رازِ مگو، بگو شود

رازِ مگو، بگو شود

نویسنده : f_ramezanali

کاش می‌شد کمی شعر بگذاریم رویِ طاقچه دلمان. تا هروقت غم کمی از گوشه دل‌مان به سمتِ قلب‌مان پایش را فراتر گذاشت و تمامِ توانش را برایِ محاصره کردنِ قلب‌مان به کار برد، بتوانیم به سمت بیرون هلش دهیم.

شعرمان آن‌قدر توان داشته باشد که ماهیچه‌هایِ قلب‌مان را از فشار غم‌ها آزاد کند. کاش کمی شعر داشته باشیم برایِ روزهایی که هیچ چیز بر طبقِ مراد و خواسته ما نیست و همه چیز دست به دستِ هم می‌دهند تا دریچه قلبت تنگ شود و هر بار حس مردن کنی. برایِ‌ روزهایی که آفتاب پشتِ کوه‌ها گیر کرده است و ستاره‌هایِ شب‌مان بی‌رونق است و غم‌ها در پسِ تاریکی غم‌ها فرو رفته است و کم‌کم دارد با او یکی می‌شود. وقت‌هایی که زمان می‌گذرد و با گذشتن هر ثانیه فشار قلبت بیشتر می‌شود. شب‌هایی که که دیگر نه ماه توان شنیدن دارد و نه تو توان گفتن. دیگر هیچ کس نیست. ما مانده‌ایم و غم‌هایی که هر لحظه تعدادشان بیشتر می‌شود و نیروهایِ عظیمی از خاطره‌ها که به سمتت هجوم می‌آورند.

شب‌هایی که خواب رفته است و خیال ندارد به این زودی برگردد. بعضیﺍشک‌ها ﻫﺴﺘﻨﺪ، بی ﺩﻟﯿﻞ، بی ﺑﻬﺎﻧﻪ، یک ﺩﻓﻌﻪ‌ای، ﻧﺼﻒ ﺷﺒﯽ ﻋﺠﯿﺐ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ ﺁﺭﺍﻡ می‌کنند. شب‌هایی که خاطره آدم‌هایی به یادت می‌آید که همه چیزشان قشنگ است، حتی اخم‌های‌شان، مهربانی‌های‌شان. روزهایی که حالت را خوب کرده‌اند، کسانی که انرژی‌شان نه تنها از کلمات‌شان بلکه از وجودشان پراکنده می‌شود. کسانی که با یادآوری چهره‌شان لبخند به صورتت می‌نشیند و دلت برایِ‌ وجودشان تنگ می‌شود. می‌گویم کاش کمی شعر داشته باشیم، برایِ روزهایی که چیزی جز شعر آرام‌مان نمی‌کند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
شعربرای من ی معجزه س وقتی حالم خوب نیس:)
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
دقیقا
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
شبهایی که دیگر...// غم ها در پس تاریکی فرو رفته است، غم های دوم جمله رو ثقیل کرده. اگر منظور همینه، از ضمیر استفاده کنید.// یادداشتِ شسته رفته و خوبی بود، مرسی
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون بابت راهنماییتون
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
چقد مطلبتون به دلم نشست.... الان یه مدتیه که فقط شعرهای سهراب می تونه یکمی این زندگی سیاه منو سفید کنه....
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
یه چیزی می تونم بگم؟؟؟ من توی نوشته های قبلی تون هم نظر دادم ولی جوابم رو نمی دید... کلا جواب کسی رو نمی دید... خوب آدم یه خورده احساس بی توجهی بهش دست میده
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
بله درست میگین...چشم جواب میدم از این ب بعد :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
من وقتی که شعر های ذهن زیبا رو میخونم احساس خوشایندی بهم دست میده.این شعر ها گلچینن و خیلی زیبا.
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
منم همینم
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
بعضی وقتا شعرو دوس دارم و یه حس خاصی باهاش برقرار می کنم. اما بیشتر وقتا از شعر خوشم نمیاد!
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
سلیقه شما است دیگه :)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
شعر خوب دوای قلب خسته است مرهم روح زخم خورده است ارامش جسم ازرده است
آسو نویس
آسو نویس
٩٤/١٢/٠٥
٠
٠
شعر مسکنه برا من :)))
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١٢/٠٦
٠
٠
شعر خوب چیزی است خوببببب
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠