واهن ما رو عروس برد!

واهن ما رو عروس برد!

نویسنده : r_roshnavand

همسايه مي‌گفت هفته پيش يکي آمده در خانه زنگ‌زده به سميه گفته: «عروس حاج‌ خانم همسايه روبرو هستم. فردا حاج‌خانم روضه دارد مي‌خواهيم چند نفری قند بشکنيم همان هاون‌تان را بدهيد.»

سميه هم دويده سر هاون را برده دم در داده بهش. خانم برگشته گفته: «ته هاون رو هم بده»

برگشته ته هاون به آن بزرگي رو داده بهش. حالا بعد يک هفته رفتم در خانه حاج خانم مي‌گویم هاون را بدهيد مي‌گوید:

- هاون چي ننه؟

- هموني که عروستون هفته پيش آمده از سميه گرفته.

- من خودم هاون دارم.

- مگه روضه نداشتيد.

- نه مادر. اصلاً عروسم کجا بود. من يک دختر بيشتر ندارم. هاون ما را هم عروس ...

 =========

 قيمت هر کيلو فلز برنج 127000 ريال است. 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
عنوان باید عوض بشه:هاون ما رو عروس برد.
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٨
٠
٠
نفهمیدم چی به چی شد!!!!!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٨
٠
٠
چه شگردهایی به شگردهای دزدی اضافه میشه واقعا!! هنر نزد ایرانیان است و بس...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
تا باشد از این خلاقیت ها :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٨
٠
٠
عجب روزگاری شده حاجی روشناوند! همسایه از حال همسایه خبر نداره!// تیتر رو هم حسین آقای مداحی اشاره کردند// هاون کوچیکا دیگه؟ مگه چند کیلو هس؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
نیم کیلویی فکر کنم بشه!
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٨
٠
٠
به هاون همسایه هم رحم نمیکنن دیگه حالا اگه تحریما بود ...:)
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١١/١٩
٠
٠
یه همسایه داریم مدام هاون ما رو قرض می گیره:|
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١٩
٠
٠
واهننن :))) چه جالب
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٩
٠
٠
مگه کسی الان قند میشکونه ؟ مامان من هاون برقی داره ازینا نداریممم!مچکر مچکر مچکر
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/١٩
٠
٠
جلل الخالق :|
zakhar
zakhar
٩٤/١١/١٩
٠
٠
چرا به فکر من نرسیده بود =__=
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
چه روش های دزدی مد شده! چه خلاقیتی دزدان محترمه و مکرمه به خرج میدن ها!
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠