از وقتی چادر بر سر کرده‌ای

از وقتی چادر بر سر کرده‌ای

نویسنده : 151

از زمانی که چادر بر سر کرده‌ای خواستنی‌تر شده‌ای. خانوم‌تر شده‌ای اصلا. انگار تافته جدا بافته‌ای بودی در تار و پودِ دار خانواده‌ات.

از همان اول می‌دانستم٬ حیا و عفت در ذات و قلبت لانه کرده٬ ولی در ظاهرت هنوز نه. انگار منتظر تلنگری بودی برای این تحول. تحولی که رقم خورد.

هیچ وقت فراموش نمی‌کنم خاطره اولین روز چادری شدنت را. خودت برایم تعریف کردی. همان روزی که دوستانت٬ چادرت را پنهان کرده بودند تا اذیتت کنن. ولی دیگرظاهرت هم مانند ذاتت٬ عطر حیا و عفت گرفته. حیا و عفتی که ضمیمه چادرت بودند. چادری که ارثیه حضرت ماه است. ارثیه‌ای که سیاهی‌اش٬ مثل تاریکی شب٬ ماه را در آغوش گرفته. ماهی که به چشمک‌های ستاره‌ها اعتنایی نمی‌کند. چون در انتظار خورشید٬ نفس میک‌شد.

در شهر هم که قدم می‌زنی٬ از سنگینی قدم‌هایت٬عرشه کشتی صیادان مروارید٬ به لرزه در می‌آید. گویا دیگر امیدی به ربودن مروارید ندارند٬ صدفی به رنگ تاریکی٬ نگاه‌شان را کور کرده. نگاهت را به زمین دوخته‌ای تا در برابر مادرت٬ سر بلند باشی. مادری که سرش بالا بود٬ حتی زمانی که چادر٬ بر روی سرش می‌سوخت. حتی زمانی که بین در و دیوار  و آتش... 

بگذریم...

می‌دانم سخت است٬ در این روزگار که هرزگی و بی‌بند و باری را ارزش می‌دانند و داشتن روابط نامشروع با جنس مخالف را روشن فکری٬ بخواهی پای اعتقادات و آرمان‌هایت بمانی. اعتقادی که باعث می‌شود تمام مسخره کردن‌ها و سختی‌ها را تحمل کنی. ولی می‌دانم تو٬ قرارت را با خوب کسی بسته‌ای‌. دلت قرص است از قرص بودن وعده‌هایش. 

می‌دانم گاهی اوقات گرمت می‌شود٬ ولی انگار نسیمی بهاری از درون تو را آرام و سرد می‌کند. نسیمی که از باغ فردوس٬ به درونت می‌وزد. می‌دانم سخت است٬ این‌که می‌خواهی ارزشمند باشی در این دنیای بی‌ارزش. نمی‌خواهی کالایی باشی برای مناقصه‌ای بی‌اعتبار. می‌خواهی اعتباری باشی برای این دنیای بی‌اعتبار. نمی‌خواهی بوم نقاشی شوی در نمایشگاه  عمومی هوس. تو خودت هستی. به زیبایی ذاتت. بوم نقاشی هم می‌شوی ولی نه برای عموم٬ در نمایشگاهی خصوصی٬ آن هم با یک بازدیدکننده خاص. نمی‌خواهی ابزاری باشی برای ارضای امیال مشتی هوس باز. تو انسانی٬ فارغ از جنسیت و ابزاریت.

نمی‌گذاری کسی با این دیدگاه به تو نگاه کند. روزی دری از درهای بهشت بودی٬ برای والدینت.

روزی هم بهشت٬ قدمگاه پاهایت می‌شود. ارزشت را خوب می‌دانی٬ پس هیچ‌گاه زیبایی خودت را به حراج فصلی نمی‌گذاری. خوب می‌دانی که قرار است دامنت٬ کلاس درسی باشد برای سربازان امام زمان (عج). پس حواست به پاکی کلاس درست هست. کلاسی که مردان بزرگ خدا در آن  واحدهای عشق و معرفت را پاس می‌کنند و بالاترین مدرک را در معتبر ترین دانشگاه عالم٬کسب می‌کنند. 

سرت را درد نیاورم٬ فقط این را بدان :«اندکی صبر٬ طلوع نزدیک است٬ ساعت بصیرتت را کوک کن، حواست باشد خواب نمانی. نکند قرار عشقت قضا شود٬ که هیچ قضایی ارزش قرارت را ندارد.»

راستی٬ چقدر دلم برایت تنگ شده٬ «اشتباه خوب زندگی من»

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
چقدر زیبا توصیف کرده بودین-درود بر شما-موفق باشین
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
خیلی ممنونم!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
شمام اره؟!حجاب قشنگ ترین نتیجه حیا یک دختره امیدوارم یک روزی همه دخترای مسلمون دنیا به این نتیجه برسن:)خیلی قلم خوبی دارید محمد اقا تبریک...اشتباه خوب؟؟؟؟؟:۰
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
مگه ما رو گاو شاخ زده :) کاش روزی همه درک کنن این موضوعو!! ممنون بابت نظرتون!بله اشتباه خوب!!فکر کنید روش متوجه میشید!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
رو چی دقیقا؟؟؟ اشتباه خوب داریم مگه؟؟
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
منظورش ایه که وقتی سر کوچه وامسته اشتباهه!ولی آشنایی با بنده ی خدا(همسر آینده)خوبه!خخخ.ازی واضح تر؟
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
خخخ حسین اقا مرسی کارمو راحت کردین لازم نیس فک کنم روش:دی اره محمد اقا؟ شما سرکوچه عاشق میشین؟!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
اشتباه خوب خودش یک مطلب جدا میطلبه.ولی هرکس تو زندگیش حداقل یک اشتباه خوب داره ک بهش افتخار میکنه.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
در ضمن،علاوه بر سرکوچه،وسط و انتهای کوچه هم پتانسیل ایجاد عشق و عاشقی رو داره :) ولی اشتباه خوب رو بیشتر بهش فکر کنید!!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
چندتا محمد اقا؟ هم ابتدا هم وسط هم انتها؟ اشتباه خوب اخرش ادمو پشیمون میکنه:)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٨
١
٠
راستی چقدر دلت برایم تنگ شده است ؟ اشتباه خوب زندگی من ... همه ی نوشته ی شما یک طرف این دو جمله ی آخر یک طرف " این همون چیزی بود که میگفتم ، یک پایان غافل گیر کننده ی دل نشین هرچند اگر غمگین " خیلی متن قشنگی بود .
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
١
٠
خیلی متشکرم خانم حبشی!
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
اوووو شما و این حرفا. انتظار همچین مطلبی نداشتم. چقد منم منتظر ی تلنگرم برای تحول... :((
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
اصا تلنگر بزرگ تر از من مرجان؟! والا!!
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
اصن تورو نداشتم چیکار میکردم غزاله؟؟؟ :))
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
چی شده همه تعجب کردن!!یعنی من نمیتونم اینطور موضوعاتو داشته باشم؟؟؟ در مورد تلنگر هم باید بگم،تلنگر در وجودتون رقم میخوره،شاید همین نوشته شروع خوبی باشه واسه تلنگر به شما.فقط ی خورده فکر و دقت لازم داره.اطرافمون هم پر از تلنگره،فقط باید خوب نگاه کنیم. ممنون ک خوندید!باشد ک به چیزی ک لایقش هستید برسید.
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ناراحت نشین ازم، منظوری نداشتم. ممنون بابت توضیحی که دادین، حق با شماست...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ناراحت نشدم ک :) متوجه شدم ک منظوری ندارید.
n_yusefi
n_yusefi
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
اشتباه خوب زندگی من..... ممنون که خوب نوشتین!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ممنونم ک خوندید!
h_dorexist
h_dorexist
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
این نوشته عالی بود :) نمی خواهی کالایی باشی برای مناقصه ای بی اعتبار.. برای مایی که دل زدگی چادر تو چشم مونه تعبیر دل پسندی بود.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
دل زدگی چادر؟! ممنونم.امیدوارم لذت برده باشید!
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
محمد جان تبریک میگم.ما واقعا احتیاج داریم به نگارش چنین مطالب زیبایی.توی دوره و زمونه ای که داره به ارزش ها و اعتقاداتمون توهین میشه.واقعا احتیاج داریم.خیلی خوشحال شدم که توی این بستر قلم زدی.خیلی هم خوب کار کردی.واقعا خوشحال شدم.ماهی که شب آن را در آغوش میگیرد.داریم به ایام فاطمیه هم نزدیک میشیم. فقط اگه فضوری نباشه این متن رو هم تو کوچه نوشتی؟(نیشخند)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
ممنون داداش!لطف داری.خودمم این نیازو حس کردم ک نوشتم.خیلی منتظر بودم کسی دست ب کار شه،ولی چیزی ک انتظارشو کسی ننوشت. اینو کنار پنجره ی سمت کوچه نوشتم:))
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
این دو خط اولش:| بقیه تعریف ها رو هم که دوستان کردن :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
تشکرات داداش!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
سلام. «خانم» و «اذیتت کنند.» صحیحه. کلمه «ابزرایت» هم اشتباهه. ابزار یه واژه فارسیه و ترکیب کردنش با «یت» صحیح نیست!** موضوع خیلی خوبی رو انتخاب کردید. ولی به نظر من، سعی بر ثقیل نوشتن، باعث شده که متن یکدستی خودش رو نداشته باشه. البته این نظر شخصیه منه؛ ولی ارتباط بین پاراگرافها و حتی بین جمله ها، خیلی کم بود. یه بخش از این موضوع، به خاطر گستردگی خود سوژه ای هستش که انتخاب کردید. در کل، متن و محتوای خوبی بود.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
سلام.خانوم رو گفتم ک اصلاح کنن،ولی مثل اینکه نکردن!ابزاریت هم میدونستم درست نیست،واسه هماهنگی با کلمه ی قبلش این کارو کردم.خلاقیت بود البته!!ثقیل و ناهماهنگ بودن رو ولی زیاد موافقرنیستم.ولی نظرتون محترمه. ممنونم ک نقد میکنید.
Elham_n
Elham_n
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
خخخخ خدا براتون نگهش داره فقط شیزینی یادتون نره
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٨
٠
٠
دست شما درد نکنه!!!خوب نخوندیدا!!
Elham_n
Elham_n
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
اتفاقا خوب خوندم :) ولی انصافا خییلی قشنگ بود به موضوعی اشاره کردید که خیلی بهش کم لطفی میشه (چادر ):
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
منظورم از خوب نخوندن٬بخش شیرینی بود:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
سر تعظیم فرود میارم در مقابل این متنت محمدجان! باریکلا! چندتا نکتۀ ویرایشی داشت که مهراد عزیز توضیح داد. این کلمۀ "بگذریم..." رو هم که از وسط برش داری، همان "آتش..." کار خودش رو می کنه و اونوقت بذار تو آرشیو نوشته های خوبت. ممنون به خاطر این حسِ خوب :-)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
خیلی ممنونم جناب میرزا!
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٤/١١/٢٩
٠
٠
:) درود به شما با قلم شیوایتان
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٣٠
٠
٠
ممنون ک خوندی بهمن جان!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦