زندگی بی هیچی

زندگی بی هیچی

نویسنده : s_shahbazi

در یك خانه قدیمی در پیاده رو آفتابگیر پارکی زندگی می‌كنم. جایی كه تمام روزهای زندگی‌ام بی زن و بی مال سپری شد. جایی كه پدر تنهایم گذاشت، مادرم مرد. جایی كه تصمیم دارم در همان تختخوابی كه می‌خوابم و در روزی كه دلم می‌خواهد دور و بی درد باشد، تنها بمیرم. 

این خانه را در یك بنگاه املاک در اواخر سال نود اجاره کردم. فضای خانه بزرگ و روشن است با سقف‌هایی گچ بری شده وكفی مفروش با موزاییك شطرنجی گلدار و چهار در شیشه‌ای، رو به بالكنی كه شب‌های زمستان می‌نشستم و اشعار عاشقانه می‌خواندم.

تنها چیز ناخوشایند خانه این است كه در طول روز خورشید روی پنجره‌های مختلف می‌چرخد و برای این‌كه بتوان در سایه روشن‌های داغ چرتی زد باید تمام آن‌ها را دور زد. در سن هفده سالگی، وقتی تنها شدم به اتاقی كه متعلق به بیوه زنی بود نقل مكان كردم، شروع به حراج چیزهایی كردم كه برای زندگی اضافه بودن، به جز جعبه موسیقی و پیانوم.

از اول صبح معده‌ام درد داشت، می‌سوخت و پس از سه ماه علایم بیماری‌ام بروز کرد. سرطان... هیچ وقت به سن و سال مثل قطراتی كه از سقف می‌چكند و به آدم یادآوری می‌كنند كه چه قدر از عمر باقی است فكر نكرده‌ام. از بچگی شنیده بودم كه وقتی كسی می‌میرد شپش‌هایی كه در سرش تخم گذاشته‌اند برای خجالت دادنت روی بالش بالا و پایین می‌پرند. این موضوع مرا آن چنان تربیت كرد كه از همان بچگی برای رفتن به مدرسه موهایم را از ته بتراشند و حتی هنوز هم كه فقط چند شویدی برایم باقی مانده است آن‌ها را با گل سرشور می‌شویم. به عبارت دیگر می‌خواهم بگویم ازهمان بچگی احساس شرم و خجالت در مقابل دیگران بیشتر از مرگ در من شکل گرفته بود.

 وقتی هجده سال داشتم به خاطرمعده دردی كه وقت تنفس اذیتم می‌كرد به سراغ دكتر رفتم. اهمیت زیادی نداد و گفت: الکل باعث این‌ها است

به اوگفتم: در این صورت زندگی رو به پایان است.

دكتر از سر دلسوزی لبخندی زد و گفت: معلومه ترسو هم هستین.

این اولین بار بود كه به ترس فكر كردم ولی طولی نكشید كه فراموشم شد.

عادت كرده‌ام به این‌كه هر روز صبح با دردی تازه كه در گذر سال‌ها جای‌شان و شكل‌شان عوض شده است بیدار شوم. بعضی وقت‌ها به نظرم می‌رسد كه چنگال‌های مرگ باشند ولی روز بعد اثری از آن‌ها نیست. در همین زمان ها شنیدم كه از اولین علائم مرگ درد هایش است.

در دومین دهه شروع كرده بودم به فکر کردن در این باره كه پیری چیست؟ و آن قت بود كه متوجه اولین سوراخ‌ها در حافظه خودم شدم. خانه را به دنبال عینكم زیر و رو می‌كردم تا بالاخر هم توجه می‌شدم آن را به چشم زده‌ام و یا این‌كه با آن زیر دوش می‌رفتم و یا آن‌ها را كه برای مطالعه بود به چشم می‌گذاشتم بدون آن كه عینك‌های دوربین را از چشم برداشته باشم.

یك روز دو بار صبحانه خوردم، چون بار اول را فراموش كرده بودم و اشاره‌های دوستانم را وقتی جرأت نمی‌كردند مستقیماً بگویند كه مشغول تكرار همان داستانی هستم كه هفته قبل برای‌شان تعریف كرده بودم. در این زمان‌ها در حافظه خودم فهرستی از چهره‌های آشنا و فهرستی از نام‌های هر كدام را داشتم، اما در لحظه سلام و احوال پرسی نمی‌توانستم اسمی را كه با آن چهره هم خوانی داشت پیدا كنم. زندگی در رکورد دردناکی جاری بود به صورت نامرتب و شنیدن برنامه‌های موسیقی سنگین در تنهایی كرده بودم.

زندگی اجتماعی من برعكس فاقد هر نوع جذابیتی بود، بی پدر و بی مادر، مجردی بی آینده، مدرسی متوسط الحال، عبارت دیگر یك زندگی از دست رفته كه از یک بعد از ظهر در هفده سالگی‌ام بد شروع شد.

گویا زمان رفتن و از نو نوشتن خود رسیده...

+ دلم عجیب هوای چادرت را کرده مادر...

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
milad_piri
milad_piri
٩٤/١٢/٠٨
٠
٠
قصه انسانی که میتوانست ب نظرم میتوانست زیباتر و با لبخند بیشتر زندگی کند
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١٢/٠٨
٠
٠
این داستان واقعی بود؟ چقدر حس تلخ داشت. ولی اخرش خیلی خوب تموم شد به نظرم. همون پانویس رو میگم
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١٢/١٠
٠
٠
یک زندگی نامه ی کوتاه و مختصر :) برای دفعه های بعد رو جذابیت متن بیشتر کار کنین :)
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠