همه آدم‌ها باید از جایی شروع کنند برای رسیدن به خواسته‌های‌شان. که بعدها وقتی عقب گرد می‌کنند وسال‌های طی شده‌شان را می‌بینند افسوس نخورند. که چرا برای علایقم کاری نکرده‌ام.

ما؟ کجای این دایره زندگی هستیم؟ خودمان را در کجایش حس می‌کنیم؟  آیا در کنج و گوشه می‌بینیم خود را؟ یا در وسط دایره؟

خودمان را کنار آدم‌های افسرده‌ای می‌بینیم که هر روز صبح که از خواب بیدار می‌شوند، می‌روند سراغ گوشی‌شان یک راست و به خودشان که می‌آیند می‌بینند 3ساعت گذشت. بعد هم می‌روند یک چیزی می‌خورند و می‌روند محل کار یا تحصیل‌شان و بعد باز می‌آیند خانه دوباره یک راست سراغ گوشی‌شان می‌روند و شب تا ساعت3 نصف شب بیدارند و با هزاران نفر چت می‌کنند و می‌خوابند و دوباره فردا همان آش و همان کاسه.

یا خودمان را کنار آدم‌های با انگیزه‌ای می‌بینیم که شب‌ها به موقع می‌خوابند، صبح‌ها با انرژی بلند می‌شوند، قرآن می‌خوانند، بعد ورزش می‌کنند، به گلدان‌های‌شان آب می‌دهند، موهای‌شان را شانه می‌کنند، پدر و مادرشان یا همسرشان را با انرژی زیاد خوشحال می‌کنند، میز صبحانه را می‌چینند.

ما آدم‌ها باید یاد بگیریم. یاد بگیریم صبح زود از خواب بیدار شویم نه لنگ ظهر کسل و بی‌رمق و با چشم‌های پفی. یاد بگیریم که هر روز با نشاط‌تر و با امیدتر از دیروز بلند شویم. باید هر روز با انرژی مثبت به اطراف‌مان نگاه کنیم. صورت ماهمان و بابا جان‌مان را ماچ کنیم. برویم ورزش کنیم. برگ‌های گلدان‌های‌مان را تمیز کنیم. لباس‌های منزل‌مان را با بهترین شکل ممکن بپوشیم. باید هر روز 2 ساعت حداقل از وقت‌مان را صرف کتاب‌های‌مان کنیم و پا در دنیای بزرگ‌تر بگذاریم. باید با انرژی برویم محل تحصیل. به دوستان جان‌مان کمک کنیم. خوشحالش کنیم. باید برویم دیدن پدر و بزرگ مادر بزرگ‌مان که هر لحظه برای دیدن‌مان لحظه شماری می‌کنند. باید آن قدر انرژی داشته باشیم که تمام کائنات را در اختیار خودمان در آوریم. باید به غیر از مردم برای خدای جان‌مان هم وقت بگذاریم، که انرژی‌های‌مان مضاعف شود. باید اگر شکست خوردیم، دوباره بلند شویم و از سر شروع کنیم و اگر دوباره شکست خوردیم سه باره و اگر حتی صدبار شکست خوردیم رهایش نکنیم و دوباره از سر شروع کنیم.

باید عاشق شویم. عاشق همه چیز، همه گلدان‌ها، کتاب‌ها، پدر و مادرها، دوستان‌مان، خورشید، ماه، همه رفتگرها، زحمت‌کش‌ها، خانه‌مان، بچه‌های محله‌مان که فوتبال بازی می‌کنند، اگر ازدواج کردیم همسرمان، عاشق بچه‌های پایین شهر، عاشق با آن‌ها بودن و خاکی شدن، عاشق گل سرخ، نرگس، مریم، اقاقیا، عاشق بهار، پایز، تابستان، زمستان، عاشق دست‌های کارگری که زمخت شدند، عاشق دامنه‌های سبلان، عاشق... عشایر، نخل‌های جنوب، عاشق همه همه همه چیز... باید عاشق بود که از این دنیا لذت برد، باید به همه عشق ورزید.

شما کجای این دنیایید؟ عاشق پر انرژی هستید؟ یا جزو آدم‌های خسته هستید؟ بیایید بیشتر برای ساعت‌های‌مان وثانیه‌هامان فکر کنیم و ارزش برای‌شان قائل شویم. یادمان نرود ما فقط یک بار به دنیا می‌آییم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١٢/٠١
٠
٠
واقعا چقدر بده دیر بیدار شدن... اونقدر سر سنگینه که تا نیم ساعت باید لود بشه مغزمون! ولی با اینکه قبول دارم، بازم نمیتونم صبح زود بیدار بشم! :دی
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠١
١
٠
خوب بود سیده بانو؛ اجازه می خوام تا یه مطلب رو خدمتتون بگم و اون اینکه: نویسنده باید سعی کنه در نوشتن به طور مستقیم نصیحت نکنه، می دونید که مخاطب، از هر طیفی امروزه از این مقوله بیزاره و هنر نویسنده جایی هست که راهکارش رو به صورت غیر مستقیم و متفکرانه تقدیم مخاطب بکنه یا اگر بخواد مستقیم بیان کنه، خوب و بد رو در کنار هم قرار بده و اجازۀ برداشت رو به مخاطب بده. یا اینکه پندهاشو به صورت سوالی بیان کنه، می دونید که خیلی ها از پاسخ دادن به سوال کیف می کنند. و در اینجا که با مخاطب در ارتباطید، با تفکرش در مورد سوالتون خودش به نتیجه می رسه. مثلا: «ما آدم ها باید یاد بگیریم» مستقیمه و «بهتر نیست که یاد بگیریم؟» «بهتر نیست که به جای وقت تلف کردن با گوشی، صبح زود از خواب بیدار شویم، ورزش کنیم و...؟» غیر مستقیم؛ به این سبک، هم نصیحت مستقیم نکردیم و هم ذهن مخاطب رو برای پذیرش و انتخاب یکی به کار انداختین. موفق باشید!
مریم سادات
مریم سادات
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی ممنونم از توصیه هاتون:)))چشم ان شالله رعایت میکنم:)ممنون که مطالعه کردین:)
aida_eft
aida_eft
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
واقعا درسته این دنیای مجازی بدجوری همرو اسیر خودش کرده... موفق باشید خیلی خوب بود
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
من که ازون افسرده های بی حالم. من امروز چقدر پست در مورد افسردگی و بی حالی خوندم!شاید این موضوع برای من بزرگ شده.ولی خب خوب نوشته بودید.ممنون.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/٠٢
٠
٠
یادش بخیر آدم های پرانرژی که سر صبح ورزش می کردن و گلدون آب می دادن!
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات