بچه بدی باشی مُدُم ای آقا گوشاته بُبُرَّه!
روش‌هایی خفن در تربیت فرزند

بچه بدی باشی مُدُم ای آقا گوشاته بُبُرَّه!

نویسنده : حسین ابن غلامسخی مداحی

صبح رفتم آرایشگاه که بعد از مدت‌ها موهای فَشِنَم را کوتاه کنم. از قضا موقع رسیدن من یک پسر بچه چهار پنج ساله نشسته بود روی صندلی و آقای آرایشگر در حال کوتاه کردن موهایش بود و کودک هم در حال گریه.

باید کمی منتظر می‌نشستم که کار جناب آرایشگر با پسر بچه تمام شود. حالا مردم در چنین مواقعی گوشی اندروید خود را می‌آورند بیرون و تا موقعی که نوبت‌شان شود یک سری به کِلَن‌شان توی کِلَش آف کلنز می‌زنند. اما خب نشستم به تجزیه و تحلیل حرکات پدر و آقای آرایشگر در کنترل کردن پسر. حربه‌های جالبی را به کار بردند که جالب آمد.

در دشت اول پدر یک جهش به سمت بقّالی (همان سوپر مارکت امروزی‌ها) زد و با یک عدد چی‌توز موتوری در دستش برگشت. پسر که چی‌‎توز را دید ساکت شد اما نمی‌دانم چه شد که دوباره شروع کرد به گریه و زاری و هی تکان دادن سرش. شاید بنده‌ی خردسال خدا فکر کرده بود که چی‌توز موتوری به عنوان حق السکوت چیز بی‌بهایی ست.

در دشت دوم پدر شروع کرد به قول دادن به پسرش. قول‌هایی از قبیل: اگه ساکت بِشی فردا مُبُرُمِت مهدکودک اسمِتِه می‌نویسم، اگه ساکت باشی فردا بِرِت یَک چرخ (منظور همان دوچرخه است) مِخِرُم بری باهِش کیف کنی. اگه ساکت باشی... 

نمی‌دانم چرا این قول‌های پدر در پسر اثری نداشت. مطمئنم اگر با این سن و سالم به من چنین قول‌هایی داده می‌شد ساکت که هیچ، مجسمه می‌شدم. شاید پدر بارها چنین قول‌هایی داده بود و عمل.. .

در دشت سوم جناب آرایشگر شروع کرد به تعریف و تمجید از زشتی پسر که: اَه اَه نِگا کو چِقَد زشتَه‌ای پسِرَه. بزار خوشگلت کنم که بری کیف کنی. از جناب آرایشگر بعید بود. آخر شما که تا به حال با چنین کیس‌هایی به وفور برخورد داشتید. چرا؟ بعد از این حرف جناب آرایشگر پسر نگاهی از غیض به آن جناب انداخت و سر به زیر افکند و گفت: مَن زشت نیستم. (داخل پرانتز باید عرض کنم که کودکان امروز مشهد لهجه‌شان دارد از بین می‌رود. انگار همه‌شان تهرانی الاصل هستند، شاید پدر و مادرها احساس می‌کنند اگر تهرانی و یا معیار حرف بزنند پدر و مادر بهتری هستند!)

در دشت چهارم جناب آرایشگر یک عدد شکلات از کمد مبارک بیرون آورد و به سمت پسربچه گرفت تا مگر آرام گیرد. لیکن اثر نکرد. در این‌جا باید خدمت آن جناب عرض کنم: آخر جناب آرایشگر، چی توز موتوری اثر نکرد، شکلات؟!

اما دشت پنجمشان از آن نوع شاهکارها که فقط مخصوص ما ایرانی‌هاست، بود.در دشت پنجم پدر رو به فرزند دلبندش کرد و گفت: بیگی بیشین که اگه نشینی مُدُم ای آقا گوشاته بُبُرَّه. چشمان پسربچه گرد شد و از توی آینه نگاهی وحشت آلود به من کرد. در همان لحظه من هم شوکه شدم. نگاهم را از درون آینه به چشمان پسرک دوختم. به فکر فرو رفتم. منی که عاشق بچه‌ها هستم و همین‌طور بچه‌ها عاشق من، منی که تا به حال توی عمرم به هیچ کودکی نازک‌تر از گل نگفته‌ام، منی که بعد از یک ثانیه زل زدن توی چشمان کودکان خنده‌ام می‌گیرد (مخصوصا توی اتوبوس، وقتی که پدری بچه‌اش را بغل می‌گیرد و می‌نشیند روی صندلی جلویی و بچه‌اش با دماغش می‌آید توی صورتم) منی که... . حالا چگونه می‌توانم نقش یک هیولا را برای آن پسربچه بازی کنم؟

بدون این‌که فکر کنم بنده خدا، پدر، ممکن است ضایع شود لبخندی نثار کودک بیچاره کردم و گفتم: اسمت چیه؟ گفت: عباسی، گمان کرد فامیلش را می‌گوید اما پدر گفت: بچه جان بُگو امیر عباس.

عرض کردم: به به چی اسم قِشَنگی دِری. کلاس چندمی؟ (می‌دانستم مدرسه نمی‌رود ولی می‌خواستم بحث را باز کنم)

گفت: مدرسه نمیرم. گفتم: خب اشکال ندره. تو هم بعدا مری مدرسه. مثل همه آدما. مدرسه دوست دری بری؟ گفت: آره دوست دارم.

لازم به ذکر است در حین گپ و گفت صمیمی ما جناب آرایشگر از فرصت استفاده کرد و کارش را از سر گرفت. حدودا یک ربعی با پسربچه از زمین و زمان گپ زدم که کار جناب آرایشگر تمام شود.

وقتی که کار جناب آرایشگر تمام شد ما رسیده بودیم به بحث شیرین و دل انگیز دوست دارید در آینده چه کاره شوید. پدرش حرفم را قطع کرد و نگذاشت که شغل مورد علاقه پسرش را بفهمم و گفت: خب عباسی، نگا کو موهات چقد خوشگل شده؟

پسر با دیدن موهایش چشمانش گرد شد و گریه‌اش را از سر گرفت...

پسر، چی توز موتوری به دست، گریه کنان رفت و من روی صندلی آقای آرایشگر به این فکر می‌کردم که چرا باید برای کنترل کردن فرزندان‌مان از دیگران غول بسازیم؟ چرا باید آن‌ها را از غول بترسانیم؟ چرا به جای ابزار قرار دادن فکر و اندیشه، فرزندان‌مان را اجتماع گریز کنیم و چرا.

تمت

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
سلام ... پاسخ به سوالات:
چرا باید برای کنترل کردن فرزندان‌مان از دیگران غول بسازیم؟ پاسخ ) زيرا غول هستند
چرا باید آن‌ها را از غول بترسانیم؟ پاسخ ) انتظار داريد از تبلت بترسونيم ها آخه چه انتظاريه بايد از چيزي ترساند که وجود خارجي نداشته باشد که تا آخر عمر بترسه
چرا به جای ابزار قرار دادن فکر و اندیشه، فرزندان‌مان را اجتماع گریز کنیم و چرا. پاسخ ) نشنيده ايد مي‌گويند جامعه خراب است
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
علیکم السلام؛ جواب هاتون کاملا قانع کننده بود! متشکرم
elnazi
elnazi
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
:) دشت سوم؛داخل پرانتز رو خیلی خوب گفته بودین!! دشت پنجمم که خیلی خوب بودواقعا:)))) خخخخخخخخ کلی خندیدم... البته بین مادران گرامی "گوشاته ببرن" نیس!! میگن" اگ سروصداکنی میدم خاله آمپول بزننت ها...:)... موفق باشین!!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
بله حقیقت داره متاسفانه!( در مورد دشت سوم بود). دشت پنجم هم حقیقت داره! خخخ. اگر فرصت شد شاید یک متن هم در مورد روابط اینگونه بین مادرها و فرزند هاشون بنویسم. خیلی متشکرم.
zakhar
zakhar
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
من اول از همه دوره های خلاصه نویس رو بهت پیشنهاد میدم :| بابا تو مطلب کوتاه نمیتونی بنویسی؟ :|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
چرا متنم بنویسم! ولی خب دلم نمخه! زاخار برار. شرمنده بوخودا! خدایی نمخوام کوتاه بنویسم. دمت گرم ولی بابت خاندنت.( مدیونی فکر کنی گذاشتمت تو رودرویسی که بخانی مطلبه!)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
متاسفانه منم با جناب زاخار موافقم خب یکم کوتاه تر بهتره:دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
اولا که خودتون میگید متاسفانه! دوما من هم متاسفم که نمیتونم کوتاه بنویسم!(از همون شکلک هایی که خودتون گذاشتید)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١٢/١٧
١
٠
:) ... مطلب خوبی بود .... شاید یکی از دلایل جذب شدن و گول خوردن بچه ها در بزرگسالی توسط افراد زبون باز همین باشه که از کودکی کسی رو ندیدن که با اونها مثل یه آدم صحبت کنه ...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
بله. شاید هم همینطور باشه. خیلی ممنون از این که خوندید
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
من تو نوشته های مشدی این آقای ممزی رو دوست دارم :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
محمدرضا استاد ماست. من هم نوشته هاش رو دوست دارم. خیلی ممنونم.
n_rohani
n_rohani
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خو برار جااان فروان سخن گو و اکنده گوش نصیحت نگیرد مگر به زووورر خو کاریش نمیشه کرد که ولی حرب 5به شدت جواب میده
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
میایم ابرو شو درست کنیم میزنیم چشمش رو هم کور میکنیم! خیلی ممنونم از این که خوندید
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
منم مخالفم!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
بله.
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
ممنون راستی!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خواهش میکنم. ممنون از شما که خوندین
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
آقا این تمت تهش یعنی چی؟؟؟ مرسی من باب متنت قشنگ بود. حرف دل همه مانه زدی! بره چی ای جوری موکونن که مثلا آقاهه دعواش کن! :|
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
تمت یعنی پایان. خواهش مکنم.چشمات قشنگ مخانه.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی خوب نوشته بودی من که تا تهش خوندم و اون موقعی که طرف اشاره میکنه به شما کلی خندیدم :))))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی خوشحالم. موفق باشید.خیلی متشکر
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
غیظ// کارِتون آقای مداحی افتاده در مسیر شکر خدا. نوشتۀ بسیار خوبی بود و البته محتوای خوبی هم داشت. شیوۀ روایتتون هم در نوع خودش خوب به نظر می رسید. در مورد محتوا نظر خاصی ندارم؛ ویرایش و نگارش اما مشکلی ندیدم. ان شاءالله که همین مسیر رو مستدام برید جلو! راستی جواب کامنت منو ندادید، فراموشتون نشه. موفقیت شما آرزوی من است.
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٧
٠
٠
خیلی متشکرم.«غیظ» به خاطر میسپرم//خیلی متشکرم. شما لطف دارید استاد.//کدوم دیدگاه؟من به همه ی دیدگاه ها جواب میدم.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٨
١
٠
آقای مداحی این متن یک جهش بسیار بزرگ رو نشون میداد . لذت بردیم :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٨
١
٠
شما لطف دارید خانم حبشی! درس پس میدیم. خیلی لطف کردید خوندید.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
بزرگوارید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
محتوا عالی :) و همینطور روند کار خیلی خوب و از خیلی معمولی( از نظر من) رفت رو ب جلو و روند صعودی داشت. من از وسطاش دیگه با اشتیاق زیاد خوندم تا اخر. اصولا ترچیح میدم طرف متنایی مستقیم نصیحت میکنن نرم ولی تازگی فهمیدم ب اینا مگن مقاله پس کارتون تو مقاله نویسی اوکیه. خیلی هم عالی ینی با این ک زیاد ب سلیقه من نمیخوره این مدل نوشتن ولی همین ک حرف درستی رو ب درستی میزنین واقعا عالیه تو نظرم برا همین ارزش خوندن داره
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
لطف شما رو میبرسونه! ممنونم از اینکه خوندید.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
دوستام منو مسخره میکنن چون مشدی بلد نیستم خو هیچکی یادم نداده !من وقتی کوشولو بودم مامانم همش حاج خانوما رو میگفت بیا این دختر ما رو آمپول بزن ، حاج خانومه آمپول بزرگ دااااره !خخخ
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٨
٠
٠
البته جای مسخره کردن نداره! چون اکثر خانم های مشهدی، مشهدی بلد نیستن حرف بزنن. برای خانم ها این ایراد وارد نیست ولی خب آقایون بیشتر توی اجتماع هستن و یاد نداشتنشون یک مقدار منفیه به نظر من. شما هم اگر یاد ندارید اشکالی بهش وارد نیست. بله. خانم ها میگن که آمپول بزنه.//ای وای من!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
منم همیشه همون خاله هه ایم ک امپول میزنه:| تو اتوبوس حتی:| ولی اینجور موقع ها میرم دست بچه رو میگیرم بهش میخندم بفهمه اونقدام ترسناک نیستم یه شکلات بهش میدم(همیشه دارم همرام از صدقه سری خواهرم)بوسش میکنم ساکت میشه باور کنیین
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١٢/١٩
٠
٠
راهش همینه! باید با بچه آروم و مهربون برخورد کرد!.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤