آخرین سنگر / داستان کوتاه- قسمت آخر

آخرین سنگر / داستان کوتاه- قسمت آخر

نویسنده : 151

(برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید)

چشمم به جان افتاد. دیگر نفس نمی‌کشید. چشمانش به روی گردنبندی که در مشت بسته‌اش بود خیره مانده بود. هر چه تلاش کردم برگردد، سودی نداشت. او هم رفته بود.

واقعا نمی‌دانستم دارد چه اتفاقی برایمان می‌افتد. رفتم وضع و حال هری و جک را ببینم٬ خونریزی دستم هم شدت گرفته بود. پیراهنم تقریبأ بی‌تأثیر بود٬ داشت باز می‌شد. هیچ دوست نداشتم تصویری را که می‌دیدم باور کنم. ولی انگار حقیقت داشت. هری و جک دست در دست هم جان داده بودند. سرنوشت‌شان به هم گره خورده بود، درست مثل دستان‌شان.

انگار این‌جا ته خط دنیاست و من آخرین مسافر که ایستگاه آخر را به چشمانش می‌بیند. نگاهی به ادوات نظامی باقی مانده انداختم. یک گلوله برایم باقی مانده بود و ده تا نارنجک و یک گردان آلمانی! نارنجک‌هایی که در این شرایط٬ هیچ خاصیتی نداشتند. در حالی که هنوز صدای گوش خراش گلوله‌ها ‌و خمپاره‌های دشمن قطع نشده بود٬ رفتم یک گوشه تکیه دادم به دیوار٬ منتظر سربازان آلمانی ماندم تا بیایند و نقطه پایان قصه زندگی‌ام را در آخرین خط دفتر عمرم بگذارند.

خون زیادی از بدنم رفته بود. کم کم بی حال و بی رمق می‌شدم. انگار متوجه شده بودند که کارمان تمام شده٬ سر و صدای قطره‌های مرگ قطع شده بود. در همین حین که گوشم را برای شنیدن صدای پوتین‌های فرشته مرگ تیز کرده بودم٬ خاطرات تلخ و شیرین همراه خانواده‌ام مثل فیلمی در ذهنم مرورشدند: ماریا همسر مهربان و دوست داشتنی‌ام که همیشه به من امید و روحیه می‌داد. کسی که عشق ‌و عاشق شدن را از او آموختم. عشقی که باعث شد مرا به پسر همسایه میلیاردرشان ترجیح بدهد. پدرم که در زمان ورشکستگی اش٬گاهی از شرم بی پولی به خانه نمی‌آمد. چند سالی می‌شد که لباس و کفش‌های چند سال پیشش را می‌پوشید٬ولی هر سال من و خواهرم را نوپوش می‌کرد. مادرم که در زمان بی‌پولی و فقرمان٬ همیشه بر روی میز غذا٬ اشتهایش کور می‌شد و رژیم سبزیجاتش گل می‌کرد. خواهرم و لج و لجبازی‌های همیشگی‌مان. شاید هیچ وقت از علاقه‌ام به او چیزی نگفتم ولی مگر می‌شود انسان خواهرش را دوست نداشته باشد؟ دخترم سوزان٬ که یک ماه بعد به دنیا خواهد آمد و من نمی‌توانم چشمان پر از زندگی و امیدش را ببینم. همیشه آرزو داشتم یک روز دختردار شوم ولی...

میترسم مرور این همه اتفاق به تنهایی مرا از پا در آورد. هیچ خوش ندارم یک آلمانی لعنتی این همه لذت و خاطره را از من بگیرد. ترجیح می‌دهم خودم پایان دهنده این تراژدی  باشم. شاید هم پایانی تلخ ولی قهرمانانه. چشمم به نارنجک‌ها افتاد. فکری به سرم زد. دستم بدجور کلافه‌ام کرده بود. خونریزی امانم را بریده بود. رفتم و یک طناب و فندک از کوله پشتی نظامی‌ام برداشتم. صدای نحس آلمانی‌ها نزدیک می‌شد. استرس هم به دردم اضافه شده بود. آمدم و کنار در ورودی خانه  نشستم. خرج (ماده انفجاری نارنجک) یکی از نارنجک‌ها را به هر شکلی که بود به کمک دندان و دستم٬ کنار در ورودی٬ جایی که زیاد دید نداشت٬ تخلیه کردم و باقی نارنجک‌ها را هم گذاشتم کنار همین خرج نارنجک و یک سر طناب را داخل خرج نارنجک گذاشتم و با استفاده از کارتن پاره شده‌ای٬رویش را پوشاندم و رفتم یک گوشه نشستم. سر دیگر طناب را هم طوری که در دید نباشد٬ نزدیک خودم قرار دادم.

دیگر احساس آرامش٬ وجودم را فراگرفته بود. درد زخمم را فراموش کرده بودم. منتظر ورود سربازان نازی بودم که بیایند و این قصه تلخ را به کامم شیرین کنند. لذیذترین انتظار عمرم را تجربه کردم. تمام نوشته‌های امروزم٬ به همراه نقشه‌ام برای این سربازهای نفرین شده را در قوطی کنسروی گذاشتم و درش را بستم و داخل کوله پشتی‌ام گذاشتم.

صدای خنده و شادی سربازها٬ نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد‌. صبر کردم تا همه سربازها٬ وارد قبرستانشان شود. همه آمدند و با نگاه‌های تحقیر آمیزی به من نگاه می‌کردند. من ماندم و آخرین سکانس  فیلم زندگیم. لبخندی طعنه آمیز به سمت سربازان٬ و فندکی که بر سر طناب روشن شد و...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
به به.تبریک میگم.خوب بود. ببین توی بعضی جاها توصیفت خوب بود.مثلا اونجا که گفته بودی هیچ دوست نداشتم تصویری را که میبینم باور کنم من احساس شخصیت رو واقعا درک کردم. یک موردی که به وفور توی چشم میزد عوض شدن زمان افعال بود.دقت کن که تو داشتی گذشته رو تعریف میکردی:چشمم به جان افتاد،دیگر نفس نمیکشید.دقت کن همه ی افعال گذشته است.اما بعضی جاها سوتی دادی:میترسم مرور این همه اتفاق...میترسم مضارعه.باز دوباره میره تو گذشته:صدای خنده ی و شادی سرباز ها نزدیک و نزدیک تر میشد.دقت کن باز رفت ماضی. این یه اشکال کارت بود. یک مورد دیگه هم اینکه وقتی خواننده داره یک داستان رو با زاویه ی دید اول شخص میخونه یعنی شخصیت اصلی داره داستان رو به نوعی برای خواننده تعریف میکنه.اینجاست که خواننده انتظار داره که شخصیت اصلی زنده باشه.وگرنه که یک مرده که نمیتونه داستان تعریف کنه.این که شخصیت اصلی تو مرده و داره داستان رو بازگو میکنه جالب نیست. به نظرم اگر برای این داستان از دانای کل استفاده میکردی خیلی بهتر میشد. ولی خب در کل بهت تبریک میگم که تونستی داستانت رو جمع کنی.در کل خوب بود.ازت راضی ام!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢١
٠
٠
ممنون ک زحمت میکشی و نقد میکنی!ولی در مورد زمان افعال باید بگم٬اکثر مواردش با هدف بود٬حالا این ک بعضی جاهاش از دستم در رفت و نمیدونم.ولی اکثر موارد رو با فکر و هدف٬ماضی و مضارع انتخاب کردم.در مورد شخصیت اول داستان هم٬اگر تو داستان دقت میکردید٬این نوشته٬به صورت یک نامه توی یک قوطی کنسرو گذاشته میشه٬البته قبل مرگ شخصیت اول.پس داستان توسط یک شخص زنده روایت شده بود٬بخاطر همین بعضی موارد افعال جابجا شدند! در کل ممنون ک اینقدر با توجه خوندی و نظر دادی!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اگر اینطوره که میگی یک نقد دیگه وارد میشه!یک فرد که یک دست نداره و توی اوضاع جنگیه و کلی خون ازش رفته نمیتونه حداقل،دقت کن،حداقل اون لحظه های آخر رو بنویسه.در حالی که لحظه های آخر هم روایت شده. ولی من بازم سر حرفم هستم.اگر از اول از دانای کل استفاده میکردی بهتر بود
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢١
٠
٠
بله درسته حرفت!بخش آخر رو دیگه نمیشه٬هر چند تمام سعیمو کردم درستش کنم٬ولی بازم نمیشد با این زاویه دید حلش کرد!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢١
٠
٠
آفرین محمد؛ آفرین! نیمۀ دوم داستانت به مراتب بهتر از نیمۀ اوله، شاید که از نقدها در این قسمت بهره برده باشی که این بهترین کاره. محمدجان! برای نوشتن یه داستان که مثلاً شما از جنگ جهانی دوم نوشتی، لازم نیست که حتماً اون موقعیت رو درک کرده باشی؛ چیزی که لازمه اما، تحقیق در موردِ اون رویداده. می دونی که خیلی از داستان ها برگرفته از تخیل نویسنده است و نه اینکه الزاماً در اون محتوا دخیل بوده باشند (البته هستند کسانی که بر اساس موقعیتی که خودشون درش حضور داشتند، قلم زدند، اما ما اکثر رو ملاک قرار میدیم.) پس همین تخیل گاهی به مواردی برخورد می کنه که نیاز به تحقیق و مطالعه و دیدم فیلم هایی در موردِ اون موضوعه. به هر حال جسارت به خرج دادی و این جسارت قابل تحسینه.// توصیفاتت رو در این قسمت بیشتر می پسندم و میشه گفت که این موضوعِ جسورانه رو سبک نوشتار و توصیفاتت در این قسمت نجات داد و همین باعث شد که این قسمت بیشتر از قسمت قبلی حال و هوای جنگ جهانی رو حس کنم.// گفتنی ها رو حسین و مهراد عزیز برات کامنت کردند، منتها محمد! دقتت رو در خلق شخصیت هم بالا ببر، شخصیتت تازه در این قسمت شکل گرفت و این کار باید در نیمۀ اول داستان باشه.// یه نکتۀ نگارشی رو هم خدمتت عرض می کنم: "..." اگه اول کار باشه که هیچ، اما اگر آخر کار باشه که تو هم به درستی از اونها استفاده کردی، باید علامتی در خورِ اون قسمت رو در انتها قرار بدی، مثلاً: «همیشه آرزو داشتم یک روز دختردار شوم ولی... !» یا «و فندکی که بر سر طناب روشن شد و... .» متوجه منظورم شدی؟// برات آرزوی موفقیت می کنم و منتظر خواندن داستان های بعدیت هستم.
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢١
٠
٠
یک نکته ی دیگه ای که یادم رفت و با خوندن نظر جناب میرزا یادم اومد اینه که استفاده از علائم نگارشی توی نوشته ی تو به نظر من بی نقص بود.خیلی خوب به کار برده بودی علامت های تعجب و ویرگول و ... .تبریک
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢١
٠
٠
جناب میرزا٬واقعأ ممنونم ک هم میخونید و هم نقد سازنده میکنید!نقد هاتون خیلی کمک کرد واسه نوشتن این قسمت.تمام تلاشمو میکنم ایرادات فعلی رو هم رفع کنم.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢١
٠
٠
خوشحالم محمد؛ موفق باشی!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
سلام. همونطور که دوستان گفتن این قسمت بهتر از قبلی بود. یه سوال راجع به محتوای کلی داستان:: چرا شما این فضا رو برای نوشتن داستان انتخاب کردی؟ من توی قسمت قبل، احتمال میدادم که شما میخواید یه پیام رو به مخاطب بدید و برای انتقال اون پیام، این فضاسازی رو انتخاب کردید. ولی اینطور نبود! البته خیلی خوبه که ذهن ماجراجو و کنجکاوی داشته باشیم و برای داستانها، پردازشهای نو و خلاقانه رو به کار ببریم؛ ولی پیشنهاد میکنم که تا میتونی، ایرانی بنویسی. از چیزایی که از نزدیک دیدی و فضاهایی که درش بودی.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢١
٠
٠
متشکرم ک همراه بودید و نقد کردید.تجربه ی خوبی بود واسم!سعی میکنم دیگه وارد چنین فضاهایی نشم٬البته فعلأ!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢١
٠
٠
دوستان!لازم دونستم یک نکته رو عرض کنم خدمتتون!اولأ این داستان٬حدود یک ماه پیش نوشته شده بود و پایه و پیام داستان از پیش تعیین و انتخاب شده بود٬ولی با توجه به بازخورد های قسمت اول٬به طور کلی قسمت دوم تغییر کرد!یعنی اگه نسخه قبلی رو ببینید٬تهش کلأ متفاوته!بخاطر همین شاید هماهنگی خوبی بین دو قسمت٬برقرار نشده بود.جناب علوی٬در مورد پیام و فضای داستان هم٬باید بگم٬دلیل داشتم از انتخاب این فضا٬ولی مجبور به تغییر مسیر داستان شدم.البته همین الآن هم داستان٬پیام های خودشو داره و بی هدف نیست.ولی خب٬هدفم از انتخاب فضای جنگ و اروپا٬مذهبی و دینی بود و تهش هم با آیه قرآن تموم میشد.ولی یک خورده که روش فکر کردم٬دیدم نمیتونم پیامی ک د‌وست دارم رو برسونم‌.بخاطر همین دلیل٬تغییر مسیر دادم.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
منم از قسمت پایانی داستان بیشتر خوشم امد :) منتظر داستان های بعدی شما هستم.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
ممنون بابت همراهیتون!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
داستان زیبایی بود-خسته نباشید
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون!سلامت باشید!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
اا.. این همونه داستانه اس ک قرار بود تهش رو تخته کنین؟ چ زود تموم شد :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
حالا چ فرقی به حال شما میکنه!شما ک نخوندی!خانوم...!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
... هوندن دو قسمت کار نداره:) میخونم نظرمو میگم اشکال ک نداره؟!!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
هوندن دو قسمت کاری نداشت٬خب میخوندید تا الآن!! اشکال ک اصلأ نداره!خیلی هم خوشحالم میشم نظرتونو بدونم!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خب من ک نمیدونستم دو قسمته حالا شما هم هی سوتی بگیریناااا اقای...
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
واییی محمد اقاااا چ تلخ.. خیلی تلخ:( موضوعش جالب بود دست به نوشتنتون خوبه خیلی خوبه.. ولی وقتی داستانو خوندم مخصوصا قسمت دوم دلم واقعا...:( کاش دوستاش نمیمردن اخییی
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خانم جسارتا توی جنگ شله که نمیدن.خب مردم میمیرن دیگه.
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
اوا حسین اقا:0 مگه تو جنگ همه باید بمیرن؟ من کلا موضوعشو گفتم
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
شاید تلخ٬ولی شیرین ترین نوع مرگ بود!ممنون ک زحمت دادین به خودتون و دو قسمت رو هوندید!متشکرم!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خواهش میکنم:| نوبت منم میشه ها:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام.چقدر خوب بود...برای منی که ادبیات جنگ رو خیلی خیلی دوست دارم واقعا اشنا شدن با شما و قلمتون باعث خوشحالیه...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
سلام.ممنونم.نظر لطفتونه!ولی موضوع و سبک نوشته های من٬مختص جنگ و داستان نیست.ولی امیدوارم بتونم دوباره و موفق تر تو این سبک بنویسم.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤