دیروز بنابه دلایلی مجبور شدم بروم تلگرام تحت وب راه اندازی کنم و با استفاده از رایانه شخصی‌ام به شبکه تلگرام متصل شوم. بعد از اتصالم به تلگرام با یک فضای جدید رو به رو شدم. فضایی که هر شخصی را گیج می‌کرد. هیچ چیز نبود. به هیچ چیز دسترسی نداشتم. مات و مبهوت به نمایشگر خیره شده بودم و به این فکر می‌کردم که چطور شخص مورد نظر را جستجو کنم! بعد از چند دقیقه خیرگی یکی به من پیام داد و سلام کرد. شخصی به نام ... خانم. حالا این خانم کی بود؟ من از کجا باید می‌فهمیدم؟ بعد از سلام کردن هم فورا از دسترس خارج شد. کمی به این طرف و آن طرف کُخ* ریختم که شاید بتوانم روشی برای جستجوی فرد مورد نظر پیدا کنم. وقتی روی اسم ... خانم کلیک کردم (در این‌جا نیازی نیست شما صدای کلیک در بیارید. بحث جدی است!) نگاهم به شماره تلفن آن خانم افتاد و متوجه شدم که آن خانم خواهر بنده است که از اتاق آن طرفی عرض ادب کرده است!

دقایقی گذشت و باز به خیرگی ادامه دادم. این بار شخص دیگری به نام مهدی عرض ادب کرد! کماکان من بر این باور بودم که باید به این طرف و آن طرف کُخ بریزم تا شاید راهی پیدا کنم. عرض سلام مهدی نام را جواب دادم و روی اسمش کلیک کردم (همچنان نیازی به در آوردن صدای کلیک نیست!) و این بار شماره‌ای ندیدم. جناب مهدی هم شروع کرد به بد و بیراه گفتن. حالا نگو کی بگو؟ این‌قدر بد و بیراه گفت و من همچنان نظاره‌گر یکه تازی آن جناب بودم. دقایقی گذشت و چون جوابی از من دریافت نکرد از حرص کار را به تصاویر مستهجن کشید. به تصویر مستهجن دوم نرسیده بود که تصمیم گرفتم هنوز اقدام بعدی را شروع نکرده کاری بکنم. کُخی چند ریختم و دیدم گزینه‌ای را زیبا (delete chat) بعد از سال‌ها احساس کردم که زبان انگلیسی را دوست دارم. فورا آن گزینه را زدم. اما باز با تصاویر مستهجن رو به رو شدم. کُخی بیشتر ریختم و دیدم گزینه‌ای را زیباتر !(block user) این‌بار دیگر احساس کردم زبان انگلیسی جزوی از وجود من است. روی آن هم کلیک کردم (بالا هم ذکر کردم! نیازی نیست) بعد از دقایقی دوستان یکی پس از دیگری می‌آمدند و عرض ارادت می‌کردند!

خلاصه این‌که از دوستان کمک گرفتم و نحوه جستجوی افراد را یاد گرفتم و به امل خویش رسیدم. اما داستان جناب مهدی هنوز ذهنم را به اشتغال وا داشته بود. چیزی به نام آیدی که من از آن جناب داشتم را با دوستان به اشتراک گذاشتم و نام و نشان وی را جستجو کردم. آری. او همانی بود که حتی لحظه‌ای به ذهنم خطور نکرده بود! ظاهرا با آن شماره‌ای که من نداشتم خواسته بود مرا اذیت کند. همان جناب کلش باز! همان جناب .... . افسوس، افسوس که سال‌ها دوستی اجازه شکستن حرمت نان و نمک را به من نمی‌داد وگرنه بلایی به سرش می‌آوردم که سوسک‌های خانه‌مان برایش سیاه بپوشند.

خب این داستان مرا به گذشته‌ها برد. گذشته‌هایی که بروز چنین رفتاری از این جناب احتمالا به آن زمان‌ها بر می‌گردد.

امروز قبل از نگارش این چرت و پرت و بعد از پایان مطالعه برنامه ریزی شده، مروری در خاطراتم داشتم. بعد از چند دقیقه‌ای به نتایج جالبی رسیدم که جالب دانستم آن را با شما به اشتراک بگذارم.

به این ترتیب نگاه کنید: (از بزرگ به کوچک)

مصطفی>مجتبی>رضا>حقیر(آقاحسین) >جناب مهدی>جناب کیشمیش>جناب ایش ایش

مصطفی برادر رضا و پسر دایی مجتبی است. مصطفی شخصی ست کاملا خلاق، با شعور و محترم. اما گاهی با شعور ترین افراد هم کارهایی نسنجیده انجام می‌دهند که قابل توجیه نیست.

مصطفی رسمی را بنیان گذاشت که هنوز ادامه دارد. رسم از این قرار بود: هرکسی که از من کوچکتر است اگر خدای ناکرده جلو تر از من از درگاهی رد شود با پس گردنی‌ای پذیرایی می‌شود.

چشمتان روز بد نبیند مجتبی به قدری از مصطفی پس گردنی خورد که الان بنده خدا در آلمان به مجتبی گردن پرانتزی معروف است (مزاح محض)

مجتبی نیز باید عقده‌اش را جایی خالی می‌کرد دیگر! و چه کسی اصلح‌تر از برادر مصطفی، رضا. رضا هم به اندازه مجتبی که از مصطفی، از مجتبی کتک خورد (بیان ساده تر: مجتبی رضا را آنقدر پس گردنی زد که پس گردنی‌هایی که از مصطفی خورده است تلافی شود)

حقیر هم که همیشه ارادتمند دانشجوی پزشکی کنونی (رضا) بوده‌ام به قدر کفایت از ایشان پس گردنی خوردم.

من هم این رسم را روی جناب مهدی پیاده می‌کردم و کلی هم کیف می‌کردم؛ زیرا مواقعی که حواسش جمع بود صبر می‌کرد که من از درگاه رد شوم و سپس او رد شود. و این چرخه ادامه داشت تا آخر... .

من ریشه این فسق و فجور جناب مهدی در دنیای مجازی را، در دنیای واقعی می‌بینم.

بدین دلیل که وی هیچگاه در دنیای واقعی جرئت جسارت به حقیر را ندارد، این عقده‌ها در وی تلنبار شده و ناگاه در فضایی به نام فضای مجازی سرریز کرده است.

از این داستان چند نتیجه میگیریم:

1. یک دیوانه سنگی به چاه می‌اندازد که ده‌ها عاقل نمی‌توانند آن را از چاه در بیاورند. آخر این چه رسمی بود که خلق کردی مصطفی جان! قربان شعور بالایت بشوم.

2. خودم کردم که لعنت بر خودم باد! آخر ای آقا حسین بی تدبیر! چرا عاقل کند کاری که باز آرد به کنعان غم مخور؟! زین پس حواست را جمع کن اگر موضوعی ناراحت شدی بدان و آگاه باش که دیگران هم ناراحت می‌شوند! به خدای احد و واحد این آخرین ضرب المثل در این شماره است: آنچه را برای خود میپسندی برای دیگران هم بپسند و آنچه را برای خود نمیپسندی برای دیگران هم نپسند. (می‌دانم این حدیث بود)

3. مادران و پدران دور اندیش! در راستای جلوگیری از انحراف فرزند دلبندتان رفتار وی در دنیای مجازی را هم کنترل کنید لطفا!

4. ای جنابان مهدی‌ها! گیرم شما به موضوعی علاقه‌مند باشید، این دلیل نمی‌شود که آن را به کسی تحمیل کنید. آهای جنابان! گیرم شما به آن تصویر علاقه وافری دارید، چرا بنده را هم مثل خودتان پنداشته‌اید؟

5. همیشه خاطره‌های‌تان را ثبت کنید. بی‌شک بدون ثبت خاطراتم هرگز نمی‌توانستم ریشه این بی شعوری را پیدا کنم.

6. سعی کنید از کنار چنین موضوعاتی به سادگی نگذرید. ممکن است در گذشته اشتباهی را مرتکب شده باشید که لازم است از آن درسی بگیرید. موضوع را به دقت واکاوی کنید و آن‌چه را باید یاد بگیرید، یاد بگیرد.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
zakhar
zakhar
٩٤/١١/١٨
٠
٠
راه نداشت خلاصه تر؟ :)
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیر متاسفانه! ولی خب خوندنش 7 الی 8 دقیقه بیشتر وقت نمیخواد.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
اولین نقدی که بهش وارد میشه٬طولانی بودنشه٬به نظرم خیلی خلاصه تر هم میتونستی جمعش کنی«البته این نظر شخصی منه»بعدش هم این قضیه ی صدای کلیک٬به نظرم لزومی نداشت سه بار روش تأکید بشه!یک موضوع دیگه هم اینه که٬با این که موضوع طنز بود٬ولی باز هم این که این نوشته رو چرت و پرت دونستی هم به خودت و هم به مخطابت بی احترامی کردی!«ببخشیدا»موفق باشید!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی معذرت میخوام.حقیقتش اینه که من این رو توی وبلاگم نوشتم«چرت و پرت نویسی آقا حسین»و یک راست از اونجا کپیش کردم توی اینجا.اصلا حواسم نبود که بخش های نامربوطش رو حذف کنم.به این لینک نگاه کن: yon.ir/UYUK این لینک قضیه ی صدای کلیک در آوردن رو برات روشن میکنه.که البته باید حذف میکردم از اینجا ولی خب یادم رفت.خیلی معذرت میخوام. در مورد طولانی بودنش هم اینکه به شخصه احساس نمیکنم طولانی باشه.
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٨
٠
٠
حالا من به کی باید پس گردنی بزنم؟؟:))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
نباید بزنی دیگه! خوبه که گفتم:چرا عاقل کند کاری که باز آرد به کنعان غم مخور!
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٨
٠
٠
حافظه کوتاه مدتم مشکل پیدا کرده فک کنم :دی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
یه اشنا دارم حافظه ی کوتاه مدت داره!اگه میخوای که بگو معرفی کنم ارزون تر حساب کنه!
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٨
٠
٠
تو کی هستی!؟من کیم؟اینجا کجاس؟؟ :دی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/١٨
٠
٠
آقا جالب بود؛ یه کم ازون قسمت معرفی افراد گیج کننده شد متن! کلا متن هایی که شخصیت زیاد دارن گیجم می کنه!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خخخخ.من خودمم اولش گیج شدم.تو نسبت هاشون اول شک کردم بعد زنگ زدم از خودش پرسیدم که مجتبی چیکارت میشه؟گفت پسرداییم میشه.
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٨
٠
٠
داستان خوبی بود ولی طولانی!!!!! اولش یکم که نه خیلی گیجم کرد...... خسته نباشید...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی متشکر. من متوجه نمیشم کجاش طولانیه؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٨
٠
٠
بذارین یه نفسی تازه کنم.... طولانی بود ولی تا آخرش خوندم! نتیجه گیری ها جالب بود. خیلی دوست دارم نوشتن خاطراتم رو شروع کنم ولی امان از این دنیای مجازی...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی متشکر.بازم تکرار میکنم.من متوجه نمیشم که چرا به این میگید طولانی.اندازه ش متوسط بود. من مقاله هایی دارم پنج شش برابر این.به نظر من خواننده ها باید خودشون رو به خوندن مطالب یک خورده درازتر از صفحه ی مانیتورشون عادت بدن. به هر صورت خیلی متشکر بابت این که تا آخرش خوندین.نظر لطف شماست.
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٨
٠
٠
قضیه کلیک جالب بود... و چیزی که نوشته بودین...
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
نظر لطف شماست.ولی خب ای کاش که اصلا اینجا نمیاوردم قضیه ی کلیک رو.به هر صورت یادم رفت!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٨
٠
٠
حسین آقا خسته نباشی! اول اینکه یه ستاره اون بالا گذاشتین که توضیحی من ندیدم، توضیح داشت؟ دوم اینکه در جواب محمد نوشتین که کپی کردم و یک راست گذاشتم اینجا، خب برادر من چقدر عجله! مرورش می کردین و مطمئن باشید که نکات بهتری از لحاظ نوشتاری به ذهنتون خطور می کرد. البته که این متن هم خوب نوشته شده بود.// مطلب طولانی نیست، باید عادت کرد حسین جان به خوندن این دست از مطالب؛ امروز روزِ خوندن در فضای وب و همین صفحات روبروی خودمون هست، می بینید که حتی کتاب ها هم الکترونیکی شدن، پس با احترام به نظر همۀ عزیزان، مطلب رو طولانی نمی دونم. موفق باشی حسین جان!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
سلام علیکم جناب میرزا!سلامت باشید.در مورد اول باید عرض کنم که بله!همونطور که عرض کردم من این مطلب رو اول توی وبلاگم نوشتم و خواننده هام اکثرا مشهدی نیستند و نمیدونن که کخ یعنی حشره.توی پی نوشت آورده بودم که کخ یعنی تمام حشرات عالم.ولی خب اینجا غالبا مشهدی هستن و نیازی نبود به آوردنش.پی نوشت رو حذف کردم ولی ستاره فراموش شد. در مورد دوم هم باید عرض کنم که حق باشماست.دقیق یادم نمیاد ولی احتمالا اون روز سه شنبه بود که این مطلب رو نوشتم و داشتم میرفتم جلسه ی نقد داستان و عجله داشتم. در مورد طولانی بودن مطلب هم من همچنان بر این که مطلب من طولانی نیست پافشاری میکنم.من حداقل در مورد این مطلب معتقدم که ارزش خوندن رو داره. خیلی متشکرم جناب میرزا بابت نکاتی که گفتید
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٨
٠
٠
و علیکم السلام؛ خواهش می کنم، موفق انشالا!
اکرم انتصاری
اکرم انتصاری
٩٤/١١/١٩
٠
٠
چه جریانی شد ، جه فلسفه ای ، چه بچه های کنترل نشده ای ، این چه وضعیِ اصلا یکی منو ازین مطلب بیاره بیرون :)))))
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٩
٠
٠
خانم مطلب به این خوبی!:دی.من که دلم میخواد دائم توی این مطلب باشم.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٩
٠
٠
نقصان شعور از جناب مصطفی تا جناب ایش ایش را رسم کنید خخخ! مچکر مچکر مچکر
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٩
٠
٠
خواهش،خواهش،خواهش. خوشحالم که لبخند اومد روی لب هاتون.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
ماجراهای جالبی رو سر هم کرده بودید. اینا همه ساخته ذهنتون بود؟
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
خیر.همه ش واقعی بود. نظر لطف شماست.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠