خیلی وقت‌ها که چشم‌هایم را باز می‌کنم نمی‌فهمم که خوابم یا بیدارم. اما این بار دو دقیقه و سی ثانیه می‌شد که خزیدن یک سوسک روی صورتم توفیق دیدن یک خواب شیرین را تبدیل به یک بیداری تلخ کرده بود. این‌که چرا جناب آقای سوسک سر من را به عنوان شاهراه خودش برای رسیدن به مقصد انتخاب کرده بود اهمیت نداشت، بلکه مسئله اصلی شاهکار خودم یعنی حضور جنازه لهیده آقای سوسک روی ریش ژولیده‌ام بود. مجبور بودم بکُشمش، چاره‌ای غیر از این نداشتم، وگرنه باید تا ابدالدهر حضور موجودی چِندش آور رو در اتاقم تحمل می‌کردم! این شد که دمپاییم رو پوشیدم و لخ لخ کنان با یک مشت گره کرده حاوی امعاء و احشاء متوفی تا انتهای راهرو به سمت سرویس بهداشتی خوابگاه پیش رفتم.

داخل دستشویی دو نفر دیگه هم بودند که به محض ورود من صدای بورِس زدن مسواک‌شان قطع شد، به نظرم آمد که دارند با چشم‌های‌شان حرف می‌زنند. در همین حال که دست و صورتم رو با آب گرم می‌شستم، با خودم تغییرات موضعی رفتار معشوقم را نسبت به چهره با ریش و بدون ریشم مرور کردم، و لذا تاثیر ظاهر من بر باطن او و نفوذ پذیری مطلق باطن او بر باطن من سبب بطلان ریشه‌ای نظریه بطنی بصری وجود هرگونه ریش متعلق به صورتم شد! و این شد که رفتم و وسایل حمام و اصلاحم را از اتاق برداشتم به سمت حموم راهی شدم.

داخل حمام کسی نبود، اما بخار موجود داخل آن حاکی از این بود که کسی قبل از من اینجا بوده و از بوی خمیر دندان و سیگار و خمیر ریش تراش معلوم است که حسابی به خودش صفا داده. درب را بستم تا گرما از بین نرود. دوش اتاقک دوم دوش مورد علاقه من بود، تشت را پر از آب کردم و خودم روی سرامیکی که به لطف لوله شوفاژ همیشه داغ بود نشستم و آرام شروع به تراشیدن صورتم کردم. هنوز نصف صورتم را نزده بودم که ناگهان یک آپاچی دانشجونما در حالی که با تلفن صحبت می‌کرد پیتیکو پیتیکو وارد حموم شد، همین طور که بلند بلند حرف می‌زد تا آخر حمام می‌رفت و نرسیده به دیوار دور در جا می‎زد و برمی‌گشت و تا درب خروج یورتمه می‎رفت اما خارج نمی‎شد و دوباره برمی‎گشت! به نظر از اون دسته از آدمایی بود که موقع تلفن زدن کنترل پاهای‌شان را از دست می‌دهند و اگر به‌شان افسار نبندید امکان مفقود شدن‌شان بالاست. اما این مورد خاص مثل مگسی محبوس در قوطی شیشه‌ای، 30 بار در دقیقه می‌خورد به دیوار و برمی‌گشت!

هرچند که تجاوز وحشیانه‌اش و پاره شدن حریرِ حریمِ آرامشم را نادیده گرفته بودم اما سوزِ سرمایِ سیبری که از بیرون می‌آمد غیر قابل تحمل بود. همین که از جایم پا شدم تا در رو ببندم، ناگهان از کنار گوشم جیغ بنفشی شلیک شد، به طوری که از شدت موج آن هر کدوم به سویی پرت شدیم!

بلافاصله گفت: وااای فکر کردم جنه!

چند بار زیرلب گفت بسم الله، بسم الله... انگاری که هنوز نسبت به آدم بودنم شک دارد.

گفتم: سکته کردم دیوونه، چرا جیغ می‌زنی؟ خوبی؟ معین جون میای توو در حمام رو ببند، هر چی سرما بود آوردی توو.

گفت: شرمنده، چراغ‌ها خاموش بود فکر نمی‌کردم کسی داخل باشه، یکهویی با این وضع اومدی بیرون زهره‌ام ترکید.

گفتم: مگه چمه؟ من که شرت پامه! توام که مردی.

گفت: نه آقا ابراهیم، نصفه ریشتون رو نزدید، زیر چونتون هم خونی شده ریخته رو تنتون... تو این تاریکی تلفیقی از زامبی و جن حموم شدین!

گفتم: اوکی، بیخیال. تلفنت قطع نشه.

گفت: قطع کردم. داداشم بود. امروز مسابقه عکاسی و فیلم کوتاه دانشگاه اول شدم، 40 تومن بهم دادن.

گفتم: آفرین، مبارک باشه. حالا چه عکسی گرفته بودی؟!

گفت: راستش نمی‌دونم شما چه دیدگاهی نسبت به عکس و فیلم دارین؟! ولی میخوام یه روزی بشینم از دید شما این داستان رو بنویسم. دارم فکر می‌کنم چطور میشه تصویری که هرگز نمونه‌ای از اون رو ندیدین بازسازی کنم!

گفتم: کار جالبی میشه، اما واسه آدمای مثل من که چشمي واسه ديدن ندارن، بهتره که از دلشون بنویسی، مهم اینه که نگرش داشته باشی و نگاه تو بتونه اندیشه نسل بعد از تو رو بینا کنه...

احساس كردم كله گنجشكي‌اش گنجايش درک اين حرف‌ها را ندارد و الان است که مغزش از توی چشم‌هایش بپرد بیرون! بهش دست دادم و گفتم: خوب دیگه عزیزم خوش اومدی، برو بشین داستانتو بنویس، در رو هم آروم پشت سرت ببند. بوس بوس...

=========

پ.ن:  ببو گلابی میاد حموم، پشت تل لاو می‌ترکونه الکی میگه داداشمه!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/١٣
٠
٠
:||
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
||------:
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١١/١٣
٠
٠
ولقعا کر کر خند بود، مرسی.
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مرسی از دوستان:-)
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٣
٠
٠
دارم تصورت میکنم با ریش نصفه تراشیده و قطرات خون و ...یا خدا واقعن جنی :))
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
امیدوارم دو نکته ریزی که در آن نهفته شده اونقدر ریز نباشه که دیده نشه:-)
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٣
٠
٠
این عینک من کو؟؟:( من که نکته ای کشف نکردم:)
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
"دارم تصورت میکنم با ریش نصفه تراشیده..." شما باید نسبت طرف مقابلم همچین تصوری رو کنید. نکته بعدی هم نابینا بودنشه!!!
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٤
٠
٠
نکتش خیلی کنکوری بود:) نابینام که هست دیگه واقعن جنه :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٣
٠
٠
حرفی نیست؛ خوش آمد میگم به شما :-)
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
ممنون:-)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٤
٠
٠
خواهش می کنم؛ اوقات خوشی در کنار دوستان داشته باشین!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/١٣
٠
٠
آخ آخ این سوز سرمای سیبری رو خوب اومدی(مخصوصا تو حمامهای عمومی) !!!!!!
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
آف کورس:-)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١١/١٣
٠
٠
چه جالب است ماجرایی که خودتون در اون حضور داشتین رو از طرف فرد مقابلتون نوشتید، مخصوصا بخش آخر که تخریب شخصیتی هم کردید:-)) در کل هم خیلی بامزه روایت کرده بودید خیلی فان بود:-D موفق باشید
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مرسی از دقت نظر و وقتی که گذاشتین:-) شما هم موفق باشید دوست عزیز:-)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/١٤
٠
٠
خیلی هم عالی:-) قلمتان مستدام حضورتان با شکوه
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٤
٠
٠
ممنون، سپاس گذار، متشکر:-)
Nastaran
Nastaran
٩٤/١١/١٤
٠
٠
عالی بوود 😂👍👍👍
m_gooshchapkar
m_gooshchapkar
٩٤/١١/١٤
٠
٠
مرسی:-)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣