آغاز یک ماجرا بود

آن شب... شما... آن خیابان...

یک اتفاق نفسگیر

در وادی امن امکان

تنها نگاهی و آهی

شاهد فقط قرص ماهی

شک و یقین هر دو همراه

او مطمئن... او هراسان...

یک خلسه از جنس مستی

بین وجود و عدم بود

مثل درختی که مانده ست

 بین بهار و زمستان

لحظه به لحظه گذشت و

 ما همچنان خیره بر هم

استغفرالله ربی...

آتش به پا کن... بسوزان

لحظه به لحظه گذشت و

دیگر نه، تنها نبودیم

هر ثانیه... هر دقیقه...

 من... تو ... خدا... چتر باران

آن شب گذشت و پس از آن

هر لحظه یک ماجرا بود

یک ماجرا که شروعش

در آن شب و آن خیابان...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
لذت بردم خانم عظیم زاده؛ سلامت باشید و بسرایید همیشه!
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٧
٠
٠
ممنونم جناب میرزا. ممنون... :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٧
٠
٠
همون یک نگاه و صد دل عاشق شدن دیگه؟ :))) شعر قشنگی بود.
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٧
٠
٠
آره، دقیقاً! چیزی که مطلقاً تو منطق من نمیگنجه. خیلی ممنونم. :))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٧
٠
٠
این خطاب شمای مصراع اول خیلی قشنگ بود... ولی حیف که بعدش شد تو! :( / اینجور نکات ظریف توی شعر رو خیلی دوست می دارم :) قشنگ بود...
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٧
٠
٠
فراااانک خودم به این تیکه دقت نکرده بودم. مرسی. :)))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٧
٠
٠
دیگه ما اینیم دیگه! یه ایطو چیزایی تو خودوم داروم!! خخخخ
هاچ
هاچ
٩٤/١١/١٧
٠
٠
کاش آخرش اینجوری بود: یک ماجرا که شروعش / آن شب... شما... آن خیابان...
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٧
٠
٠
اینم یه جورشه، منتهی من همین شکل الان و ترجیح میدم. :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/١٨
٠
٠
آره جالب و قشنگ میشد :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/١٨
٠
٠
زیبا بود :)
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٨
٠
٠
تشکر :))
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١٨
٠
٠
وااااای چه شعر قشنگی :) مر30 :))))))))))))))
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی ممنونم. نوش جان :))))
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/١٨
٠
٠
این شعر فکر کنم یک مقداری توی فضای اشفته تر گفته شده بود. درست نمی گم؟ چون از اون وزهای بسیار دقیق اشعار قبلی یک مقداری فاصله داشت
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٨
٠
٠
آشفته تر به لحاظ اینکه فکر و ذهنم درگیر مسئله ی خاصی باشه نه، اتفاقا دقیقاً خاطرم هست که یک حال کاملاً معمولی داشتم. خیلی کم پیش میاد تو یک حالت غیر معمولی مثلاً ناراحتی زیاد یا هیجان و خوشحالی زیاد چیزی بنویسم. ولی خب تا حالا هم تجربه شعر گفتن تو این وزن و نداشتم، کمااینکه چون یک مدتی بود چیزی نگفته بودم یه جور جبر خاصی هم روم حاکم بود... که محبوبه! فقط بنویس!!
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١١/١٩
٠
٠
محبوه جان خیلی وقت بود شعر ازت ندیده بودم خیلی خوبه که باز ارسال کردی . اسم سبک این مدل شعر چیه ؟ منم اولش رو خیلی دوست داشتم
محبوبه عظیم زاده
محبوبه عظیم زاده
٩٤/١١/١٩
٠
٠
ممنون پاییز :)) به نیوکلاسیک ها نزدیک تره به گمونم. :)
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
بخشندگی و دل بزرگی

عارضه های میانسالگی

٩٥/١٢/٠٧
کاش به خودمان بیاییم

پیش به سوی نابودی

٩٥/١٢/٠٨
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
من هم یکی از آن 99 نفر هستم!

مجلس تحریم یا مجلس ترحیم؟

٩٥/١٢/٠٧
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات