مایع مغز شویی!

مایع مغز شویی!

نویسنده : 151

گاهی اوقات که گرد و غبار وهم و خیال بر سطح  مغزم می‌نشیند٬ به شدت همه چیز را سفید و رنگی می‌بینم، به حدی که هیچ تاریکی و ظلمتی برایم قابل درک نیست. گویی این آلودگی مغز٬ ارتباط مستقیمی دارد با بیماری خوش رنگ بینی چشم. آلودگی‌ای که مانع رشد افکارم می‌شود. رشد افکارم٬ هدفی که به خاطرش به وجود آمده و زندگی می‌کنم٬ به دنیا آمده‌ام که ایده‌های خام مغزم را تبدیل به ویروسی کنم٬ مسری. ویروسی که بچسبد به مغز مخاطبانم. مغزهایی که توانایی و کشش دریافت و نگهداری این ویروس را داشته باشند.

هر چند وقت یک بار٬ سرم به شدت درد می‌گیرد. ولی دلیلش را خوب می‌دانم. دلیلش عمق فاجعه بدن من است. میدان نبرد توهم و حقیقت٬ همان مغزم. این مغز آلوده شده را بیرون می‌آورم از غالب شیشه‌ای‌اش. می‌گذارمش در سینک منطق٬ می‌شورمش با مایع خاکستری واقعیت تا به خودم بفهمانم٬ من نیامده‌ام که بمانم٬ آمده‌ام که تهی نروم. تهی از احساس٬ از آرمان. جسمم به زیر خاک٬ روحم به سمت آسمان. مسیری تکراری٬ که آن را  قبلا هم طی کرده‌ام.

مغزم را می‌شویم تا فراموش نکنم دنیا به رنگارنگی تصاویری که از پشت عینک کودکانه‌ام می‌بینم نیست. تا بفهمم همه قله‌ها٬ فتح شدنی نیستند. قله‌هایی از جنس بی‌نهایت که همیشه باعث پیشرفت من بوده‌اند. این را بفهمم که گاهی فهمیدن٬ بدترین جرم دادگاه روزگار است. دادگاهی که همه شاهدانش٬ قاضی می‌شوند و حکم اعدام افکاری را می‌دهند که توانایی درک‌شان را ندارند. فراموش نکنم که درمان فراموش کردن بعضی‌ها٬ آلزایمر است. آن هم از نوع مطلق. کسانی که بذر یادشان٬ در عمق خاطرم ریشه دوانده.

بفهمم هر توافقی٬ فرجام مثبتی ندارد. نباید خیلی به نتیجه همه توافقاتم٬ خوشبین باشم. درک کنم که هرکسی٬ به همان اندازه که ادعای شعورش می‌شود٬ بی‌شعور است. یاد بگیرم آینده به زیبایی افکار بزرگ قبل خوابم نمی‌شود٬ آینده زیبای مطلق نیست. بفهمم که با یک کلید٬ تمام قفل‌های زندگی من باز نمی‌شوند. هر قفلی٬ کلید خاص خودش را دارد. بدانم که گاهی لازم است٬ پنجره خیال اتاق مغزم را به روی حقایق باز کنم. حقایقی که سنگ می‌شوند بر شیشه رنگارنگ تخیل.

من زنده‌ام که بفهمم. بفهمم٬گاهی اوقات که گناه نمی‌کنم٬ دلیلش فراهم نبودن زمینه گناه است٬ بیخودی توهم تقوا برم ندارد. بفهمم که بلیط اقامتم در این دهکده کوچک٬ ابدی نیست. بفهمم که من یک بار زندگی می‌کنم در این تنگ خاکی٬ پس طوری زندگی می‌کنم که خودم می‌خواهم٬ نه دیگران.

یادم نرود بلیط پروازم رزرو شده در هواپیمایی سنگی. پروازی از فرودگاه کالبدم به مقصد ابدیت. مغزم را می‌شویم تا هیچ یک از این حقایق خاکستری را فراموش نکنم. امیدوارم همیشه حواسم به این شستشوی مغزی با طعم حقیقت باشد٬ تا لکه‌های خیال٬ اتاق فکرم را تاریک نکنند.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١١
٠
٠
سلام. «آلودگی ای» از نظر دستوری اشتباهه. «قالب شیشه ای» صحیحه و «می شویمش» ** توی خط سوم که افکارتون رو به ویروس تشبیه کردید؛ تا اونجایی که من اطلاع دارم، تمامی ویروسها خطرناک و بیماری زا هستند. بر خلاف باکتری ها که بعضی هاشون مفید و بعضی بیماری زا هستند. پس این تشبیه به نظرم مناسب نیست! ** یادداشت خوبی بود و پیام خوبی هم داشت.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١١
٠
٠
سلام.در مورد اشکالات نگارشی حتمأ حق با شماس و سعی میکنم بهتر بشه واسه دفعات بعد‌.در مورد ویروس هم باید بگم٬ویژگی تکثیر و انتقال بیشتر مد نظرم بود تا بد بودن و آلوده بودنش‌.باز هم ممنون بابت نظرتون،!
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/١١
٠
٠
برخی از تشبیهاتت رو دوست داشتم. به نظرت یه کم پیامی نشده متن هات؟؟
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١١
٠
٠
من مینویسم که پیام منتقل کنم به مخاطب٬وگرنه نوشته ی بدون پیام که سودی به حال کسی نداره!ولی دو تا داستان تو راهی دارم!دارم روشون کار میکنم.ممنون ک خوندی!
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١١
٠
٠
مرسی داداش محمد :) خسته نباشی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١١
٠
٠
مخلص آقا سجاد هم هستیم!!تشکر بابت حضورت!
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/١٢
٠
٠
سجاد جان مطلب رو خوندی؟! :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١١
٠
٠
محمدجان! انتخاب عنوان برای مطلبات حرف نداره. نظر منم تقریباً با نظر مهراد علویِ عزیز یکیه، منتها در مورد «آلودگی ای» با احترام به نظر ایشون، من خودم بالشخصه ایرادی نمی بینم، تا ببینیم دلیل آقای علوی چی بوده.// سبک نوشتنتون بسیار خوب و قلم گیرایی هم دارین. موفق باشین!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١١
٠
٠
خیلی ممنونم جناب میرزا!در مورد نکات نگارشی بنده مطیع شما اساتید هستم٬خودمم فکر نکنم غلط باشه!ولی بازم بیشتر سعی میکنم تا این نکات رو هم رعایت کنم!
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١١
٠
٠
خواهش می کنم؛ امیدوارم در کارِت موفق باشی!
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/١٢
٠
٠
خدا رو شکر وقت کردم و مطلبت رو خوندم. واقعا باید تبریک بگم. توی این مدتی که داری می نویسی بسیار قلمت پیشرفت کرده و اگر مطلب بدون ویرایش همینطوری هم بوده؛ بسیار نشانه مثبتی هست
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٢
٠
٠
ممنون جناب نادری!فکر نکنم ویرایشی تو متن شده باشه!
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/١٢
٠
٠
در مورد نقد مطلب باید بگم محمد جان یک برداشت اشتباهی هست توی کسایی که می خوان نویسنده بشن و اون اینه که دنبال استفاده از کلمات دشوار و یا جملات پر از اطناب و سخت هستند. مطلب باید روون باشه. خوندنش راحت باشه و درکش راحت تر. باید عینی و روایی باشه. باید تو باهاش همراه بشی نه اینکه از یک جایی اش بگی اوکی! خب آخرش چی؟
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٢
٠
٠
حرفتون درسته٬ولی من نوشته ی ساده هم داشتم٬ولی کمتر از اون استقبال شد.به نظرم کاربرای سایت٬اونقدر باهوش و فرهیخته باشن که قدرت درک این نوشته رو داشته باشن.نکته ی بعدی هم اینه ک٬نوع و موضوع این نوشته منو به این سمت سوق داد که اینطوری بنویسم.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/١٢
٠
٠
نکته آخر هم اینکه هر نوشته بلندی رو باید کوتاه کرد. وقتی بحث تک نگاری هست باید کوتاه نوشت. الان در همین نوشته به راحتی و بدون اینکه به کلیت حرفی که می خوای بزنی آسیب برسه میشه حدود 40 درصدش رو حذف کرد. کوتاه نویسی هنری هست که هر کسی نداره.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٢
٠
٠
با کمال احترامی که واسه ی شما قائل هستم ولی اجازه بدید با این نظرتون ک ۴۰ درصد این متن اضافی هستش مخالف باشم‌من قبل از هر نوشته٬یک سری هدف و ایده واسه نوشتم دارم ک باید تو متن قرارشون بدم٬تو این نوشته هم تمام سعی خودمو کردم تا بتونم به نحو احسن این کار رو انجام بدم.درسته ک کوتاه نویسی خیلی خوبه٬ولی در بعضی نوشته ها با موضوعات خاص این کار عملی نیست.ولی باز هم بلعث افتخار بنده بود که مطلب رو خوندید و نظرتون رو مطرح کردید.اگه نظران و انتقادات امثال شما نباشه٬امثال من نمیتونن پیشرفت کنن.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٢
٠
٠
جالب بود دیدگاهتون -مخصوصا اون تشبیه هواپیمای سنگی...موفق باشین
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٢
٠
٠
خیلی ممنون بایت نظرتون!
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٢
٠
٠
سختش کرده بودین ها ولی هرچی به آخر رسیدم خوفناک تر میشد ، آیکون یک عدد محیای ترسیده و ترسان از مرگ ، اوهو اوهوو اوهوو
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٢
٠
٠
بابا کجاش سخت بود؟!!فقط یه خورده نیاز به سوزوندن فسفر داشت!ممنون ک خوندید و ترسیدید!!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٢
٠
٠
(ایکون نفس نفس زدن)خیلی طولانی بووود نخوندم:| ایشالله سر فرصت خخخ.. جاداره بگم چه طولانی و ...!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٣
٠
٠
شما ک دو قدم راه نرفتی!چطوری به نفس نفس زدن افتادید؟!! خدایی نکرده آسم ک ندارید؟!!همین ک کامنت گذاشتید،شایسته تقدیره!! هرچند...
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٤
٠
٠
تقدیرتون جایزه هم داره؟!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٤
٠
٠
بله٬شما رو به شام در رستوران بالاشهرتون به حساب خودتون دعوت میکنم٬جای ما رو هم خالی کنید!!
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١١/١٤
٠
٠
:| خسیسین مگه خب؟؟
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٤
٠
٠
نه٬اصلأ!دسترسی بهتون ندارم!مسافت هم زیاد!خودتون برید غذاتونو بخوردید دیگه!اذیتم نکنید منو!!
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١٢
٠
٠
من که بلدنیستم نقدکنم:| پس میگم که متنتون خیلی خوب بود و کاااملا فهمیدمش!این قسمتاروبیشتردوسداشتم؛نه اینکه بقیه اش بدبوده باشه ها؛ نه... فقداین قسمتارو درکشون کردم تو زندگیم....."گاهی فهمیدن بدترین جرم دادگاه روزگار است.... " ؛ "حقایقی که سنگ میشوند برشیشه رنگارنگ تخیل...." "دادگاهی که شاهدانش قاضی میشوند وحکم اعدام افکاری را میدهند که توانایی "درک شان" را ندارند.... موفق باشین!
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٣
٠
٠
خیلی ممنون ک خوندید و نظر دادید!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٣
٠
٠
"من زنده‌ام که بفهمم. بفهمم٬گاهی اوقات که گناه نمی‌کنم٬ دلیلش فراهم نبودن زمینه گناه است٬ بیخودی توهم تقوا برم ندارد. بفهمم که بلیط اقامتم در این دهکده کوچک٬ ابدی نیست. بفهمم که من یک بار زندگی می‌کنم در این تنگ خاکی٬ پس طوری زندگی می‌کنم که خودم می‌خواهم٬ نه دیگران." عجب حرفی زدید. خیلی یادداشت قوی و خوبی بود به نظر من. جای تبریک داره این قلم خوبتون :)
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٣
٠
٠
متشکرم جناب دلیریان!نظر لطفتونه!!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥