دست از طلب ندارم تا کام من برآید!

دست از طلب ندارم تا کام من برآید!

نویسنده : حوا

اعتراف می‌کنم که گاهی آدم حریصی می‌شوم! اعتراف می‌کنم بیشتر از گاهی طاقت شنیدن نه را ندارم و از ناکامی خود زیادی سرخورده می‌شوم! اولین بار نیست رویایی را که با ذوق و علاقه، مدت مدیدی در ذهن خود پروبالش می‌دادم به شدت با در بسته برخورد کرده است! رویایی که از دور دریایی خروشان بود و از نزدیک اثبات یک سراب! آن زمان مردمان کوی و برزنِ من کم و بیش موضوع را می‌دانستند، با خود زمزمه می‌کردند: این حوا نبود که ساده لوح بود، «آدم» یک خائن است! و من چون بند باز روی طنابی معلق، بین ساده لوحی خود و خیانت او دنبال حقیقت می‌گشتم! براستی او خائن بود یا من یک ساده لوح؟! 

بگذریم؛ به گمانم نبش قبر مرده‌ای که حتی استخوان‌هایش هم به خاک تبدیل شده است حماقتی بیش نیست... 

دنیای من باز هم چرخید و چرخید و مرا به نقطه «اکنون» رساند! اکنونی که مرا به سمت فوت کردن شمع امید وصال به رویایی دیگری که در سر می‌پروراندم و با دستانم پروبالش می‌دادم سوق می‌داد! اول آتشی بزرگ بود و بعد به کورسویی از شعله شمعی تبدیل شد که آخرین قطرات پارافین وجودش را می‌سوزاند و با کوتاه و بلند شدن قواره‌اش وقت وداع را یادآور می‌شد! باید چون رهگذری خسته مدتی از نیل به هدفی که در سر می‌پروراندم، دست بکشم و  کوله بار سفر بر زمین بگذارم؛ بیشتر از اندکی استراحت کنم و برای این‌که امید در من کاملا رنگ نبازد به جای خیره شدن به راه‌های نرفته، راه‌های رفته‌ام را یکی پس از دیگری بشمارم تا شاید زودتر خواب بروم!

«گاهی آدم حریصی می‌شوم» میل به احاطه هر آنچه که چشم طمعم می‌خواهد دارم! بی آنکه اندازه پیمانه توانم را برانداز کرده باشم! اما دیگر پاهایم یارای قدم از قدمی دیگر برداشتن را ندارد، باید روح خود را که گاهی بی مهابا به سمت «شهری که پشت دریاهاست» پر می‌کشد، اسیر جسم خستگی پذیر و استراحت طلب خود کنم و دل را برای آرام گرفتن به رد پاهای پشت سر خوش کنم! این را نمی‌دانم، روح بی‌نهایت طلب داشتن ایراد است یا خستگی پذیر بودن جسم؟! 

ماجرا از این قرار بود: در میانه راه که قدم برمی‌داشتم، ناگاه جسمم چون کودکی لجوج که پای بر زمین می‌کوبد و فریاد سرمی‌دهد که دیگر بس است! از پای نشست. اما روحم در خیالِ «تعبیر یک رویا» پرواز می‌کرد، خود را از بند طغیان جسم می‌رهاند، جسمی که گوش‌هایش را از فریادِ من: «که تنها چند قدمی دیگر نمانده است» بسته است. در چند قدمی هدف بودم و رویاپردازی می‌کردم برای رسیدن به خیالی که تاریخ انقضای خود را سپری می‌کرد و دیگر خیال خامی بیش نبود. من ماندم و جانی که اگر روحش پاپس کشد می‌ایستد و اگر جسمش نیز پا پس کشد باز هم می‌ایستد، خسته در تنگای این دنیا نشسته‌ام، به دور دست‌ها در جست و جوی افقی مطمئن‌تر خیره شده‌ام! افقی که نمی‌دانم باز هم تعبیرش سراب است یا دریایی خروشان، در این توقفگاه تنها می‌توانم برای اطمینان از تعبیر رویاهای پیش رویم توشه از کوله بار زندگی‌ام بردارم و کتاب تجربه‌ام را ورق بزنم! تا شاید مِن بعد کتاب زندگی‌ام از کامیابی بنویسد به جای ناکامی...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٤
١
٠
کتاب زندگی برگه های زیادی نداره.
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٤
١
٠
موافقم جناب، اما گاهی لنگه کفش کهنه هم در بیابان غنیمت است!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
دست از طلب برندارم تا کام من برآید ، برآیـــــــد، بر آآآآآآآآآآآآآآآآآید !
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
تا کام من برآید... =)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
جالب و مفهومی!موفق باشید!
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
سپاس =)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
میشه بیشتر توضیح بدید که "کمیابی" چی؟
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
جناب کمیابی نه کامیابی! اگر متظورتون کامیابیه خب پر واضحه نیل به هدف!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
قلم خوبی دارید:) موفقیات
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
سپاس غزاله بانو =)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
قلم خوبببب**اصلاح میکننننم ببخشییید خخخخ
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
نظر شما که فرقی نکرد ; )
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
اصلاح شده خخخ دستت درد نکنه جیم ب جای ب ل خورده بود تا اومدم درستش کنم رفت خخخ
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
=)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
بی محابا// یه مقدار در گذاشتن علامت تعجب زیاده رفته بودین بانو، اما از نظر محتوا و سبک نوشتن، حرف نداشت. موفق باشین!
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
ممنون جناب از اینکه غلط املاییمو بهم گفتید =) در به کار بردن علامت تعجب دقت بیشتری میکنم، ممنون بابت تعریفتون =)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
خدایی ناکرده جسارت نشده باشه؟!// در تموم جاهایی که علامت تعجب بود، نقطه کفایت می کرد.
حوا
حوا
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
نه جناب چه جسارتی، متاسفانه در جامعه ما ظرفهای انتقاد پذیری اینقدر کوچیکه که زمانی هم که با احتیاط به کسی انتقاد میکنیم نگرانیم طرف بهش برخورده باشه، در صورتی که انتقاد سازنده، آدمو میسازه و مطمینا هیچکس در هیچ چیز صد درصد نیست، باز هم سپاس از روراست بودنتون در نظردهی =)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠