اینجا خیلی شب است!

اینجا خیلی شب است!

نویسنده : rahbar_f62

این‌جا شب است. این روزها شب‌هایش چند درجه از شب‌های دیگر شب‌تر است، سردتر است، خفقان آورتر است. اصلا این شب‌ها از جنس قیر است انگار، کش می‌آید، می‌چسبد به دست و پایم و تمام روزم را لک می‌کند. دستانم هنوز بوی گلاب می‌دهد روی ناخن‌هایم رد زعفران مانده. شب هم پای من کنار ظرفشویی ایستاده بود که حس کردم تمام امواتم، تمام مرده‌های دور و نزدیکم دورم را گرفته‌اند. پدرم هم بود. مثل همیشه آرام، مثل همیشه صبور. مرده‌هایم گرسنه بودند، هی دهان وا می‌کردند، هی هوا می‌بلعیدند. شب پایش گیر آشپزخانه‌ام بود که حلوا پختم. اسم تمام مرده‌هایم را گفتم. اسم پدرم را هم گفتم. دلم نمی‌آمد، اما گفتم. حلوای توی دیس طرح گل‌های پرپر داشت، خانه عطر گلاب گرفته بود. انگشت انگشت حلوا خوردم و امواتم یکی یکی دهان بستند و رفتند. انگشت انگشت حلواها توی گلویم خیس شدند، گلوله شدند.

این روزها شب‌هایش خیلی بد است، عجیب شب است. می‌ترسم توی یکی از این شب‌ها گم شوم. بعد هیچ کس نباشد پیدایم کند، مگر من به جز پدری که دیگر ندارمش، یا به جز مادری که فقط چند سال دیگر دارمش، کس دیگری هم دارم؟ وقتی حلوا می‌پختم، وقتی انگشت انگشت حلوا می‌خوردم، هی فکرم حول این مسئله می‌گشت که چرا تا حالا کسی را نداشته‌ام تا برایش نامه بنویسم؟ چرا تا حالا کسی را نداشته‌ام تا برایم نامه بنویسد؟ می‌بینی، می‌گویم این روزها شب‌هایش شب‌تر است؟ دردهایش دردتر است؟ تنهاییش تنهاتر است؟

یادم نیست آخرین بار کی پیش روانپزشک رفتم، اولین بارش هم یادم نیست کی بود. فقط سوم یا چهارمین بارش خوب یادم است. اتاق انتظار پر بود از مریض‌هایی که تنها نبودند. یکی را کنار دست‌شان داشتند. تنهایشان من بودم، کنار دستم در دستشویی بود و دیوار و کمی آن‌طرف‌تر از دستم زنی چادری که کنار دستش شوهرش بود. دست سفیدش لای زمختی پوست مرد می‌لغزید. آن روز هم مثل همیشه بود دکتر برای حرف‌هایم سر تکان داده بود، من حالم را بدتر از همیشه نشان داده بودم، دکتر برایم داروهای جدید نوشته بود، من توی دلم گفته بودم عمرا اگر بخورم! همان روز فکر کرده بودم اگر گم شوم، هیچ کس به عقلش هم نمی‌رسد سری به این خیابان که انتهایش مطب روانپزشک است بزند، اصلا عقلش نمی‌رسد که من گم شده باشم. راحت می‌نشیند سرجایشان و لابد می‌گویند هرجا هست شب نشده پیدایش می‌شود!

بعد سعی کردم هیچ وقت گم نشوم، چون کسی نیست دنبالم بگردد. بعد سعی کردم هیچ وقت هوس نامه نوشتن هم به سرم نزند، چون کسی را ندارم که برایش بنویسم، کسی را ندارم که برایم جوابی بفرستد. می‌دانی در این شب‌هایی که خیلی هم شب است توی همین خفقان‌ها و خوردن مشت مشت از قرص‌هایی که وظیفه‌شان خواباندن من است و نمی‌خواباندم، به این نتیجه رسیده‌ام که آدم‌های تنها خیلی کارها نباید انجام بدهند. نه تنها گم نشوند، نه تنها چشم انتظار پستچی نباشند که باید مریض هم نشوند، به انتهای هیچ خیابانی که مطب روانپزشکی تهش است نروند. فقط توی شب‌هایی که چند درجه شب‌تر از همیشه است با اموات دور و نزدیک‌شان جمع شوند و انگشت انگشت حلوا بخورند. همین!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٧
٠
٠
واقعا تنهایی درد بدیه-بدتر از اون اینه که دورت شلوغ باشه ولی بازم احساس تنهایی کنی.شازده کوچولو پرسید پس آدمها کجا هستند؟آدم در بیابان احساس تنهایی می کند!مار گفت آدم با آدم ها هم احساس تنهایی می کند!!خیلی قشنگ نوشته بودید.موفق باشید.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام ممنون از شما.شازده کوچولو رو خیلی دوست دارم..
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام -نوشته هاتون و دوست دارم=)وبلاگ ندارید؟اگه دارین آدرسش و برام بذارین=)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
شما خیلی لطف دارین.وبلاگ دارم ولی مدت هاس خاک گرفته.این نوشته ها به همون وبلاگم تعلق داره:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
شما خیلی خوب قلم می زنید؛ همون چند نکته ویرایشی و علائم نگارشی باز هم در همین متنتون به چشمم اومد. شاید من خیلی در این زمینه سخت گیرم، اما حیفِ این قلم هست که صفتِ "همه چیز تمام" رو یدک نکشه؛ موفق باشید!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام بابت دقت خواندنتان خیلی متشکرو خرسندم.با همه توجه ای که صورت میگیره باز تو کار ویرایش مشکل دارم.املام هم تازگی خوب شده:)تلاشمو برای رفع این مشکل بیشتر میکنم
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
علیکم السلام؛ براتون آرزوی موفقیت دارم!
هاچ
هاچ
٩٤/١١/١٧
٠
٠
خب الان همه تنهان! یا لااقل میگن که تنهان! فراگیر شدن یک تنهایی در میانه ترین نقطه ی یک خاور!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام.درسته.ممنونم
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
خیلی خوب بود.موفق باشید!
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام .ممنونم
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/١٧
٠
٠
تنهایی رو خوب توصیف کردین:)اما اگه قرار باشه ادمای تنها دست روی دست بذارن و فقط کارایی که نباید بکنن و بشمارن کم کم دیگه کاری از دست همون روانشناس هم ساخته نیس:)اما با قسمت نامه و پستچی موافقم:))
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام.ممنونم.موافق صحبت تون هم هستم :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/١٨
٠
٠
زیبا بود ، آدم رو حسابی به فکر فرو میبره :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام ممنونم
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٨
٠
٠
چقدر قشنگ بود و امیدوارم واقعی نباشه این تنهایی... چقدر تکرار جمله ی «انگشت انگشت حلوا می خورم» خوب بود. جمله ی نابی بود و تکرارش بهترش کرده بود. انشاالله متن های بیشتری بخونیم از شما، ممنون :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام.ممنونم ممنونم
zahra-haghighi
zahra-haghighi
٩٤/١١/١٨
٠
٠
سلام عاااااالی بود.موفق باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
سلام .ممنونم:)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٩
٠
٠
اینجا هم خیلی روز است، جای شما خالی !
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
به جای ما هم روشنایی بنوشید بانو
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/١٩
١
٠
شما با کلمه‌ها و چینش خاص اون‌ها به طرز فوق‌العاده‌ای «احساس» رو منتقل کردید. و این یعنی نویسنده‌اید!!! خیلی خوب بود... یعنی خیلی خوب بود... یعنی خیلی خیلی خوب بود :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام.ممنونم ممنونم:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٩
٠
٠
سلام.ممنونم
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
چقدر قشنگ نوشته بودید و توصیف های خوبی داشت. تبریک میگم به این قلم عالیتون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
سلام خیلی ممنونم:)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤