشم. چون یادم نمی‌آید برخورد تندی ازش دیده باشم. فکر کنم باید به صفات آقا سعید بزرگمردی را هم اضافه کنم.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
تیتر خوبی برای این داستان کوتاه بود :) راستشو بخوای من عشق رو مترادف هوس می دونم! اینو گفتم برای اون پاراگرافی که سعی داشتی این دو رو از هم جدا کنی :) اون احساس عمیق و خوب رو ادم با دوست داشتن تجربه می کنه! وگرنه که عشق چیزی جز هوس نیس :) مرسی دوست خوبم
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
سلام.ممنون. من کلی حرف دارم تو این متن.امیدوارم دوستان متوجه تمام اون نکات بشن...ممنون از حضورتون
پریا
پریا
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
قشنگ بود!!!
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنون از حضورتون
سید حمید رضا عقیلی
سید حمید رضا عقیلی
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
زیبا بود.......... مشکل امروزمون رو نشون میداد
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
ممنون.بله دقیقا همین طوره.ممنون از حضورتون!
سیده خالده موسوی
سیده خالده موسوی
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
سلام خانم امینی تشکر میکنم بابت این نوشته فکر میکنم شاید برای بعضی از افراد تنگلر خوبی باشه تو جامعه ما کم نیستن که عشقایی که نه تنها بوی هوس میدن بلکه ممنوعه هم هستن کاش جا داشت بیشتر درمورد عواقب کار شخصیت اول داستان بیشتر توضیح بدین
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
خیلی قشنگ بود
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ممنون دوست عزیز...داشتیم برات اطلاعیه گمشده میزدیم توشهر
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
خخخ خیلی موچکر ولی خداروشکر پیداشدم
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
غمگین و زیبا و پر از درد بود. ممنون :)
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ممنون از شما
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
در داستان کوتاه نیازی نیست که حتما برای نوشتن جملات از پرانتز استفاده کنید. همین که بنویسید: «نه حتی تناسبی؛ چه از لحاظ مادی، چه از لحاظ فرهنگی.» کفایت می کنه یا مثلا: «سعید، شوهر سحر...»// یکی از آنها رو خودش اداره می کرد.// آرام آرام// محتوای داستان و ایضا عنوان حرف نداشت و در عین حال حرف برای گفتن داشت؛ منتها یک پرداخت جانانه و یک ویرایش اساسی نیاز داره. پیشنهاد می کنم با تعمق بیشتر بازنویسی کنید و در آرشیوتون حفظش کنید. موفق باشید!
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
سلام!ممنونم استاد!هرکی یه چیزی به من یاد بده ،استاد منه! بله .ممنون از تذکرات بجاتون...ممنون از تعریف تون.خیلی بیشتر دقت میکنم:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
و علیکم السلام؛ خواهش می کنم، موفق باشید!
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
با وجود اینکه یک متن ادبی بود ولی بعضی جاها محاوره توش بکار رفته بود...به نظرم اگه این موارد تصحیح میشد خیلی متن عمیق وجذابی بود:)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
کاش یه پایان متفاوت داشت که یاد این سریال و داستانای خیانتی نمی افتاد آدم ، بازم مچکر مچکر مچکر
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
موضوع قابل بحث و تأملی بود!تهش هم جالب بود!موفق باشید!
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
سلام .ممنون ازشما
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
من واقعيت اين داستانم شنيدم به نظرم خيلي وحشتناكه والبته اقا سعيد واقعا عاقل بوده البته اشتباهاتي هن داشته
امیر
امیر
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
داستان خوبی بود.. تنها ایرادی که داشت این بود که یه جا سعی داشتید کاملا ادبی بنویسید و یه جا کاملا عامیانه و خودمونی... از نظر من عامیانه بنویسید درک بهتری در ذهن مخاطب ایجاد میکنه.. با تشکر از شما موفق باشید
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٥/٠٢/١٢
٠
٠
واقعا قشنگ و خوندنی بود ، لذت بردم :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨