همین جای ماجرا اتفاقی سقط می‌شود

همین جای ماجرا اتفاقی سقط می‌شود

نویسنده : rahbar_f62

همین جای ماجرا باید بمیرم! اینکه وسط یک ماجرا که ممکن است طولانی باشد یک دفعه بمیری خیلی هیجان دارد! اینکه پایت گیر کند به یک اتفاق، اتفاقی که آبستن مرگ است. بعد تو در بطن یک اتفاق عظیم آرام میشوی، اتفاقی به نام زندگی!

نمی‌خواهم مردنم ناراحت کننده یا باعث ترحم دیگران شود. از اینکه هر بار یاد من بیافتند! اشک در چشمان‌شان حلقه دلسوزی بزند، خوشم نمی‌آید. دلم می‌خواهد متفاوت بمیرم، کمی خنده دار. تا وقت تعریف کردن هی خنده‌شان بگیرد و بریده بریده چگونه مردنم را بگویند و طرف مقابل بعد شنیدن پقی بزند زیر خنده! می‌خواهم وقتی دارم به گل‌های بنفشه‌ام که آفریقایی تبار هستند حرف می‌زنم بمیرم. آن هم با یک شیوه جدید، نه با این روشهای تکراری که عزراییل هی ازشان استفاده می‌کند!

مثلا توسط یک حرف یا یک جمله کشنده! بعضی از حرف‌ها سمی هستند بعضی از حرف‌ها برنده هستند و کافی است تو قلبت ناراحت باشد، کافی است این حرف مستقیم گیر کند لای دریچه میترال قلبت که خیلی تنگ شده. آن وقت یک حرف که کمی هم عصبانی است که کمی هم ناخوش احوال است، می‌شود آلت کشته شدن تو. بعد می‌گویند چطور مرد؟ طرف می‌گوید یک حرف توی دهن قلبش گیر کرد و دچار خفگی روحش شد!

مثلا توی اتاقم مشغول آب دادن گل‌هایم که از بنفشه‌های آفریقایی هستند باشم که یک دفعه در باز شود، یکی زل بزند توی چشمانم و یک چیزی بگوید و من خلاص! مسلما این حرف یک خبر خوش حال کننده نباید باشد، قطعا عاشقانه هم نباید، یقین دارم با نصیحت و سرزنش هم کسی نمی‌میرد. حرفش باید یک طوری باشد، طوری که آدم عقش بگیرد، بد تمام خودش را بیاورد بالا و بعد دلش بخواهد زندگی را قی کند و سریع سیفون عمرش را بکشد!

یک حرفی یک چیزی تو مایه های«دیگه دوستت ندارم»یا «هستی و انگار برای من نیستی»

برای این‌که ماجرا پلیسی نشود و ذهن‌تان هوس کارگاه بازی به سرش نزند می‌گویم که هر کس توی زندگی‌اش احتمالا یک نفر را دارد که در این طریق کشتن تبحر خاصی دارد! یک نفر که اصلا هیچ کس هم به او شک نمی کند عمرا. یکی که خیلی قشنگ واژه‌های کشنده را می‌شناسد.

و بعد من می‌میرم! وقتی تابوتم روی دست مردهایی که بخاطر هم قد نبودنشان بالا و پایین می‌رود به سمت گورستان حرکت می‌کند؛ زن‌ها پشت پرده‌های چادرهای‌شان از من می‌گویند و می‌خندند و گل‌های چادرشان تا مدت‌ها مرا به یادشان می‌ماند. یکی که دمپایی‌اش انگار به پاهایش کمک می‌کند برای راه رفتن بلند می‌گوید: با این قد و هیکلش با یک حرف از پا در آمد؟ یکی می‌گوید حتما حرفش خیلی تیز بود یا زهر داشت. بعد ادامه می‌دهد: این خاک بر سر هم که شاعر،که حساس، که فقط با احساس وامانده‌اش زندگی می‌کرد.

باید یادم باشد به خواب این زن بروم و کلی فهمیده بودنش را ماچ کنم.

گاوهای محله به احترامم پا سست می‌کنند و1 دقیقه به دشواری دم‌های‌شان را تکان نمی‌دهند. یکی از گاوها می‌گوید: بدبخت هر وقت ما را می‌دید می‌گفت ها من هم یکی مثل شمام، فقط شکل و شمایلم فرق دارد و روزی نشان‌تان می‌دهم که راست می‌گویم! با این مردنش ثابت کرد گاوی بود برای خودش!

از مغازه بهمن سوپری که مرا رد می‌کنند خوشحال می‌شود. دیگر کسی نیست هر چند وقت یک بار زنگ بزند ستاد مبارزه با گران فروشی و بگوید یکی توی محله ما است که خیلی راحت دست رنج کشاورزان را می‌خورد روی هر جنسش 400 تومن می‌کشد!

بعد بگویم ببخشید آقا شما می‌دانید 400 تومن برای یک کشاور، یک صیاد یعنی چقدر؟ شما می‌دانید برای زنی که با فروش سبزی و گُل امرار معاش می‌کند 200 تومن یعنی خیلی و 400 تومن یعنی خیلی خیلی‌تر؟! بعد بگویم می‌شود احساسم را بگویم آقا؟ من حس می‌کنم شما هم در این 400 تومن‌ها با بهمن آقا شریک هستید، چون هیچ گونه مبارزه‌ای از شما نمی‌بینم! بعد مرد قطع کند و دیگر به شماره‌ام جواب ندهند!

 بعد بروم توی چشم آقا بهمن نگاه کنم و بگویم این جور پول‌ها آدم را دچار خفگی می‌کند ها! الان آقا بهمن خوشحال است لابد می‌گوید بیا من خوردم تو چرا مردی پس؟

روی تخت مرده شور خانه که می‌گذارندم مور مورم می‌شود. فکر اینکه قبل من چه کسانی اینجا دراز به دراز افتاده بودند باعث می‌شود هوس زنده شدن کنم. مرده شور ها می‌آید یکی‌شان کلفت است و بلند، یکی باریک است و کوتاه. جوری نگاهم می‌کنند که خجالتم می‌گیرد. نگاه‌شان میخ دارد، انگار هی کوبیده می‌شود روی تنم، سوراخ سوراخم می‌کنند.

یکی از توی جمعیت تماشاگر فریاد می‌زند: خوب بشوییدش طفلکی وسواس داشت و مرده شورها بدشان می‌آیدکه توی کارشان دخالت کرده‌اند. همان کلفت بلنده می‌گوید: به درک! بعد لج‌شان در می‌اید آنقدر محکمم می‌شویند آنقدر این ور آن ورم می‌کنند که لابد شب تا صبح از درد شانه و کتف خوابشان نمی‌برد و هر بار پهلو به پهلو می‌شوند زیر لب می‌گویند: ای بر روح مثلا لطیف و وسواسی‌ات!

دلم می‌خواهد از مردنم لذت ببرم. از اینکه دارند من وسواسی را می شورند !از اینکه هیچ دردی را حس نمیکنم از اینکه دیگر نگران نیستم زنده ام و نمی توانم راه بروم

اما گریه زاری ها نمی گذارد تمام بد بختی ها و حسرت های مرا دارند آوازه خوانی میکنند هر کدام برای خودشان مداح شده اند..انقدر با سوز شرح زندگیم را می گویند که دلم برای خودم میسوزد یک لحظه دلم می خواد دست مرده شور کوتاه و باریک را بگیرم و بگویم :اجازه بده کمی بنشینم و زار بزنم به حال خودم بعد کافور و سدر خورم کنید..

دارند با کفن قنداق پیچم میکنند. دارم با دست خالی با مغزی معیوب وکمی فیس و افاده یی با روحی به شدت زخمی راهی آن دنیا میشوم..آخرین بند کفنم را می خواهند گره بزنند یکی داد می زند:گل هایت از بی همزبانی می میرند!!!

گاهی وقتها یک حرفایی میشنوی که دلت می خواهد نمیری..دلت می خواهد وقتی پایت گیر کرد به ماجرایی که آبستن اتفاقی به نام مرگ است بنشینی و با آرامش پایت را از آن ماجرا بیرون بکشی..

گاهی باید حرفهایی که فکر میکنی سمی هستند و کشنده از صافی مغزت رد کنی تا منطقت سم زدایی کند آن حرف را بعد اجازه بدهی وارد قلبت شود تا نمیری تا مثل من دچار مرگ توسط حرف نشوی..

قلبم شروع میکند به تاب و توپ کردن انگار آن حرف لعنتی را قورت داده ..انگار مشت ومال های مرده شور ها آن گرفتگی را رفع کرده.. دل نگران می شوم..بنفشه هایم را که ایرانی نیستند ..که زبان خیلی ها را نمی فهمند..شمعدانی هایم که فقط با غزل حافظ غنچه میدهند که با احمد شاملو دچار افسردگی میشوند..

تکان می خورم..آخرین بند کفنم شل میشود مرده شور ها با خنده می گویند:خسته شدی؟دارد تمام میشود.

می گویم :می خواهم بروم یادم رفته بنفشه هایم را به کسی بسپارم که تشنگی را می فهمد به کسی که بداند این افریقایی ها به کم خوردن عادت دارند حتی گلهایشان..که اگر زیاد آبشان بدهند آفت می گیرند و پژمرده میشوند..

همین جای ماجرا باید زنده شوم..اصلا هم نمی گویم دلم برای خیلی چیزها تنگ شد توی همین چند لحظه..نمی گویم حاضرم بارها یکی مرا با حرفهایش بکشد ولی اشک نریزد ! اشکی که شاید اصلا هم طعم پشیمانی نمیدهد!!اصلا نمی گویم یادم رفته بود چند روز دیگر مادرم نوبت دکتر دارد و من اگر بمیرم محال است برود..

باید تمام ماجراهایی را که منجر به مردنم میشود از جلوی پایم جمع کنم...یک جای ماجرا باید حال تمام اتفاق های که آبستن مرگ است را بگیری!!

باید دست به سقط اتفاق بزنم..

باید به گل هایم آب بدهم در که باز شد بخندم حرف کشنده اگر به طرفم پرتاب شد به گاو های محله فکر کنم ..که قرار بود روزی یک چیزی را بهشان ثابت کنم!!

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی قشنگ بود:))منم عاشق بنفشه هستم اونم از تبار آفریقایی هایش که به کم خوردن عادت دارن.:))موفق باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام ممنونم.بنفشه های افریقایی تبار زیبا هستند و حساس.ممنونم که می خونید :)
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
خیلی عالی بود.اگر چند دلیل برای مردن پیدا کنیم میتونیم چند ده دلیل برای زنده بودن پیدا کنیم.تبریک میگم.قلم فوق العاده روانی دارید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام مننون از وقتی که صرف خوندن کردین:)
گلشن
گلشن
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
بله_ چقدر هم به جا_گاو بودن رو خیلی وقتا امتحان کردم عجیب مانع مردن از حرفای سمی میشه
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
البته بلا نسبت شما!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام.ممنونم :)
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٢٢
١
٠
خیلی خیلی خوب نوشته بودی " آفرین به تشبیهات و خلاقیتی که به خرج داده بودی ، آفرین به نتیجه گیری خیلی خوب انتهایی "فقط روی جمله بندی و شرح دادن یک مواردی بیشتر دقت کن . مثلا تشبیه قد و قواره و هیکل مردشورها با وآژه های کلفت و بلند ، باریک و کوتاه ناقصه . موفق باشی .
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
١
٠
سلام.ممنونم از دقت و وقتتون.حرفتون درسته.بیشتر دقت میکنم:)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
مرگ چ واژه ی عجیبی!نمیدونم چرا بعضیا به این مسئله حتی فکر هم نمیکنن که روزی قراره بمیرند!متن خوبی بود٬لذت بردیم!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام ممنونم.مرسی که خوندین:)
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
من آدم تنبلی هستم و اعتراف میکنم گاهی شرمنده ی متن های بلند میشم؛ولی این واقعا معرکه بود؛جمله هایی که به کار برده بودین عالی و خلاقانه بود؛توصیفتونو دوست داشتم؛و بی نهایت جذاب نوشته بودین؛سعی کنید زود به زود بنویسید:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام.بابت وقتی که صرف خوندن این متن طولانی گذاشتین تشکر میکنم.:)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
این هم مثل متنهای قبلی‌تون و البته خیلی خوبتر ( مثبت‌تر) بود! فوق‌العاده لذت بردم. شما به جای ساخت ماجرا، با کلمه‌ها کار می‌کنید! با ذهن خواننده! واقعا هنرمندید. :) گاوهای محله عالی بود. عبارت پایانی متن هم همینطور. خیلی خیلی منتظر نوشته‌ی بعدی شمام :) {ولی یک کوچولو هم اشکالات ناشی از عجله داره متن؛ مثل: «هوس کارگاه بازی»}
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلامسلام ممنونم که خوندین و مرسی از دقتتون.غلط املایی انگار تو خونم جاریه:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
یکی از بهترین ها بود که در جیم خوندم. تعریف از قلم شما رو که دوستان فرمودند و زحمت مارو کم کردند و این، از نوشته های قبلی شما هم مشخص بود.// چند جایی از ".." استفاده کرده بودین که اصلا این علامت در علائم نگارشی نیست. در متونتون که تا الان مطالعه کردم، غلط املایی نیست؛ این ها موارد ویرایشی و تایپی هستند که با مرورِ دوباره برطرف میشن، مثل: "گاراگاه" یا همون علامت ".." یا یک جایی که علامت تعجب با فاصله از کلمه خورده.// در متون غیر علمی حتماً اعداد ترتیبی رو به حروف بنویسید؛ مثلاً: "یک دقیقه" اما در استفاده از قیمت ها به عدد مشکلی نمی بینم.// محتوای نوشتۀ شما بسیار خوب بود. موفق باشید!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
سلام.خیلی ممنونم بابت وقت و دقتی که صرف خوندن این متن طولانی کردین.علت این ایراد های نگارشی بیشتر به این دلیل هستش که با موبایل این متن ها رو مینویسم. سعی میکنم بیشتر دقت کنم.باز هم ممنون از لطفتون
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
علیکم السلام؛ خواهش می کنم،موفق باشین!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
والا من با خوندن این متن که در مورد مرگ بود خنده ام گرفت و شما موفق شدید یک مرگ خنده دار بسازید خیلی خوووووووووب بود مچکر مچکر مچکر
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
سلام.لبتون همیشه خندان عزیز:)
Narges_V
Narges_V
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خیلی ریبا بود لذت بردم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
سلام.ممنونم:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
خلاصه بنویسید لطفا خواهشا ..:-)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
سلام.هر نوشته ای بنا به موضوعی که داره گسترش پیدا میکنه.موجز نوشتن هنری هستش که خیلی ها ندارن احتمالا یکیش هم منم:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٢٣
٠
٠
نوشته اتون را هدف بندی کنید و سعی کنید با گزینش بهترین کلمات و جملات کوتاه که در حوصله مخاطب طفلی هم بگنجد ان را اداهه و به پایان برساتید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٤
٠
٠
نمی دونم چرا فکر میکردم هدفمند شده هستش.چشم حتما:) من از همین جا از حوصله تمام مخاطبانم عذر میخوام.ممنونم از شما
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
چقدر خوب شروع کردید و ادامه دادید تا تهش. به نظرم پیوستگی خیلی خوبی داشت و تونسته بودید خیلی خوب ماجرا رو پیش ببرید. قلمتون خیلی خوبه، تبریک میگم :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٥
٠
٠
سلام بابتی وقتی که صرف خوندن کردین تشکر می کنم:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣