«از ناتوانیِ اين دست‌های سيمانی» يا «خُدايی كه منم»

«از ناتوانیِ اين دست‌های سيمانی» يا «خُدايی كه منم»

نویسنده : وبگردی

 نقشه‌ی جهان را در دستانم مُچاله می‌كنم و دنيـا به آخر می‌رسد؛

قطب جنوب می‌چسبد به قطبِ شمال، اقيانوسِ آرام سرازير می‌شود در صحرای آفريقا و درياچه‌ی اروميه لبی تـر می‌كند به بوسيدنِ خزر و جانی تازه مي‌گيرد. شرق و غرب در هم می‌پیچَند؛ و فاصله‌ی بين قارّه‌ها تمام می‌شود. و فاصله‌ی بينِ اقيانوس‌ها. و فاصله‌ی بين كوه‌ها. و فاصله‌ی بينِ... .

تـو آن روز از همه‌جا بی‌خبر، در ماشين‌ات نشسته‌ای؛ موزيك گوش می‌دهی و آرام می‌رانی، بعد، از يك فرعیِ هميشگی می‌پيچی؛ و ناگهان جاده‌ی ديگری پيش‌رويت سبز می‌شود؛ جاده‌ای كه مالِ شهرِ تو نيست و مالِ كشور تو نيست و كار، كارِ من است و تو ناباورانه خوشحالی؛ كه جادّه، همآن جادّه‌اي‌ست كه انتهاش خانه‌ی اوست! و تابلوها می‌گويند كه چند كيلومتر بيشتر نمانده‌است. شوقی زير پوستت می‌دود؛ گازش را می‌گيری و تندتر می‌رانی. می‌رسی و جَلدی پياده می‌شوی. می‌دوی. و او از پشت پنجره ناپديد؛ و در چارچوبِ در سبزمی‌شود!

و فاصله‌ی بينِ آدم‌ها تمام‌ می‌شود. 

===============

منبع: http://dokhtarehavva.blogfa.com/post-331.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٠
٠
٠
دست نگارندۀ محترم درد نکنه! واقعاً مطلب بی نقص و کم نظیری بود.
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٠
٠
٠
باید بگم فوق العاده بود :)
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٠
٠
٠
عجب نوشته ای بود. لذت بردم :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١١/١٠
٠
٠
چقدر عالی بود خیلی خیلی زیاد :)
آستیگمات
آستیگمات
٩٤/١١/١٤
٠
٠
ممنون از باز نشر نوشته : )
z_z_mohajer
z_z_mohajer
٩٤/١١/١٥
٠
٠
خیلی جالب بود
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠