عرش لرزه/ فصل نهم: چهار ولگرد دیوانه!

عرش لرزه/ فصل نهم: چهار ولگرد دیوانه!

نویسنده : مجرد

من اصلا به جادو و جنبل و سحر و این چیزها اعتقادی ندارم؛ ولی به چشم و نظر بله. مثلا گفته می‌شود که فلانی چشم شوره! چشم و نظر به عقیده من وجود دارد. همسر من زن دایی‌ای داشت که در کلِ خانواده همسرم از خاله‌هایش گرفته تا خواهرِ کوچکترش، به سحر و جادو و وِردخوانی معروف بود؛ به طوری که هر موقع اسمش می‌آمد، هر کدام یک صلوات جداگانه تو دلی می‌فرستادند؛ خودش که دیگر هیچ! نه این‌که بر اسمش احترام قائل باشند، نه؛ بلکه از ترس این‌که مبادا بلایی بر سرشان نازل شود، بر خاتمِ انبیاء درود می‌فرستادند و مادر همسرم طوری از او بر حذر بود که مثلا وقتی ما چهار داماد را در محضر او می‌دید، شب که همه دور هم جمع می‌شدیم، منقل کوچکش که همیشه دم دست بود را می‌آورد و آتشی روشن می‌کرد و آن‌قدر اسپند روی آن می‌ریخت که تا ساعت‌ها چشم، چشم را نمی‌دید؛ از بس اسپند می‌ریخت، دود خانه را فرا می‌گرفت. ما هم معترض می‌شدیم که خودمان هم کور شدیم، چه رسد به زن دایی!

روز سیزدهم فروردین سال 85، همه در باغ دایی خانمم دور هم جمع شده بودیم که به اصطلاح سیزده را بدر کنیم. از قضا زن دایی مذکور هم در جمع حضور داشت؛ تسبیحی به دست گرفته بود و نمی‌دانم زیر لب چه زمزمه می‌کرد! نگاه‌های مادرخانمم را به ایشان دورادور و زیر چشمی می‌پاییدم.

 با یکی از باجناق‌ها زیاد خوب نبودم و سعی می‌کردم با او هم کلام نشوم. باجناقم اهل مسخره کردن دیگران بود و همیشه در جمع، دیگران را مسخره می‌کرد و ادا و اطوار در می‌آورد و بقیه هم کِرکِر می‌خندیدند. اصلا از این رفتار بیزار بودم. خود شیرین بود. بعد از ازدواجش تقریباً خانواده‌اش را کنار گذاشته بود و گاهی به آن‌ها سر می‌زد، آن هم تنهایی! به طوری که پدرش برای دیدن نوه‌اش متوسل به پدرخانمِ من می‌شد. او با این‌که منزلش نزدیک بود، هر روز و هر شب منزل پدر خانمم بود، از این رو کمی خودش را جا کرده بود. در همان روز گه‌گاهی همسرم را در حال صحبت کردن با او می‌دیدم و اصلا از این موضوع رضایت نداشتم. همسرم را کنار کشیدم و این موضوع را به او گوشزد کردم و گفتم که دیگر تکرار نشود. گربه‌ای بود که باید دمِ حجله می‌کشتم.

بعد از ظهر که شد، به همراه باجناق‌ها و دیگر افراد فامیل، هوس فوتبال به سرمان زد. دروازه‌ها را گذاشتیم و دو تیم تشکیل دادیم و شروع به بازی کردیم. تیم باجناق‌ها که معروف بودند به «سه کله پوک!» و بعد از آمدن من، شده بودند «چهار ولگرد دیوانه!» یک طرف و بقیه قوم و خویش‌ها طرف مقابل. بازی گرمی شد. تا دل‌تان بخواهد سر باجناقِ خود شیرینم داد و فریاد راه می‌انداختم، حتی به بهانه ندادن یک پاس! تا غروب بازی کردیم و بعد هم هرکس وسایلش را جمع و جور کرد و به طرف ماشین‌ها حرکت کردیم. به خیال خودمان سیزده را بدر کرده بودیم. دست همسرم را گرفتم و به طرف ماشینم حرکت کردیم. پیکان سفیدِ سپر جوشنِ مدل 76 که محال بود کسی ببیند و نپرسد: «فروشی نیست؟» این هم از ارثِ پدری بود. وارث زیاد بود (مادربزرگ، مادر، خواهر، عمه و عمو) وگرنه آن زمان پراید برای خودش حکومت می‌کرد.

از باغی که در آن حضور داشتیم تا ماشین مثلاً 300 متر فاصله بود. وقتی دوشادوش همسر در حرکت بودیم، من صدایی را پشت سرم احساس می‌کردم. صدایی مثل: «پیس پیس!» دقیقاً همین صدا! البته نه دو مرتبه، پیوسته تکرار می‌شد. به پشت سرم نگاه کردم. زن دایی بود که تسبیح به دست می‌آمد. به راه‌مان ادامه دادیم. تا کنار ماشین پشت سرمان می‌آمد و وقتی ایستادیم، از کنارمان گذشت.

حرف‌هایی را که قبلا در موردش شنیده بودم، از ذهنم گذشت، ولی چون اعتقادی نداشتم، اهمیت ندادم و فقط در آن لحظه برای خنده، مثل کسی که جن دیده باشد گفتم: «بسم الله الرحمن الرحیم» همسرم خندید و سوار ماشین شدیم و بعدش هم حرکت به سمتِ منزل. زن‌دایی ایستاده بود و منتظر اولادش بود. از کنار زن‌دایی که گذشتیم، با نگاهش ما را مرور کرد. چشمانش مثل شیپورچی برق می‌زد. شب که شد، همان جریان اسپند اتفاق افتاد. نمی‌دانم چه شد که از فردای آن روز، یعنی 14 فروردین سال 85، دیگر روز خوش ندیدم!

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
چقدر عجیب و بد... منم اعتقاد نداشتم ولی گویا راست هستن این اوراد! و چه بدتر اگه دست نااهلش بیفته این علم. جالبه شما حداقل از سال ۸۵ متاهل هستین بعد نام کاربریتون مجرده! :))
translator
translator
٩٤/١١/٢١
٠
٠
پس اون داستانه خواستگاری کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
هر فصل از داستانتون چندان ربطی به فصل قبل نداره درسته؟ - کلیتش خوب از آب در امده بود فقط این "چشمانش مثل شیپورچی برق می‌زد" فکنم تشبیه درستی نباشه.
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
داستان تلخ میرزاخانی ها...

چگونه کشور خود را از پیشرفت عقب نگه داریم؟

٩٦/٠٤/٢٨
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧
داستان کوتاه

من یک دختر رنگی رنگی هستم!

٩٦/٠٤/٢٩
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
کنکاشی در بیوگرافی جیم

رابطه جیم و ترامپ چگونه شکل گرفت؟!

٩٦/٠٤/٢٨
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
حرفم را قبول دارید؟

چاقی چه طور اتفاق می افتد؟

٩٦/٠٤/٢٧
من اهل بازی نیستم و تو خود خوب این را میدانی

دیر آمدی...

٩٦/٠٤/٢٩
تبلیغات