پیچک سر از خاک بیرون می‌آورد و دنبال تکیه گاه می‌گردد. چشمش می‌افتد به یک درخت قد بلند با میوه‌های کوچک. درخت جلوی آفتاب را می‌گرفت پیچک بی‌خیال دورش را گرفته بود. شیفته‌اش شده بود. از خاک خودش دور و دورتر می‌شد. دیگر بوی لجن را هم حس نمی‌کرد. ابرهای سیاه و بادهای تند داشتند می‌آمدند.

توی کتابخانه کنار بخاری نشسته بودم و داشتم کتابی می‌خواندم درباره امثال و حکم استان خراسان. داشتم تلاش می‌کردم آن‌ها را با لهجه صحیح یاد بگیرم که همکلاسی‌ام آمد داخل. این همکلاسی محترم به عادت مالوف یک لباس مد روز غرب را با یک کلاه کج پسرانه سرش گذاشته بود. سلام و علیک سردی کردیم. اول دنبال یک آشنای دیگر گشت و بعد که دید جز من سوژه مناسبی ندارد با صورت درهم کشیده نشست پیشم.

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که این هم کلاسی محترم از هر چه سنت و سنتی بودن است بیزار بود. برای همین خودم را کمی جمع وجور کرده بودم. آمد و کتابم را نگاه کرد و با تحقیر نشست. راستش این برخورد اولین برخورد از این دست نبود. دوستم که رشته تجربی است چند روز پیش با قیافه درهم از بیزاری‌اش از طب قدیمی و گیاهی می‌گفت. می‌گفت که از اخلاق صمیمی اقوام کاشمری‌اش بدش می‌آید.

دلم می‌خواهد خودم را در کتاب‌هایم غرق کنم. کتاب‌هایی درمورد دین اسلام و ایران. معلم ادبیات‌مان می‌گفت: قومی که آثار باستانی را برای افتخار کردن و پز دادن می‌خواهند از خودشان چیزی ندارند. گاهی از دست معلم‌مان شاکی می‌شوم گاهی از نظام آموزشی و گاهی از دست والدین. گاهی حتی از خودم هم شاکی می‌شوم!

راستی چرا؟ چرا از گذشته‌های‌مان کم اطلاعیم؟ آن هم گذشته قشنگ‌مان که آثارش هنوز هست. در معماری‌مان و در کتاب‌ها و آثار باستانی‌مان. در پیشگفتار کتابی از زبان یک مرد غربی می‌خواندم که: افسانه‌ها در مشرق زمین  عصاره اندیشه‌های گذشتگان است که شرقی‌ها به فرزندان‌شان هدیه می‌دهند.

به نظرم آیین‌ها وسنت‌ها هم همین‌طورند. این‌ها مثل خاک برای نهال‌ها وگل‌هاست.جان می‌دهد برای بالندگی ومیوه دادن.

****

ریشه‌ها را باید محکم کرد. قد درخت نه میزان استفاده‌اش از املاح را تعیین می‌کند و نه ثمر دادنش را تضمین.

فکر نمی‌کنم رشه‌های‌مان کشنده نیست فقط معتقدم خیلی به عمق نفوذ نکرده. شاید از خاک غنی زیر پایش مطمئن نیست. شاید هیاهو و غفلت و یا کم کاری و یا هرچیزی به او اجازه نداده تا درختان تنومند دور و برش را ببیند.

من از سقوط درخت‌های لجنزار می‌ترسم. پیجک‌ها به زودی در اولین توفان درخواهند یافت که به چیز بدی تکیه کرده و آن‌گاه هنگام سقوط است.

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/١٠
٠
٠
:)من سنت و دوست دارم ولی از تاریخ متنفرم:دی باتشکر:)
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١١/١١
٠
٠
اوا!!مگه تاریخ چشه؟؟
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/١٢
٠
٠
تاریخ چیزیش نیست ولی من دوس ندارم:دی
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/١١
٠
٠
مثال خوبي زديد كه ميشه نتيجه رو ازش گرفت؛ يك درخت از ريشه تغذيه ميكنه و خود رو براي آينده آماده ميكنه؛ كاربرد سنت در مدرنيته؛ اصل ها يكيه، فقط رنگهاشون عوض ميشه..
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٢
٠
٠
منم دوست دارم تاریخ رو ، خیلی جذابه توش همه مدل سرنوشتی پیدا میشه ×!
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
تبلیغات
تبلیغات