عرش لرزه / فصل دهم: شوهرم باید متصف به ایمان و تقوا باشد

عرش لرزه / فصل دهم: شوهرم باید متصف به ایمان و تقوا باشد

نویسنده : مجرد

 (برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

آرام‌آرام نسبت به همسرم سرد شده بودم. برای من جشن تولد می‌گرفت و کیک و کادو می‌خرید و من نسبت به عملکردش بی‌تفاوت بودم. حتی تاریخ تولدش را از یاد برده بودم. نسبت به این مسائل خیلی مقید نبودم. بود و نبودش برای من اهمیت نداشت. خانمها اما خیلی این چیزها را می‌پسندند و چقدر هم در روند زندگی مؤثر است. حتی همان کلمه «دوستت دارم» که مردها به زور از دهان‌شان خارج می‌شود، زندگی را از پایه محکم می‌کند.

خیلی آدمِ مقدسی نبودم ولی عاشق این بودم که همسرم چادر به سر کند. دختران چادری را بیشتر دوست داشتم. خانواده‌شان نسبتاً مذهبی بودند و از ابتدا همسرم را در هیئتِ چادر دیده بودم. در محل، همه زنان و دختران چادری بودند و کم پیش می‌آمد کسی با مانتو در محل گشت بزند، مگر این‌که از محل نباشد و یا برای سکونت به خارج از محل رفته باشد، و حتی در گفته‌هایم در آن 55 دقیقه ذکر کرده بودم. همسرم هم می‌دانست که از آن مانتوهای تنگِ تازه درآمده بیزارم و مخالف این هستم که خانمم با این مانتوها حتی در جمع حاضر شود؛ ولی با این وجود یک روز که خانه ما بود و من هم برای کاری به بیرون رفته بودم، بدون چادر و با مانتو به بازار رفته بود. همان موقع که متوجه شدم، او را به منزل‌شان بردم. در راه خیلی داد و فریاد می‌زدم و نسبت به این قضیه اعتراض می‌کردم و او هم هیچ نمی‌گفت. این شاید اولین برخورد جدی و استارت اختلافات ما بود. پدرش را در جریان گذاشتم. او هم مخالف پوشیدن مانتوهای تنگ تازه تأسیس بود؛ به همین خاطر علت ناراحتی‌ام را برایش بیان کردم ولی اصلاً عکس العملی را از وی مشاهده نکردم و حتی با رفتارش از دخترش هم تقریباً حمایت می‌کرد.

در آن زمان یأس و ناامیدی را نسبت به این دختر در خود احساس می‌کردم. یکی از خواسته‌هایم اجرا نشده بود. ای کاش بر زبانش جاری نشده بود: «شوهرم باید ایمان و تقوا داشته باشه!» پوشیدن مانتوهای تنگ بدن‌نما را مخالف این جمله می‌دانستم. احساس می‌کردم برای من نقش بازی می‌کند. نبود، آنچه که در ظاهر بود!

اختلافات ما تازه شروع شد. دیگر به تمام حرف‌ها و کارهایش مشکوک بودم و این شک من همیشه باعث اعتراض او می‌شد. فکر می‌کردم در همه کارهایش نقش بازی می‌کند. اضافه بر آن، تعقیب‌های پدرش و اعتراض کردن به من به خاطر حضور در جمعی که با هم در یک مغازه صوتی و تصویری شریک شده بودیم و دخالت‌های او در این‌که کجا باشم، با کی بروم و با کی دوستی نداشته باشم، کجا بروم، کجا نروم، چی بپوشم، چی نپوشم و دخالت‌های دیگر، حوصله‌ام را سر برده بود. مدت‌ها بود که منزل‌شان نرفته بودم و تنها در حد تلفن کردن با هم در ارتباط بودیم. با تلفن هم همیشه در حال بحث کردن در مورد این‌که فلانی چی گفت و چرا فلان جا این‌طور برخورد کردی و چرا جواب فلانی را درست ندادی و... بودیم.

خیلی خسته بودم و نسبت به همه چیز نا امید شده بودم. گه‌گاه پیش خود فکر می‌کردم که این راه چاره که برای خود انتخاب کردم، چه بود؟ آیا وقتش بود که ازدواج کنم؟ و هزاران فکر دیگر که مخم سوت می‌کشید، ولی رهایم نمی‌کرد. خیلی اوضاع درهمی داشتم. در این اوضاع قمر در عقرب و در این گیر و دار، بروز آن اتفاق در همان دوران عقد تا طلاق مرا کشاند...

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/٢٦
٠
٠
عی بابا نذار طلاق بگیره :|
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٧
٠
٠
امان از این مشکلات که هیچ وقت تموم نمی شن هر مرحله به نوعی آدم و درگیر می کنن.موفق باشید
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
یعنی الان یه مانتو باعث شد شما این همه سرد و شکاک بشید؟در حالی که همسرتون چون دوست خواهرتونم بود پس احتمالا دبیرستانی بوده،یه دختر جوون و بی تجربه که از سر هوس یه کاری کرده...امیدوارم خوب تموم شه.
پربازدیدتریـــن ها
مثل دختر انار

آرايش غليظ

٩٦/٠٥/٢٦
به کی جز خدا پناه می بری؟

جهل چه آهسته می آید

٩٦/٠٥/٢٦
ماجرای اولین باری که به استخر رفتم

توافق ذهنی مشترک بچه های جنوب شهر / قسمت اول

٩٦/٠٥/٢٥
کاش کسی شاملو و فروغ را صدا بزند

در نبودنت

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

یک مرد به جا مانده ای از عاشورا

٩٦/٠٥/٢٢
شعری سروده خودم

می نویسم از تو

٩٦/٠٥/٢٢
شیرینی اش را نفهمیدم

اولین حقوق کاری

٩٦/٠٥/٢٢
این روزها همه چیز به تو مربوط است

نامه هایی به همسرم / نامه چهارم

٩٦/٠٥/٢٣
یکی باید بیاید

ویرانه دل ماست

٩٦/٠٥/٢٤
تو مکمل منی

بوسه های نگفته

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

چقدر حرف زدم!

٩٦/٠٥/٢٦
فنجان چای

ایهام

٩٦/٠٥/٢٨
عمریست برایت می نویسم

گمنام خاص

٩٦/٠٥/٢٣
شعری سروده خودم

معنی فاصله این نیست که از آنِ همیم

٩٦/٠٥/٢٤
تو دلت چه می خواهد؟

تاوان دلتنگی

٩٦/٠٥/٢٤
حس خوب شعر

شاعرانه ها

٩٦/٠٥/٢٥
کوچه تان خالی از آن ها مباد!

معصوم نیوز

٩٦/٠٥/٢٨
ذهن من پر شده است از دیگران

خودم چی پس؟

٩٦/٠٥/٢٣
خرده شیشه دارند

ارتباط دوستی و آینه های قدی

٩٦/٠٥/٢٦
راس ساعت 8

تردید

٩٦/٠٥/٢٤
تبلیغات