زندگی بابای من... / قسمت اول

زندگی بابای من... / قسمت اول

نویسنده : khojastehsadat_mosavifard

من یک بابا دارم توی مردانگی‌اش کم نگذاشته. نمی‌خواهم چیز خاصی بگوم. آمدم فقط چندتا از خوبی‌های بابایم را بگویم.

پدر عزیزم خیلی زحمت کش است، بگذارید حالا که به این‌جا رسیدم یک قسمتی از  خاطراتش را بگویم، از بچگی‌هایش.آره همه ما یک دورانی به نام بچگی را گذراندیم، اینش مهم نیست، مهم این است که چه طوری گذراندیم. خب بگذریم...

پدر من بچگی خوبی گذراند ولی این خوشی‌هابش زیاد طول نکشید. تا این‌که در سن شش سالگی‌اش پدرش فوت کرد. از آنجا بود که سختی‌هایش شروع شد. پدرم همراه دو تا عمویم پیش عموی خودشان زندگی می‌کردند، آن هم چه عموهایی! عموهایی که در بدی هیچ چیزی برای‌شان کم نگذاشتند. مادرِ پدرم یک مدت بعد فوت پدربزرگم ازدواج مجدد کرد و همراه همسرش به یک شهر دیگر رفت و دو تا عموهایم را با خودش برد و فقط بابای من پیش عموهایش ماند. آخر عموهای پدرم نمی‌گذاشتند که بابای من هم با مادرش برود، یعنی به طور رسمی جداکردن پسر از مادر.

پدرم یک مدت خانه عمو اکبرش ماند، همسر عمو اکبر زن بدجنسی بوده، هر شب کاری می‌کرد که عمو اکبر پدرم را بزند. پدر من هم اون موقع 13-14سالش بود. ولی با وجود همه این سختی‌ها و این چیزها پدرم کم نیاورد و از زندگی‌اش خسته نشد. توی چنین شرایط سختی درسش را خواند و دبیرستان نمونه قبول شد. زن عموش هم بابت این‌که بابام از خانه‌شان می‌رود و خوابگاه می‌ماند خوشحال شده بود. توی زمانی که بابام توی دبیرستان بود زن عموی پدرم به عمواکبر گفت: اکبر این پسره رضا برادرزادت خیلی رومخه، نمیخوام دیگه اینجا بمونه، باید بیرونش کنی! عموی بابای من هم که زن ذلیل!زمانی که دوره دبیرستان بابام  داشت تمام می‌شد، بابام را از خانه بیرون کرد. بابای من هم به خاطر این‌که این مدت بی سر پناه نماند، درسش را برای یک مدتی رها کرد و رفت به سمنان برای پیداکردن کار! آن‌جا پدرم به سختی آدرس مادرش را پیدا کرد و مدتی پیش او ماند. پدرم بعد از 12سال توانست مادرش را ببیند! پدرناتنی پدرم مرد خوب و منصفی بود، او به پدرم کمک کرد که درسش را بخواند که لاقل پدرم دیپلمش را بگیرد!

بعد از گرفتن دیپلم پدرم رفت دنبال کار و کار پیدا کرد، تا یک مدت دستش بند بود! توی این مدت پدرم عاشق دختر دایی‌اش شده بود. با ورود دختر دایی پدرم به زندگی‌اش، زندگی پدرم به طور کل تغییر کرد و ماجرای جدیدی از زندگی تازه شروع شد. مادر بزرگم  وقتی فهمید پدرم عاشق دختردایی‌اش شده سرناسازگاری پیش گرفت، پدرمم از این شرایط راضی نبود و سعی می‌کرد تا مادرش را راضی کند که به خواستگاری دختردایی‌اش برود و همین کار را هم کرد و به خواستگاری  او رفت و جواب بله را گرفت.

دیگر زمان رسیده بود، به عقد پدرم با مادرم. توی آن زمان عموهای پدرم لج کردند و نیامدند سر عقد، پدرم هم که از بچگی خیری از عموهایش ندیده بود، بدون حضور عموهایش عقد کرد .

بعد از عقدش...

(ادامه در قسمت دوم)

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٢
٠
٠
واقعی بود!؟ :| قابلیت فیلنانه شدن داره :)
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٢
٠
٠
سلام بله کاااملا واقعیه....خاطرات پدرمه
z_amini
z_amini
٩٤/١١/١٢
٠
٠
سلام خجسته جون...خیلی جالب بود.میام پیش دوره میبینم واسه داستان نویسی :)
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٢
٠
٠
اختیارداری گلم.....شما ماهرتری ....
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٢
٠
٠
نمی خواهم چیز خاصی بگویم// پدر عزیزم خیلی زحمت کش است.// شکل این جمله: «دیگر زمان رسیده بود، به عقد پدرم با مادرم.» صحیح نیست. یا باید بنویسید: «وقتِ عقد پدر و مادرم فرا رسید.» یا «دیگر زمان آن رسیده بود که پدر و مادرم عقد کنند.» و یا هر شکلی که خوندنش سخت نباشه.// این موارد با چند بار مرور داستان (واقعی یا تخیلی) حل میشه. تا ببینیم داستان شما چطور به پایان می رسه، مرسی :-)
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٣
٠
٠
خیلی ممنون از راهنماییتون.... توقسمت بعدی سعی میکنم دقیق تر بنویسم... یکم ناهماهنگی بخاطر اینه ک من داستان رو ب زبان گفتاری نوشتم خود سایت جیم تغییرش داده یکم وزنش بهم خورد...قسمت دوم انشالله بهترمیشه...خیلی ممنون استاد
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٣
١
٠
خواهش می کنم؛ موفق باشید!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سرجمع داستان خوبی بود که امیدوارم بهتر هم بهش :) - به نظرم این جملتون «پدرم همراه دو تا عمویم پیش عموی خودشان زندگی می‌کردند» اگر اینطور میبود بهتر بود: "پدرم همراه دو برادرش پیش عموی خودشان زندگی می‌کردند" از یان نظر که شما دارید از جانب پدرتون صحبت میکنید دیگه پس میشه برادرهای ایشون. بعد هم دوباره کلمه عمو رو به کار بردید و خب این تکرار چندان زیبایی به کار نمیده.
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مرسی از نظرتون....سعی میکنم تو قسنت دوم بهتر عمل کنم
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٣
٠
٠
به هم ریخته بود شاید از نظر زمانی ولی خب الانم ازین مردا پیدا میشه ؟!مچکر مچکر مچکر
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مرسی دوست گلم
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٤
٠
٠
مرسی اقا میرزا
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
به یاد آن روزها

سالن مرجع

٩٦/٠٤/٠٦
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات