نسیم در بوته زار می‌پیچد
تقدیم به شهدای امر به معروف و نهی از منکر

نسیم در بوته زار می‌پیچد

نویسنده : i_banu69

این داستان براساس واقعیت است

صبح شنبه‌ای بهاری است. هوا بی‌نهایت دوست داشتنی و خنک است و نسیم لابلای بوته یاس پارک کنار دانشگاه می‌وزد و عطرش را به وجود تو می‌رساند. یک ربع پیش از خانه بیرون آمده‌ای و ساعت 8 با استاد «ح» کلاس داری. امروز پیرهن سفید تنت است و آستین‌هایش را تا سر مچ تا زده‌ای. یک سررسید هم دستت است که داخلش جزوه‌های استاد را می‌نویسی. خودکار و موبایلت را گذاشتی توی جیبت. درب دانشگاه باز است اما ماموران حراست نیستند. جلوی تو دخترِ آقای فلانی دارد می‌رود دانشگاه. سرت را می‌اندازی پایین و به این فکر می‌کنی که بعد از ظهر قرار است بروی پیش عمویت توی تعمیرگاه و کار را به طور جدی شروع کنی و به استقلال مالی برسی. توی همین فکرهایی که یک دفعه یک ماشین شاسی بلند می‌پیچد جلوی آن دختر و می‌خواهند به زور او را سوار کنند. دختر وحشت زده کمک می‌خواهد و به تو نگاه می‌کند. تو به سمت‌شان می‌دوی و یارو را هل می‌دهی توی ماشین و دستش از دخترک جدا می‌شود، بعد تو شروع می‌کنی:

 - مرد حسابی چه غلطی می‌کنی با دختر مردم چکار داری؟

- تو رو سَنَ نَه؟ تو چکارشی؟

- یعنی چی؟ غیرت نداری؟ خودت خواهر و ناموس نداری؟

- جمع کن بابا من هرکاری دلم بخواد با هرکسی می‌کنم به تو هم ربطی نداره

- الان که زنگ زدم پلیس اونوقت می‌فهمی یعنی چی.

پسره یک دفعه با آچار قفلی به سرت می‌کوبد. سرت گیج می‌رود. موبایلت از دستت می‌افتد. سر رسید از دستت می‌افتد، دخترک جیغ می‌زند. از لابلای موهایت خون جریان گرفته و یقه لباست خونی شده. بی حال به دخترک می‌گویی از اینجا برو. دوستت که تو را دیده صدایت می‌زند. پسرک توی ماشین می‌گوید بیاریدش تو زود باشید باید فرار کنیم. تو را می‌کشند توی ماشین. دخترک گریه می‌کند و می‌گویند کشتنش. دوستت می‌رسد از شماره ماشین عکس بردارد. یک دفعه شلوغ می‌شود. پلیس می‌آید، حراست می‌آید. دوستت و دخترک همه چیز را به پلیس می‌گویند.

توی ماشین از حال رفته‌ای. سه تا پسر توی ماشین آقازاده(!) هستند. بزرگ‌شان یک آدم لاابالی است اما دومی یک خرده ترسوست، کوچک‌شان هم پسرخاله آن ترسوئه است.

- فرشید چکار کردی؟ چرا با آچار قفلی زدیش؟ داره ازش خون می‌ره. بمیره بدبخت می‌شیم.

- بهروز خیلی بزدلی. از این به بعد هم لازم نکرده باما جایی بیای. حالا بگردش ببین چی داره؟

- گوشیش افتاد همونجا

- جیباشو بگرد

کیف پولت را می‌دهد دست فرشید

- یا رو از این بسیجی‌های متعصبه. حالم ازشون بهم می‌خورده. باید اونقدر محکم می‌زدمش که جابجا بره. سعید برو به سمت خونه باغتون.

می‌رسند به خانه باغ. تو را می‌اندازند توی یک اتاق. بعد از یکی دو ساعت به هوش می‌آیی بهروز برایت غذا می‌آورد و کمک می‌کند بنشینی.

- تو رو خدا ما رو ببخش. تقصیر این فرشید احمقه

- با دختر مردم چکار داشتین. می‌دونی دختره کیه؟ می‌خواستین آبروی باباشو ببرین.

- به جان خودم یک دفعه‌ای شد. قرار شد بزنیم به دشت و دمن واسه خوشگذرونی. فرشید یه دفعه دختر رو دید زد به سرش. بعد سعید رو وادار کرد که دختر رو بکشه تو ماشین... ما رو ببخش. بیا یه چیزی بخور

- بزار من برم.

- بخور یه چیزی بعد سر و صورتت رو بشور. فرشید که رفت می‌زارم بری

- کجا می زاری بره. ما با هم کار داریم. اگه سماجت نمی‌کرد الان به جای اون دختره اینجا بود و...

تو عصبانی می‌شوی و با آن حال نزار بلند می‌شوی

- خفه شو عوضی. بی‌غیرت هرزه. بگیرنت بیچارت می‌کنن، کاری از دست باباتم برنمیاد.

فرشید عصبانی شد و گفت: حالا می‌کشمت و می‌بینی که بابام بازم منو نجات می‌ده. بعد چاقوی ضامن دارش را درآورد و چهار بار کوبید توی سینه‌ات. خون فواره می‌زد. تو از گردنش آویزان شدی، بعد افتادی روی زمین. سعید کوبیدش به دیوار

- هی بیشعور چه غلطی کردی؟ قرار بود یه فصل حسابی بزنیمش و بعد هم تو جاده ولش کنیم. احمق این چه کاری بود.

تو سرت را گذاشتی زمین و دست و پا می‌زدی و به خودت می‌پیچیدی. خون ریزی‌ات شدید بود. هرکاری کرد نتوانست جلوی خونریزی‌ات را بگیرد. تو همان جا جان دادی.

بهروز شروع کرد به زدن فرشید:

الاغ نفهم. چکار کردی؟ پسره مُرده می‌فهمی. اونقدر ازش خون رفت که جون داد. فکر کردی خیلی می‌فهمی، خیلی انسانی. چی خیال کردی که همش به ما دستور می‌دی عوضی.

فرشید ترسیده بود. سعید گفت: الان که هوا روشنه. هوا که تاریک شد می‌بریمش میدون جمشیدی ولش می‌کنیم.

سرشب بود. همه جا خلوت بود. تو را انداختند همانجایی که گفته بودند اما نمی‌دانستند که آنجا نزدیک خانه‌تان است. تو را انداخته بودند یه گوشه از چمنی که کنارش روشنایی نبود. باران شروع به باریدن کرد. خوب تو را شست. غسل داد. پیرهن سفید و تمیزی که صبح تنت بود. گلگون شده بود. همه خیابان‌تان می‌دانستند که چه اتفاقی برایت افتاده. حتی کله باقر مهربان که توی 66 سالگی آن موقع شب آمده بود دنبال لباس کارش بگردد. لباسش را که برداشت. توی تاریکی یک چیزی را دید. فهمید که آدم است. گفت شایدکسی روی چمن استراحت می‌کند. اما وقتی یاد باران افتاد. یک دفعه دلش شور تو را زد. دوید سمتت تو را برگرداند. خودت بودی. با صورتی گلگون. با گریه و بهت شروع کرد به حرف زدن.

- بابا جان؟ تو کجا اینجا کجا؟ مامانت بس گریه کرده چشماش سفید شده. بابات مثل مرغ پر کنده است. گفتن که داشتی از دختر آقا فلانی دفاع می‌کردی که عصمتش لکه دار نشه. گفتم فوق فوقش می‌زننت نه اینکه... گریه کرد.

زنگ زد به پلیس. زنگ زد به پدرت. پدرت زودتر رسید. تن بی‌جان و غرقه به خون جوانش را بغل کرد. با دستش موهایت را شانه زد، دیروز رفته بودی آرایشگاه موهایت را کوتاه کردی و دستی به سر و صورتت کشیده بودی. با چشم‌هایی بسته، با گونه‌ای غرق خون و صورتی آرام رفته بودی.

خبرش همه جا پیچید. پرکشیدنت حکم شهید امر به معروف را داشت. توی گلزارشهدا دفن شدی. دانشگاه غوغا بود. حتی پسرهای فشن و دختران مانتال هم آمده بودند. یک عکس از تو روی دیوار کنار انتشارات بود. عکس از پسری که تا همین دو روز پیش دانشجوی همین بهشت دنج و کوچک بود نوشته بود شهید امر به معروف

...

دوباره یک روز بهاریست. دوباره نسیم خنک لابلای بوته‌های پارک کنار دانشگاه می‌پیچد. اما تو دیگر نیستی. تو با آن پیراهن سفید با آن سررسید و آن گوشی دکمه‌ای ساده. اما حراست حواسش جمع است. دختر آقای فلانی بدون نگرانی می‌رود دانشگاه. حتی اراذل هم جرات نمی‌کنند آنجا ترمز کنند، چون می‌دانند امثال تو هنوز هستند که حواسشان به خواهران‌شان هست.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠١
١
٠
نمیدونم :( باشم یا :) یا شایدم ...
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
منظورت چیه؟چی باشی یا نباشی؟؟؟؟؟؟؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
نمیدونم... شاید همون سکوت کنم بهتر باشه :)
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
واااااه😡
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
آخه قشنگ نوشته بودی و آخرش خوب بود ولی دلم گرفت. برای همین نمیدونستم ناراحت باشم یا خوشحال یا سکوت کنم! 😳
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
خیلی زیبا نوشته بودی :)) ممنون
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
ممنونم عزیزم
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
واااااه 😠
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
قشنگ نوشته بودین.بله.هنوز هستن کسایی که به خاطر آسایش مردم جون خودشون رو به خطر میندازن.
i_banu69
i_banu69
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
ممنونم
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣