زندگی بابای من.../ قسمت دوم (آخر)

زندگی بابای من.../ قسمت دوم (آخر)

نویسنده : khojastehsadat_mosavifard

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بعد از عقد پدر و مادرم عموهای پدرم به مخالفت‌های‌شان ادامه دادند، آن‌ها می‌گفتند که پدرم نباید با مادرم زندگی‌اش را ادامه دهد، چون مادرم لیاقت زندگی با پدرم را ندارد. حرف‌های زیادی پشت سر مادرم می‌زدند تا جایی که پدرم برای مدتی با عموهایش قطع رابطه کرد. دقیق نمی‌دانم ولی از نظر خودم شاید دلیل اصلی مخالفت آنان با مادرم این بود که آن‌ها می‌خواستند که دختر عموی پدرم با پدرم ازدواج کند ولی پدرم از دختر عمویش خوشش نمی‌آمد.

مدتی گذشت و اوضاع داشت به حالت عادی‌اش برمی‌گشت. مادرم در این مدت سعی می‌کرد که با رفتارهایش نظر خانواده پدرم را به خودش جلب کند و به آن‌ها نشان دهد که پدرم در انتخابش اشتباه نکرده است و همینطور هم شد. تقریبا بعد از یک سالی که دوره نامزدی (عقد) به پایان رسید و دیگر زمان عروسی پدر و مادرم فرارسید. درعروسی‌شان عموهای پدرم که دیگر مخالفتی با پدرم نداشتند حضور داشتند و لباس دامادی پدرم را تنش کردند. جشن باشکوهی برگزار شده بود و همه شادی می‌کردند و این وصلت را به پدر و مادرم تبریک می‌گفتند.

مجلس عروسی به پایان رسید و پدر و مادرم در خانه قدیمی پدرم (که درکودکی همراه پدرش درآن‌جا زندگی می‌کرد) زندگی مشترک‌شان را آغاز کردند. در اوایل زندگی مادرم هم پا به پای پدرم کار می‌کرد و حقوق‌شان که مبلغی ناچیز بود را پس انداز می‌کردند. پدرم به درسش ادامه داد تا توانست لیسانسش را بگیرد و توانست در آزمون استخدام بانک شرکت کند و در استان نفر اول شد و پدرم شروع به کار در بانک ملی سمنان کرد و از آن‌جا وضعیت مالی‌شان بهتر شد و زندگی‌شان رشد کرد. یک سال از عروسی‌شان گذشت، یعنی سال 71 که مادرم باردار شد. مادر بزرگم از این خبر راضی نبود برای همین مادرم دوره بارداری سختی را گذراند، در روز جمعه30 مهر 72 ساعت 6 عصر خواهرم به دنیا آمد ولی مادربزرگم به بیمارستان نرفت ولی خاله‌ام به بیمارستان رفت تا به وضعیت مادر و خواهرم رسیدگی کند. پدرم در زمان زایمان مادرم به ماموریت رفته بود ولی سعی کرد خیلی زود خودش را برساند. هنگامی که پدرم به بیمارستان  آمد اشک شوق برگونه‌اش جاری شد، به گفته‌ی پدرم روز تولد خواهرم بهترین روز زندگی‌اش بود بعد این همه سختی‌ای که کشیده بود.

پدر و مادرم نام زکیه را برای خواهرم انتخاب کردند. قدم خواهرم برای زندگی پدر و مادرم خیلی خوب بود. وقتی که خواهرم بزرگتر شده بود مهرش بر دل مادر بزرگم نشست، چون خواهرم از کودکی بسیار مهربان و شیرین زبان بود و مادر بزرگم بعد از 2سال از ازدواج پدر و مادرم راضی شد و دیگر رفتارهای بدی با مادرم نکرد. پدرم هم که از این اوضاع بسیار خوشحال شده بود تصمیم گرفت برای زندگی در سمنان خانه‌ای بخرد و نزدیک مادر بزرگم زندگی کند. مادرم هم از آنجا که مادربزرگم عمه‌اش بود، پذیرفت و برای چند سال در نزدیکی او زندگی کردند. اوضاع مالی و زندگی پدرم که بهتر شد مادرم مرا باردار شد و من درخرداد 78 به دنیا آمدم. پدرم خیلی مرا دوست داشت به همان اندازه که خواهرم رادوست داشت. من کودکی آرام و بی دغدغه‌ای را گذراندم. هم من و هم خواهرم، همه ی این‌ها را مدیون پدر و مادر هستیم، مخصوصا پدرم که در زندگی‌اش کم نیاورد و سختی‌هایش راتحمل کرد و مادرم که در این سختی‌های بعد از ازدواج‌شان همواره پشت پدرم ایستاد و در ساختن یک زندگی عالی به پدرم کمک کرد.

===========

پ.ن1: خیلی ممنون پدر عزیزم.

پ.ن2: این داستان خاطرات پدرمه که توی دفترچه خاطراتش نوشته امیدوارم راضی باشید.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٧
٠
٠
چه زندگی سختی داشتن پدرتون.خدا براتون حفظشون کنه.موفق باشید=)
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٧
٠
٠
مرسی گلم...
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
خدمت شما عرض کنم که اولا خدا این پدر و مادر سختی کشیده رو برای شما حفظ کنه و سایشون بالای سرتون باشه! ثانیا اینکه یعنی این خاطرات پدرتون هست و شما برگردان کردین و از زبان خودتون نوشتین؟ خب این خیلی خوبه!// احساس کردم که خیلی از واژه های "پدرم" و "مادرم" استفاده کردین، البته اشکالی نیست، اما خب یه جاهایی می شد که استفاده نکنین؛ این جملات رو مرور کنید : «پدرم به درسش ادامه داد تا توانست لیسانسش را بگیرد و توانست در آزمون استخدام بانک شرکت کند و در استان نفر اول شد و پدرم شروع به کار در بانک ملی سمنان کرد و از آن‌جا وضعیت مالی‌شان بهتر شد»// ضمیر "او" رو می تونستین استفاده کنین یا اینکه نه، همونطور بدون واژۀ "پدرم" تمومش می کردین.// همینجا «در آزمون بانک شرکت کند و در استان نفر اول شود» بهتر بود.// به هر صورت متنی رو که می نویسید، چندین بار مرورش کنید، هم جمله های ناب تر به ذهنتون می رسه و هم در هر بار مرور خودتون متوجه زوائد خواهید شد.// انشالا که موفق باشید!
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام.خیلی ممنون..... و خیلی متشکرم ک مشکلات کارمو گفتین.... من خیلی مونده که بتونم یک نویسنده خوب بشم...امیدوارم بتونم تو نوشته های بعدی از حرفاتون استفاده کنم.... لطف کردین استاد.!!!!!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
علیکم السلام؛ خواهش می کنم، موفق باشید!
zahra-haghighi
zahra-haghighi
٩٤/١١/١٨
٠
٠
سلام‌ خجسته جون.خدا پدر و مادرتو برات حفظ کنه عزیزم.موفق باشی
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام.خیلی ممنون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥