هر چه در تمام لغت‌نامه‌ها و دايرة‌المعارف‌ها مي‌گردم، واژه مناسبي كه بتواند شانس مرا توصيف كند، پيدا نمي‌كنم. يعني شما هر واژه‌اي را پيشنهاد بدهيد شايد براي شانس خودتان مناسب باشد، اما قادر نيست شانس مرا شرح دهد. مثلا همين يكي دو سال پيش بود كه با هزار نيرنگ و لطايف الحيل به پدر و مادرم گفتم كه: «پدر و مادر عزيز! من يك جاي مهمي قرار است كه يك كنفرانس مهمي‌ بدهم درباره «گردشگري ماجراجويانه». دوست دارم كه شما هم بياييد و به من افتخار كنيد!» چندباري به آن‌ها گفته بودم كه مي‌خواهم بروم صخره نوردي ياد بگيرم اما آن‌ها اجازه نداده بودند. هدفم اين بود كه بيايند با آن گروه غارنوردي و صخره‌نوردي آشنا بشوند و ببينند كه آن‌ها با ايمني بالا، سالم مي‌روند غار و صخره را مي‌نوردند و سالم برمي‌گردند! بعد آن‌ها‌ هم با خيال راحت بگذارند كه من هم يك غارنورد بشوم براي خودم!‌

روز همايش فرارسيد و من با كلي ذوق و شوق و اعتماد به نفس حاصل از احساس زرنگي و كاركشتگي، خودم را در يك قدمي روياهايم مي‌ديدم و توي دلم نقشه مي‌كشيدم كه حالا براي غارنوردي چه بپوشم؟! حتي داشتم به ژست‌هايي خفني كه مي‌شد هنگام غار يا صخره نوردي گرفت و عكس انداخت، فكر مي‌كردم. به اين‌كه چقدر قرار است با آن عكس‌ها بتراكانم!‌ بعد از مقدمات همايش، سخنگوي اين گروه شروع به صحبت كرد و گفت: «جا داره در ابتداي اين برنامه ياد و خاطره كسي كه جانش رو در راه اين ورزش خطير فدا كرد، زنده كنيم. امروز سالروز درگذشت خانم X است كه سال گذشته، در فلان غار در يك حادثه غمبار از صخره افتادند و جان به جان آفرين تسليم كردند! از حضار عزيز تقاضا دارم براي شادي روح گرانقدر خانم X فاتحه‌اي رو قرائت بفرمايند!» همانجا بود كه اعتماد به نفس من به صفر مطلق نزديك شد و من ديگر هيچوقت آن آدم قبلي نشدم! كاخ آرزوهايم در مقابل چشمانم به كوخ آرزوها تبديل شد!‌ صداي مادرم را شنيدم كه به پدرم مي‌گفت: «نگا كن! مردم چه خلن! از جونشون سير شدن. ببين ميرن چه كارا مي‌كنن!»

بعد سخنگو از شخصي دعوت كرد كه بيايد مقابل مسئولين از سختي‌هاي كارشان گزارش دهد؛ او نيز برادري را در حق من تمام كرد گفت: «هفته گذشته ما در يكي تالارهاي زيرزميني گم شديم. و واقعا خدا بهمون رحم و عنايت كرد! هم اكسيژن كم داشتيم و هم نور! چراغ كلاه‌هامونو خاموش كرديم كه باطري همشون تموم نشه! يكي يكي روشن مي‌كرديم! حال آقاي Y هم بد شد و دو روز تو بيمارستان بودن! واقعا فقط معجزه تونست ما رو نجات بده. اما ما همچنان تا پاي جون پاي عشقمون ايستاديم.» حضار او را تشويق مي‌كردند و من هم او را از عمق جان تشويق كردم. واقعا خيلي عالي و بي‌نظير تمام آرزوهاي مرا به فنا داد. هرچند كه «فنا» واژه‌ مناسبي براي وصف حال من نيست و نبوده است! ولي من مجبورم! مجبورم كه از اين واژه استفاده كنم. مجبور بودم كه او را تشويق كنم. مجبورم بودم كه ديگر بعد از آن حتي حرف «غار» را هم جلوي پدر و مادرم نياورم. و با تمام اين اوصاف شانس من هنوز در پس پرده‌ ابهام، در انتظار واژه ايست تا خود را توصيف كند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
javad agha
javad agha
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اخیییییی چه طفلی واقعا خخخ
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام. با تاخير زياد ممنون:|
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/١١/٢١
٠
٠
واقعا حالتون قابل درک نیست تو اون جلسه، :))) مثل هميشه خیلی عالی توصیف کرده بودين و لذتبخش بود خوندن مطالب شما. موفق باشيد :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام. با هزارسال تاخير ممنونم از لطفتون:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/١١/٢١
٠
٠
شروع انرژیک و پرقدرتی داشتید خانم آقایی بزرگوار ... خداقوت.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام. با تاخير زياد ممنون از لطفتون. خوشحالم كه اسمتون رو دوباره توي سايت مي بينم آقاي شمشيري
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢١
٠
٠
بی نقص بود سیده بانو! باز اون ادعای شما نقض شد و ثابت کردید که قلم هنوز در لابلای انگشتانتونه.
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلاااام خدمت استاد گرانقدر. تاخير را بر من ببخشاييد. من با گوشي نمي تونم نظر بذارم. اتفاقا بنده طي يك دوره دو ماهه قلمم خشك شده بود. دوستان در جريانند. الانم كه خيس شده مثل اولش نيست اصلا... ولي باز از هيچي بهتره. خوشحالم كه مجدد اسمتون رو تو سايت مي بينم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
کوخ آرزوها :)) خوب نوشته بودی عزیزم :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ممنون عزيزم
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢١
٠
٠
عکس اش خوب بود و قشنگ
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
دست دوستان درد نكنه:))
Atefe_K
Atefe_K
٩٤/١١/٢١
٠
٠
وای خدا چی کشیدی اونجا خخخ..خیلی خوب بود:)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
مرسي عاطفه عزيز
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٢١
٠
٠
آیا شما از آن دسته آدم هایی هستید که عکسهای پز دادنی در اینستا منتشر می کنند؟! اگر هستید چرا ما را فالو نمی کنید؟! ای بابا تازه دویستایی شدم قراره هزارتایی شدم شیرینی بدم!! خخخخ درمورد شانس هم باهات موافقم، کلمه فنا هم خوب بود ؛)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
نه بابا اينستا كجا بود؟؟؟ اونا تو خيالاتم بود فرانك جون (به سكون ن)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
اي بابا باز جيم قات زد نمي دونم كامنتم رسيد يا نه؟ نه بابا اينستا كجا بود اونا تو تخيلاتم بود. از ما ديگه گذشته...
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی عالی گفتین...بدون هیچ عیبی
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی خوب بود زهرا جان :) فک کنم شانس من هم داداش شانس توئه؛ آخه واژه‌ی مناسب توصیفش ساخته نشده هنوز و اونم منتظر فرهنگستان ادبه... چهار جمله‌ی آخرت خیلی خوب بود :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
ممنون آمنه جون:)))
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
:))) تا شما باشید دفعه دیگه سر مادر و پدرتون بخواید کلاه بذارید :))
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
يعني چي؟؟؟ :(((((( با تاخير فراوان ممنون از كامكنتتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام خدای یکتا نگهدارتان.متشکرم
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
سلام با تاخير بنده رو پذيرا باشيد. ممنون بزرگوار. خدا همراهتون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خیلی هم عالی نوشتید! :)
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/١٢/٠٩
٠
٠
خيلي هم ممنون:)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨