آدم ها را پشت سرت جا می گذاری...

آدم ها را پشت سرت جا می گذاری...

نویسنده : Miss_shaqayeq

آدم‌ها را پشت سرت جا می‌گذاری. از بعضی شاید یادی در قلبت باقی بماند، از بعضی یک تصویر مات، از بعضی یک عطر تند و از بعضی هم یک هیچ بزرگ. بعضی‌هایشان شاید فقط یک روز اتفاقی از زندگی‌ات عبور کرده‌اند. شاید فقط یک بار در یک عصر سرد پاییزی کنارشان روی نیمکت پارک نشسته‌ای و شاید تصادفا در یک مسیر مشترک باهاشان هم قدم شده‌ای. با بعضی‌ها فقط یک لبخند رد و بدل کرده‌ای و گاهی در دام یک تلاقی نگاه افتاده‌ای. به بعضی از پشت تلفن گفته‌ای که اشتباه گرفته‌اند و بعضی را نیز از پشت سر صدا کرده‌ای و گفته‌ای که پولشان از جیب‌شان افتاده. به بعضی دوربین موبایلت را داده‌ای که ازت یک عکس بگیرند و به بعضی از بیسکوییت داخل کیفت تعارف کرده‌ای.

سر تقاطع به بعضی‌ها رسیده‌ای و برایشان بوق زده‌ای که اول آن ها رد شوند و گاهی هم تند تند شیشه‌ی پنجره‌ی ماشینت را پایین داده ای که بگویی هووووی حواست کجاست!

بعضی‌ها را هم شاید اصلا ندیده‌ای و بی تفاوت از کنارشان رد شده ای، بعضی را فقط از پشت دیده ای، وقتی در خیابان بهت برخورد کرده بودند، با عجله گذشته بودند و تو فقط فرصت کرده بودی با نگاهت رد مسیرشان را پی بگیری.

بعضی در مطب دکتر کنار دستت نشسته‌اند، بعضی صدایت کرده‌اند و پرسیده‌اند خودکار داری؟، بعضی تووی صف کارهای اداری با گفتن «ای بابا چقد شلوغه» و یک لبخند خسته باهات درد دل کرده اند،گاهی هم با تو به فیلم کمدی روی پرده ی سینما خندیده اند.

هر روز هزاران انسان با هزار داستان مختلف از زندگیت عبور می کنند و تو هر روز از زندگی هزاران انسان با هزار داستان مختلف عبور می کنی.

یکی نمی‌بیندات و یکی دیگر مهرت را در یک نگاه در یک گوشه‌ی دلش جا می دهد. یکی فکر می کند چشم‌های قشنگی داری و یکی هم با خودش فکر می کند ست کیف و کفشت چند می ارزد! یکی فکر می کند تو را قبلا جایی دیده و دیگری هر چه فکر می‌کند یادش نمی آید شبیه کی هستی. گاهی از میان یک جمع یکی را همیشه از دور می‌بینی و حس می کنی یک پیوند قشنگ با قلب و روحش داری بدون کلامی حرف. گاهی کسی فقط از طریق صفحه‌ی شخصی اش در شبکه های اجتماعی پایش به زندگیت باز می شود، بدون اینکه خبر داشته باشد و این قصه هر روز و هر ثانیه برای هر انسانی تکرار می شود. بعضی ها پاک می شوند و بعضی‌ها یک عمر کنارت می مانند، بعضی فقط یک دوره‌ی تحصیلی، بعضی چند ساعت تا مقصد و بعضی هم فقط به اندازه ی یک برخورد

هرکسی هم خودش انتخاب می کند که کجای زندگیت بماند، یکی در قلبت ثبت می شود، یکی یادش روی لبت لبخند می آورد، یکی تبدیل می شود به یک خاطره‌ی خاص، یکی برایت تجربه می شود و یکی را نیز ممکن است کاملا فراموش کنی.

آدم هزار تووییست که حتی خودش هم نمی تواند خودش را حل کند، چون روابط انسان فراتر از آنی است که با چشم دیده می‌شود. چون قلب چیزی فراتر از یک ماهیچه‌ی کوچک تپنده است. چون هیچکس نمی داند گوشه‌ی کدام دل را به اسم خودش امضا زده، کدام دل را شکسته، کدام لبخند را خشکانده و کدام چشم را پر از اشک شوق کرده. چون هیچکس نمی داند از کجا پاک شده و گوشه‌ی کدام یاد، تا ابد حک شده است. چون هیچ کس از تمام داستان زندگی خودش خبر ندارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٢١
١
٠
یکی از اون مطالبی بود که واقعا حرف داشت برای گفتن. از اون نگاه های خاص بود. از اون نوشته ها که هر کسی با هر قلمی نمی تونه بنویسه. از اون سوژه ها که پیدا کردنش فقط نکته بینی می خواد... ممنون از حس خوبتون
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٢١
١
٠
راستی یادم رفت بگم که جمله انتهایی با اینکه خیلی زیباست ولی شاید گویا نباشه.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢١
١
٠
بله بنظر من هم گویا نیست،در واقع من موقع نوشتن ابن مطلب خیلی سخت تونستم جمعش کنم چون مدام نوو ذهنم بسط پیدا میکرد و زاویه های مختلفش به نظرم میومد. من دوست داشتم اینو بگم که بخاطر همه ی اتفاقاتی که توو اطراف ما و حتی توو نهان ما رخ میده و ما اون هارو نمیبینیم یا ندید میگیریم ،کسی نمیتونه از‌ تمام زندگیش خبر داشته باشه،زندگی هممون یه پشت صحنه داره انگار که راز همه ی این اتفاقات کوچیک و بزرگ اونجاست.اونجا تازه میفهمیم که مثلا من دیروز توو خیابون به کسی برخورد کردم که اون بخوره زمین و به اون تاکسیه نرسه چون قرار بوده اون تاکسی تصادف کنه...و حتی یه ماجرای خیلی پیچیده تر.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢١
٠
٠
بازم بسط پیدا کرد!!!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢١
١
٠
منم فرمایشات آقای نادری رو تأیید می کنم؛ واقعاً خوب نگاشته شده. آخر مطلبتون رو هم باید با یه «نقطه» می بستید که... اشکالی نداره، مرسی.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢١
١
٠
باهاتون موافقم،بهتر بود آخرش یک نقطه‌ می گذاشتم.سپاس از نظرتون.
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢١
٠
٠
منم فرمایشات دو استاد بزرگ آقای نادری و جناب میرزا رو تایید می کنم؛ خیلی خوب بود. فقط یک نکته یه کم بی ربط و سخت گیرانه جسارتا! اینکه شیشه را تند تند پایین می دادی حس این دستگیره های مکانیکی رو متبادر می کنه که دیگه الان تقریبا خیلی کم شده! و شاید خواننده با این قسمت حس نگیره!
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢١
١
٠
بله یکم قدیمی شد،من میخواستم با این تصویر نشون بدم که گاهی چقد اصرار داریم که حتما خشممون رو سر کسی ولو غریبه تخلیه کنیم. ممنون از نظرتون.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/١١/٢١
١
٠
این یادداشت یکی از بهترین های امروز بود به نظر من ... همه چی سر جای خودش .../ درباره انتهای مطلی با آقای نادری موافقم.. یکی دو بازنویسی دیگه درستش می کرد. به کلمات فرصت بدید رسوب کنند در ذهن شما... مکث کنید و دوباره و دوباره بخونید و کنترل کنید. موفق باشید.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢١
٠
٠
متاسفانه فقط یک‌ ساعت صرف نوشتنش کردم،حق با شماست. خیلی ممنونم از نظر لطفتون.
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
یکی از چیزایی که خیلی دوست دارم، اینه که بشینم به آدما نگاه کنم و داستان زندگیشونو از رفتار و حرفاشون با بقیه حدس بزنم. یکی از جاهایی هم که میتونم آدمای متفاوت تر از هم ببینم و کلی داستان جمع کنم، حرم امام رضاست... یعنی دوست دارم ساعت ها بشینم که آدما رو نگاه کنم و داستانشون رو حدس بزنم. گاهی حس می کنم همه برنامه ریزی شدن که من زندگی کنم!
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢١
٠
٠
دقیقا همینطوریه،انگار همه مهره های یه شطرنجن:) توو یه فیلم دیده بودم اینکاری که شما میگید رو به عنوان تمرین فیلم‌نامه نویسی انجام میدادن.؛)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٢
١
٠
با اینکه از تکرار کردن کلمه ها و جملات موافق نیستم اما خیلی لذت بردم ... ممنون از متنی که نوشته بودین اما کاش روی نتیجه ی انتهایی بیشتر وقت میزاشتین هم روی محتواش و هم وضوحی که کمرنگ بود . مرسی.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢٢
١
٠
ممنون از نظرتون.^_^
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
تکرار بعضی کلماتتون خوب بود...مرسی موفق باشید
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون از نظرتون:)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
یادداشت فوق العاده ای بود. هم محتواش و هم حرفهایی که واسه گفتن داشت. لذت بردم از خوندنش و تبریک میگم به خاطر قلم خوب نویسنده.
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خوشحالم که اینطور بوده.خیلی ممنون از شما.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
قشنگ بود.آدم و به فکر وا می داره:))موفق باشید
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی ممنون مهربانوی عزیز:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٣
١
٠
یادداشت خوبی بود،‌ دست مریزاد :)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

الغوث خدایا

٩٦/٠٣/٢٥
بغضم می گیرد

تله پاتی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

همه جا صوت غریبانه آن آهنگی است

٩٦/٠٣/٢٨
حرف‌هایم را برای شما بگویم

روزمرگی های گارسون جوان

٩٦/٠٣/٢٧
در دنج ترین گوشه دل

شمعدانی کوچک من

٩٦/٠٣/٢٧
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
شهادت مبارکش باشد

چند می گیری عاشق بشی؟

٩٦/٠٣/٢٧
در باب خبرهای بی‌اهمیتی که برایمان مهم می‌شوند

قسمت آخر خندوانه لو رفت...

٩٦/٠٣/٢٩
لطفا خانم ها با دقت بیشتری بخوانند

بازار کاری که خانم ها خرابش کردند

٩٦/٠٣/٢٨
شعری سروده خودم

از درد می رسم به همان نقطه، باز درد

٩٦/٠٣/٢٩
او اکنون کلاس چهارم است

پدربزرگ دوست داشتنی

٩٦/٠٣/٢٨
جایگاه مقدس یک پدر

پدر ظالم

٩٦/٠٣/٢٨
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
همه چیز را ندانی

غرور و تردید

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
در جاده زندگی هم مسیر شویم

همکلاسی

٩٦/٠٣/٢٥
شعری سروده خودم

حکومت عشق

٩٦/٠٣/٢٩
شعری سروده خودم

چشم ها در انتظار آشنای نیمه شب

٩٦/٠٣/٢٥
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات