یک دزدی

یک مرگ

یک جابجایی

و هزارتا کار ِ مانده روی زمین

...

و من مانده‌ام و سیگار و

این روزهایم که به الکلی‌ها می‌مانم تا به یک مدرس!

...

تمام این چند وقت گذشته‌ی من

در هاله‌ای از وهم گذشت !

اشک ریختم ... اشک...

سخت به خود پیچیدم 

التماس کردم٬

یقه خدا را گرفتم .

به دست و پای خوی شیطانیم افتادم 

...

اما تو که آمدی اشک‌هایم را پاک کردم

پکی عمیق به سیگارم زدم و گفتم ...

«توی این هوا سیگار چقدر می‌چسبد»

و تویی که بی اعتنا رد شدی ....

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٧
٠
٠
از اون دسته هایی بود که خیلی ازش سر در نیاوردم
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
یادداشتِ ارسالی تون رو مطالعه کردم، حرفی نیست؛ آرزو می کنم که روزگار بر وفق مرادتون باشه!
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات