ته دلش با من بود، از نگاه هوس آلودش حس می‌کردم!

ته دلش با من بود، از نگاه هوس آلودش حس می‌کردم!

نویسنده : محمد حسین وکیلی
بار اول که محمد را دیدم به من زل زده بود، فک کنم از من بیشتر خوشش آمده بود چون خواهرم را نیز نگاه می‌کرد ولی ته دلش با من بود، این را از نگاه هوس آلودش حس می‌کردم!
اما من در نگاه اول از او زیاد خوشم نیامده بود ولی از بی‌صاحاب ماندن بهتر بود! هر چند قلب‌ها افراد دیگری را ترجیح می‌دادم ولی  بالاخره قبول کردم.
الان دو سال است باهم زندگی می‌کنیم، بارها با یکدیگر زمین خوردیم و بلند شدیم و خلاصه تلخی و شیرینی زندگی را چشیده‌ایم اما همیشه ترس ناشی از افکارم، که روزی من را رها می‌کند با من همراه بود و گاهی اوقات کابوس شبانه‌ام می‌شد.
هر روز دستم را با دست راستش محکم می‌گرفت و با هم به خیابان، دانشگاه و حتی جلسات او می‌رفتیم، البته گاهی اوقات برای کلاس گذاشتن نیز مرا با خود همراه می‌کرد و من هم چون او را دوست داشتم هیچگاه دستانش را رها نمی‌کردم و آخر شب که می‌شد مرا همراه خود به اتاق خوابش می‌برد.
هفته پیش آرزو می‌کردم که ای کاش همیشه در خانه بودیم، چون هرگاه به خیابان می‌رویم آن‌قدر هوا کثیف است که به پوستم صدمه می‌زند، به همین دلیل است که من اتاق محمد را با هیچ جای دنیا عوض نمی‌کنم. هرچند بسیار نامرتب است ولی هم تمیز است و هم آب و هوای خوبی دارد!
همه چی بسیار خوب پیش می‌رفت تا دیروز . . .
بدون شک بدترین روز عمرم بود، روزی که همه جایم در رفت!
آن‌قدر در من کتاب‌های خود را جا داد که دیگر توان نداشتم و یک باره زیپ و دوخت‌هایم از هم در رفت و همان‌جا بود که فهمیدم روز خداحافظی من با محمد است.
امروز دلتنگم... دلتنگ بوی جوهر خودکاری که من برایش نگه می‌داشتم و او گاهی با ملایمت در جای مخصوصش می‌گذاشت و گاهی که اعصاب نداشت به طرف من پرت می‌کرد.
دلتنگ کتاب‌هایی هستم که گاهی با سختی فراوان همه آن‌ها را که بسیار سنگین بودند به می‌سپرد و من هم با تمام وجود از آن‌ها محافظت می‌کردم.
 می‌دانستم رقیبان چینی‌ام منتظر این لحظه بودند و الان که در هوای سرد خیابان هستم، با نگاهم کیف‌هایی از جنس خودم را تعقیب می‌کنم که صاحبان آن‌ها سنگ فرش را له می‌کنند و آن‌ها نیز با نگاهی عشوه‌گرانه به من می‌نگرند.
نگاهشان چه قدر به نگاه گذشته من شبیه است . . .
و این‌گونه بود که من از فرش به سنگ فرش آمدم!
برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٩
١
٠
اولش یه فکر دیگه کردم،از عرش به فرش اومدنم حکمتیه عجیبا!سحر اول شدم جام مال تو
milad85
milad85
٩١/١١/٠٩
١
٠
آفرین به این فداکاری
sahar.s
sahar.s
٩١/١١/٠٩
٠
٠
خیلی ماهی پاییز!!! بخاطر اس های قشنگت ک منو از تنهایی درمیاره یه دنیا ممنون ! :)))))
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/١٠
٠
٠
اجب!!جالب بود!ًما که استفاده کردیم... تنکی یو!
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/١٠
٠
٠
قابلی نداره سحربانو:)
Eli-soltani
Eli-soltani
٩١/١١/٠٩
٢
٠
بسیار بسیار زیبا... ولی اولش فکر بد کردم ...
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٩
٢
٠
درست مثل من الی بانو:)))
مجید
مجید
٩١/١١/٠٩
٠
٠
عجب روزگاریست.....
نگارا
نگارا
٩١/١١/٠٩
١
٠
ای بابا!!طفلی!!
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١١/٠٩
٢
٠
خدایی کیف به ذهنم نرسید.....جالب بود
٩١/١١/٠٩
١
٠
تابلو بود انحرافیه
اسمانه
اسمانه
٩١/١١/٠٩
١
٠
عجب..کاش یک تست انحراف سنجی می ذاشتی ...
parisa
parisa
٩١/١١/٠٩
١
٠
الهی...............طفلک........
mah-tkh
mah-tkh
٩١/١١/٠٩
٠
٠
ازین داستانای سر کاری خیلی بدم میاد! :|
mahshid
mahshid
٩١/١١/٠٩
١
٠
زیبا بود.........
milad85
milad85
٩١/١١/٠٩
٠
٠
جالب بود
Caspian
Caspian
٩١/١١/٠٩
١
٠
آفرین ... اولش تعجب کردم که چطور جیم اجازه داده ..!!!؟!!!
mahdi-h
mahdi-h
٩١/١١/١٠
٠
٠
سر ما جیمیای محترم را گول می مالی ایا ؟!
سین سید هاشم صاد صفدری
سین سید هاشم صاد صفدری
٩١/١١/١٠
١
٠
قشنگ بود!نکته انحرافی بود اصلا از همون اولش
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/١٠
٠
٠
بدک نبود ...
a-pooryousof1373
a-pooryousof1373
٩١/١١/١٠
٠
٠
زيبا بود . ولي من وسايلي كه باان ها خاطره دارم به سنگ فرش خيابان نميسپارم
t.m
t.m
٩١/١١/١٠
٠
٠
مرسی... منم اولش یه توقع نداشتم این باشه...
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/١٠
٠
٠
خیلی قشنگ بود.... منم اولش یه فکر دیگه ای داشتم می کردم..... الهی..... کیف های عزیز...... آخیییییییییییییییی.....
sahar
sahar
٩١/١١/١٠
٠
٠
فکرم همه جا رفت الا کیف!!! جالب بود...
m-nik110
m-nik110
٩١/١١/١١
٠
٠
یعنی غافلگیر شدم در حد مرگ!!همه چی به ذهنم رسید الا کیف!
maryam
maryam
٩١/١١/١١
١
٠
بعضي اتاقها هرچند شلوغ باشه ولي بازم دوسشون داري...(به نكته مهمي اشاره كردم نه!!!)
asghar
asghar
٩١/١١/١٣
٠
٠
شما به اصل موضوع اشاره کردی
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٢٠
٠
٠
ممنون...بد نبود
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨