آخرین سنگر / داستان کوتاه-قسمت اول

آخرین سنگر / داستان کوتاه-قسمت اول

نویسنده : 151

من: «عماد! یک خشاب دیگه بده٬خشابم خالی شد»

عماد: «بگیرش! دیگه داره تموم میشه. حواست باشه خطا نزنی!»

از زمین و آسمان گلوله و موشک می‌بارید. آلمان‌ها خیلی بی‌رحم و سنگین حمله می‌کردند. بدون هیچ ترحمی. کل شهر را تسخیر کرده بودند، به جزء همین خانه متروکه. باید مقاومت می‌کردیم تا نیروهای پشتیبانی برسند وگرنه مثل بقیه، جنازه‌های‌مان را هم می‌سوزاندند. ما آخرین سنگر امید شهر بودیم.

از یک گردان ۱۱۳ نفری٬ فقط پنج نفرمان باقی مانده بود: «هرَی و جک٬من و عماد و جان:

همان پنج نفری که در دوره آموزشی با هم عهد بسته بودیم با هم در یک مکان و یک زمان بمیریم.

هری و جک با همان خصلت‌های عجیب و غریبی که از زادگاه‌شان «کراکوف» نشأت می‌گرفت٬ به طرز وحشتناکی از پنجره جلوی خانه به سمت نازی‌ها تیراندازی می‌کردند. انگار نه انگار که ما فقط پنج نفریم و دشمن یک گردان. هری و جک برادر هستن و جفت‌شان کله شق. چندبار با هم پادگان را به هم ریخته بودند و حسابی ژنرال اسمیت را عصبانی کرده بودند.

جان که کمرش تیر خورده بود و خونریزی شدیدی هم داشت٬ یک گوشه کِز کرده بود. به گردن بندش نگاه می‌کرد٬ گردن بندی که  لحظه آخر از مادر پیرش گرفته بود. جان و مادرش خیلی به هم وابسته هستند٬ به حدی که مادرش اجازه رفتن او به سربازی را نمی‌داد. نمی‌توانست صحبت کند٬ ولی اشک بر گونه‌اش٬ گویای همه چیز بود. انگار انتظار کسی را می‌کشید...

من و عماد هم  از حفره‌ای که وسط دیوار بوجود آمده بود برای تیر اندازی استفاده می‌کردیم. ولی عماد هر از چندی که خسته می‌شد٬ یک گلِ سرِ زیبا که شکل یک شاپرک بود را از جیبش بیرون می‌آورد و  می‌بویید. انگار که نیروی دوباره‌ای می‌گرفت از بوییدن این گل سر. او تازه مسلمان شده و اسمش را تغییر داده‌ است.

دم دمای ظهر بود که وسط باران گلوله‌های آلمانی‌ها و سر و صدای وحشتناک خمپاره‌هایشان٬ عماد اسلحه را کنار گذاشت و شروع کرد به خاک مالیدن به صورت و بعدش هم دستانش. نمی‌دانستم به چه دلیلی دارد در این وضعیت چنین کار بی‌معنی‌ای انجام می‌دهد. من مشغول تیر اندازی بودم که دیدم یک تیکه سنگ گذاشته جلوی خودش و دارد یک سری جملات را زیر لب زمزمه می‌کند٬ خم و راست می‌شود٬ سرش را می‌گذارد روی سنگ و... بعد هم کتابی را می‌خواند که به زبان لهستانی نیست٬ ولی ترجمه لهستانی دارد. انگار کل این شلوغی و سر و صداها را احساس نمی‌کرد. در آن شرایط پر از ترس و اضطراب یک لحظه خنده‌ام گرفت٬ ولی بعدش در فکر فرو رفتم که این چه کارهایی است که این‌قدر اهمیت دارد برای یک انسان!

جیغ و داد گلوله‌ها٬ امان‌مان را بریده بود. میخواستم یک آلمانی‌ای که قصد داشت به سمت ما آر پی جی بزند را بزنم که صدای زوزه یک خمپاره بدجوری پرده گوشم را لرزاند...

یک لحظه بدنم داغ شد. اطرافم را خون فرا گرفت٬ کنارم یک دست قطع شده را دیدم. نگاهی به دست‌هایم انداختم. دست چپم از بازو قطع شده بود. خون از دستم فواره می‌زد. مثل این‌که بعد از چند ثانیه٬ تازه دردش شروع شده بود. پیراهنم را پاره کردم و به هر شکلی که شده٬ دستم را بستم تا جلوی خونریزی را بگیرم ولی تأثیر زیادی نداشت. باورش برایم سخت بود. من یکی از دستانم را از دست داده بودم. حالا اگر زنده بمانم٬ تا آخر عمر باید با یک دست زندگی کنم.

درگیر افکار خودم بودم که یاد عماد افتادم. صورتم را که برگرداندم٬ عماد را دیدم که  در خون دست و پا می‌زد. رفتم بالای سرش: «عماد منو نگاه کن٬عماد٬عماد٬صدامو میشنوی»

او در حالی که خون از دهانش سر ریز کرده بود گفت: «به... به زنم بگو... خخ... خخیلی... دوس.... دوست...»

چشمان خیسش را بست و رفت٬ خیلی تلاش کرد تا حرفش را کامل کند ولی نتوانست. دیگر دست و پا نمی‌زد٬ آرام شده بود. حالت عجیبی در چهره‌اش بوجود آمده بود. او رفت ولی لبخندی از جنس آرامش بر لبش ماند. گویا بال پرواز درآورد دراین قفس بی مرز٬ و به روشنایی ابدی کوچ کرد.

گل سری که همیشه از آن نیرو می‌گرفت به همراه عکس  آغشته به خون خانومی محجبه از جیبش بیرون افتاده بود٬ پشت عکس نوشته شده بود: «عماد جان٬ من ‌و دخترت ریحانه منتظرت هستیم. شیطون خیلی بیتابی تو رو میکنه، بیش تر از این منتظرش نذار. تازه یاد گرفته میتونه اسمت رو صدا بزنه. باید ببینیش. خیلی دوستت داریم. راستی٬خیلی دلم واست تنگ شده٬به نظرت دیگه کافی نیست؟!»

ناخودآگاه اشک از چشمانم جاری شد. هنوز از این شوک خارج نشده بودم که...

ادامه دارد...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٧
٠
٠
نقد ها باشه برای وقتی که داستان کامل شد.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
اوه اوه!!طوری گفتی که تنم مور مور شد!!نابودم نکنی :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٧
٠
٠
یکم داستان درصد تخیلش بالا رفته بود به نظرم. یعنی مثلا فکر نکنم یه نفر که دستش قطع شده باشه بتونه خودش مثلا پیرهنش رو دور دستش بپیچه اونم وقتی از بازو قطع شده باشه! آخرشم که مثل فیلم های ایرانی بود :)))) - منتظر ادامش هستم
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
یعنی به نظر شما پیچاندن یه تیکه پارچه دور دست٬با یک دست٬تخیلی به نظر میاد؟!تازه اینو هم گفتم که تأثیر زیادی نداشته و خونریزی ادامه داشته٬پس خوب نتونسته بپیچه!شما انسانو دست کم نگیر٬در شرایط سخت خیلی کارا ازش برمیاد ک در حالت عادی٬نمیاد!در مورد ایرانی بودن آخرش هم بحثی ندارم٬نظرتون محترمه :)ممنون بابت همراهیتون!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٧
٠
٠
طفلی ریحانه.قشنگ توصیف کرده بودین لحظات سخت رو.موفق باشید
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
ممنون که خوندید!شما هم موفق باشید :)
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٧
٠
٠
میگن پایان قصه هاتون بازه :| از الان نمیخونم تا اخرش تو ذوقتون نزنم خخخ
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
خدا بگم این شایعه ساز ها رو چیکار نکنه«اشاره به م.آ»نه خانوم!ایندفعه میخوام تهشو تخته کنم!ولی کسی هم مجبور نیست داستان هامو بخونه :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
راستش محمد جان باید دید کار به کجا می کشه؛ اون وقت بهتر میشه در مورد داستانت تبادل نظر کرد. در همین متن پیش روی من، باید بگم قلم تا حدودی رو به پیشرفته و این از بعضی از بندها پیداست، منتها نگارش محمد جان! نگارش و ویرایش و استفادۀ درست از علائم نگارشی، در خوانش مخاطب و ایجاد حسِ دلخواه نویسنده در مخاطب خیلی مهمه. اصلا در متن، یک محتوا داریم و یک ساختارِ متن و یک ویرایش و نگارش، این ها هستند که فرق بین نویسنده و علاقه مند به نوشتن رو مشخص می کنه. تا بعد...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام.طبق معمول به بنده لطف میکنید و نکات لازم رو متذکر میشید٬منم تمام سعی خودمو میکنم که نکات رو رعایت کنم٬ولی باز هم یه جاهایی از دستم در میره.در هرصورت ممنونم‌.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٧
٠
٠
علیکم السلام؛ موفق باشی محمدجان!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٧
٠
٠
سلام. «دم دم های ظهر»، «یک تکه» و «خانمی» صحیحه. «بی معنی ای» رو هم قبلا گفتم که از نظر دستوری اشتباهه! صحیحش میشه مثلا« کاری چنین بی معنی انجام می دهد.»** اما راجع به محتوا:: نکته ای که هست، شما راجع به فضایی داستان نوشتید که اصلا خودش و یا مشابهش رو تجربه نکردی! نه اروپا رو از نزدیک دیدی و نه اینکه در جنگ جهانی دوم بودی. اینطور نوشتن، کار پر ریسکیه و معمولا هم طبیعی و باورپذیر از آب درنمیاد! فضای داستان بیشتر طوری بود که شخصا برداشت کردم شخصیتها ایرانی هستند! حرف زدنشون و کارایی که میکردن و غیره؛ تماما ایرانی بودند. مطلب دیگه، لحن داستانه. جمله بندی ها باید طوری می بودن که لحظه به لحظه، بودن توی خط مقدم و قرار داشتن زیر آتش شدید دشمن حس می شد.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٧
٠
٠
بله درسته٬در مورد نکات نگارشی خیلی سعی میکنم اشتباه نداشته باشم٬ولی بازم یک سری جاها اشتباه میکنم.در مورد محتوا هم باید بگم٬حرفتون صحیحه ولی این حرفتون در مورد درک نکردن فضای جنگ٬نسبی هستش و خیلی ها جنگ رو ندیدن٬ ولی فضاسازی رو به خوبی انجام میدن‌در این داستان هم اگه عیبی هست٬قطعأ مربوط به ضعف بنده است.در مورد لحن و دیالوگ ها٬به نظرتون واسه طبیعی جلوه دادن خارجی بودن اشخاص٬چطور باید عمل میکردم؟!اگه امکانش هست توضیح بدید تا واسه آینده به کار بگیرم.در ضمن تشکر بابت انتقادات سازندتون!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خب خود من ترجیح میدم راجع به فضاهایی که نمی تونم کاملا حسشون کنم، ننویسم! ولی چند تا نکته برای این داستان :: 1- چون داستان راجع به جنگ جهانی دومه، شما باید اطلاعات کامل و دقیقی راجع به نوع سلاحها و پوشش سربازهای هر جبهه داشته باشی. مثلا توی این داستان شما نوشتی که سرباز آلمانی با "آر پی جی" میخواسته شلیک کنه، در صورتی که آر پی جی سلاح اختراع و استفاده شده توسط روسهاست! 2- معمولا اروپایی ها (حداقل تا اونجایی که من توی فیلمهای مربوط به جنگ دیدم) کمتر راجع به باختن و مردن صحبت میکنند. ولی شما نوشتید با هم عهد کرده بودند که یک روز و یک جا بمیرند! توی فیلم«سقوط شاهین سیاه»، یه سرباز امرکایی رو با یه چیزی شبیه آر پی جی میزنند و بدنش از کمر به پایین، از بین میره. دوستاش وقتی میان بلندش کنند، بهشون میگه:« به دخترم بگین زنده می مونم!» 3- مهمترین نکته نوع توصیفات هست. به طور کلی، غربی ها جزیی نگر و شرقی ها کلی نگر هستند! یعنی همین حدود بیست خطی رو که شما نوشتی، یه اروپایی حداقل توی سی صفحه و با بیان خیلی جزیی تری می نویسه.
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١٨
٠
٠
داداش محمد نمیشه یکم کمتر بنویسی؟؟؟ خو خیلی طولانیه
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
چشم!ولی تنبل شدیا!!انصافأ این زیاد هم طولانی نبود!ولی سعی میکنم کوتاه تر بشه!ممنون ک همراهی میکنی!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
من طاقت نمیارم نقد هام رو بزارم برای پایانش: اولین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که هیچ لزومی نداره که شما از جنگ جهانی دوم بنویسی.فضایی که درکش نکردی،گزینه ی خوبی برای داستان نویسی نیست.مگر اینکه یک داستان تخیلی بنویسی که هیچکس درکش نکرده باشه. دومین چیزی که به ذهنم میرسه لحن نوشتارته.لحن دقیقا لحن ایرانیه.خیلی سعی میکنی که با توصیف فضای جنگ ما رو به اروپا ببری اما توی کل داستان لحن شخصیت ها ما رو برمیگردونه به ایران! سومین چیزی که به ذهنم میرسه اینه که توصیف شخصیت اول داستان موقع مرگ دوستش،عماد،به گونه ای غیر واقعیه.یک شخص وقتی که دوست صمیمی ش جونش رو از دست میده فقط داد و فریاد میزنه و گریه میکنه.اگر به فیلم های جنگی دقت کنی متوجه میشی که توی این مواقع چه اتفاقایی برای چنین شخصیت هایی میفته.اما شخصیت اول داستان تو توی اون موقعیت،زیر آتش دشمن و... با تمرکز تمام میشینه و پشت عکس یادگاری دوستش رو میخونه.به نظر من شخصیتت اینجا یک کار غیر واقعی انجام داده. مورد چهارم هم اینه که وقتی کسی دستش قطع میشه اول ممکنه متوجهش نشه اما بعد از اینکه متوجه شد ممکنه بیهوش بشه و یا حداقل خیلی درد بکشه.اینکه دستش قطع شده و خودش گرفته دستش رو بسته کاملا غیرطبیعیه. مورد پنجم اینه که به نظر من در مورد شخصیت هایی که ازشون اسم بردی خیلی کم توضیح دادی.اینکه بعد از اون انفجار خمپاره اون شخصیت ها چه بلایی سرشون اومد هنوز برای ما مبهمه.توضیح بیشتر در مورد اون شخصیت ها اینجا واقعا لازمه. مورد ششم غلط های نگارشی هست که دوستان اشاره کردند و من تکرار نمیکنم مورد هفتم این که من یه سوال دارم!آیا اسم هایی که به کار بردی لهستانی الاصل بودن؟معمولا سرباز های فداکار اصیل هستن و به کار بردن اسم ها باید با دقت خیلی خاصی صورت بگیره.من اسم های لهستانی نمیشناسم اما خب احساس میکنم اسم هایی که به کار بردی زیاد لهستانی نباشه. مورد هشتم هم اینکه شخصیت وقتی که خمپاره منفجر میشه احساس میکنه که بدنش داغ میشه.این درست ولی اینکه احساس کنه اطرافش رو خوب فرا گرفته هم درست؟ امیدوارم که نقدهام کمک کنه.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی ممنون بابت تمام نکاتی که گفتی!این اولین تجربه ی من تو نوشتن داستان با این سبک بود.قطعأ کمی و کاستی های زیادی داشته٬ریسک بزرگی بود که انجام دادم و باید تمومش کنم!ممنون بابت همراهیت!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خوب بود داستانت؛ مرسی که شروع کردی به نوشتن داستان با پایان بسته! فقط من یه چندتا نکته با اجازت بگم! @مگه کل شهر رو تسخیر نکرده بودن؟ پس اون خونه چطور امید مردم بود ؟؟ @همون طور که حسین گفت کاش از فضای جنگ جهانی دوم نمی نوشتی! فکر نکنم جذاب باشه برای قشر الان! روی انتخاب موضوع باس بگردی دنبال چیزی که ملت رو پا به پای خودش بکشه! @آیا در مورد به کاربردن گردان تحقیق کردی یا همینطوری نوشتی 113نفر از یک گردان؟ تا جایی که من توی نت سرچ کردم؛ تعداد80 تا 150 نیرو یک گروهان رو تشکیل میدن و یک گردان بین 300 تا 800 عضو داره
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خب اگه اون سنگر رو هم تسخیر کنن٬کل شهر سقوط میکنه و باید تحمل کنن تا نیروی پشتیبانی برسه.در مورد فضای داستان هم باید بگم٬یک هدفی از انتخاب چنین فضایی داشتم که متأسفانه بهش نرسیدم.لازم به ذکره که این داستانو یک ماه پیش نوشتم و پایین بودن سطحش٬به همین دلیله و تقصیر خودم که ویرایشش نکردم.ولی تجربه ی خیلی خوبی بود.ممنون بابت نظرت!البته یکی از دلایل نوشتن این داستان٬شما بودیا!!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
در مورد انتخاب گردان ۱۱۳ نفری هم باید بگم دلیل داشتم٬بازی با نماد ها و این داستان ها!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
در ضمن محمد.اصل برای پیشرفت نوشتنه.نوشتن.اینکه چی بنویسیم و چجوری بنویسیم در درجه ی دومه.اول بنویس بعد کم کم چی و چجوری نوشتن خودش میاد دستت.همین که شروع کردی به نوشتنش و میخوای تمومش کنی کلی اراده ت رو میرسونه.من خودم اینقدر داستان نیمه دارم که...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٨
٠
٠
بله٬درسته!نوشتن و خوندن خیلی کمک میکنه!ولی به نظر من داستان نویسی سخت تر از نوشتن یاداشت هایدموضوعیه!
حسین مداحی
حسین مداحی
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیر.اینطور هم نیست.هرکدوم سختی های خودش رو داره. اما میشه اینطور در نظر گرفت که چون داستان نویسی اصول و قوانینی داره و یادداشت نویسی اصول و قوانین خیلی کمتری داره به نوعی داستان نویسی پیچیده تره.ولی این دلیل بر سخت تر بودن نمیشه.هرکدوم از جهاتی سختن.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤