ما آنقدر تنهاییم که...

ما آنقدر تنهاییم که...

نویسنده : rahbar_f62

بعداز رفتنت قهوه جوش مان گم شد. تمام خانه را گشتم. نبود. زیر کابینت‌ها را هم گشتم، همین طور خرت و پرت‌های داخل انباری را. نبود. بعد فکر کردم شاید یکی دزدیدتش. یعنی دزد آمده توی خانه یک راست تشریفش را برده آشپزخانه، قهوه جوش را گرفته و زده به چاک. یک بارقهوه جوش یک وری روی شعله مانده بود و دسته‌اش آب شده بود. لبه‌هایش هم چند باری که از دستم -حالا به عمد و غیر عمدش بماند- افتاده بود چند جایش فرو رفته و کج و معوج بود. باز فکر کردم یعنی کدام خری برای یک قهوه جوش درب و داغان حاضر می‌شود دزد شود؟ نمی‌شود؟ 

در روزهای انتهایی سال ایستاده‌ام، زمستان خودش را پهن کرده روی شهر، روی درختان، سیم‌های برق، حتی روی من. کنار شقیقه‌هایم را اگر ببینی رد پای زمستان مانده. محسن نامجو گوش می‌دهم، امشب هوس کردم یکی دنیا را ناله کنان شرح دهد، عشق را غر بزند و من صبوری کنم، گوش بدهمش .

می‌شود. به خاطر چیزهای کوچک و به درد نخور هم می‌شود دزد شد. من خودم یک سنجاق سر دزدیدم. آن هم از یک خانه اعیانی که پنجره‌های بزرگی داشت و پرده‌های کلفت مخمل با اقتدار افسران روس مقابل روشنایی قد علم کرده بودند. لوسترهای بلند و اشک ریزش آدم را هزارتا می‌کرد و شاید بیشتر. بعد من از بین کلی ظرف و ظروف عتیقه گذشتم رفتم از روی کنسولی که شکل عقاب اخمویی بود، از بین کلی طلا و جواهر رویش، سنجاق سر را کش رفتم!

نمی‌دانم چند سال داشتم، قطعا آن‌قدر داشتم که می‌فهمیدم کارم دزدی است، که می‌فهمیدم باید جایی قایمش کنم تا لو نروم و جایی قایمش کردم که تا مدت‌ها خودم دنبالش می‌گشتم.

محسن نامجو دارد توی گوش‌هایم هوار می‌کشد. سیم هندزفری گوش چپم هی می‌افتد و محسن یک لنگ پا در گوش راستم هوار می‌کشد.

پروانه یک بالش شکسته بود و طلایی شاخک‌هایش به سفیدی می‌زد، تازه دهانش هم گشاد شده بود. از بس بیشتر از ظرفیتش مو چپانده بودند تویش. بعدها که بزرگ شدم -شاید هم همان وقت‌ها- با خودم گفتم چرا یک سنجاق؟ من که تا آخر عمر وجدانم لگدم می‌زند و می‌گوید دزد! حداقل یک چیز بهتر می‌دزدیدم.

می‌دانی ما زن‌ها خیلی تنها هستیم. مردهای تنها هم وجود دارند. اما آن‌ها خیلی زود به تنهایی‌شان پایان می‌دهند. به محض این‌که احساس تنهایی و کمبود کنند برای رفعش دست به کار می‌شوند. اصلا چرا راه دور برویم همین دایی من! بعد از 28 سال زندگی و شش تا بچه پس انداختن، یک دفعه احساس کرد تنهاست و این تنهایی با زنی غیر از زن خودش برطرف می‌شود. بعد دایی‌م، همین دایی زپرتی‌م را می‌گویم همین که جلوی چشم ما قربان صدقه زنش می‌رفت. وقتی همه فکر می‌کردیم می‌خواهد پسرش را داماد کند، خودش داماد شد! و بیچاره زن دایی‌م، با شش بچه یک قد!- چون همه‌شان شیر تو شیر شده‌اند تقریبا در یک سن و قد هستند-. وقتی دایی‌م کنار زنی که ماتیک قرمز می‌کشید و لاک به ناخن می‌زد، لمیده بود، زن دایی زیر گاوهای خیلی بزرگ می‌نشست و پستان‌های‌شان را برای قطره‌ای شیر می‌مالید و گاها می‌کشید! تا آن‌ها را توی تنهاییش دوغ و ماست کند، بفروشد.

و من همیشه فکر می‌کنم وقت شیر دوشیدن شوهرش را تصور می‌کند و محکم‌تر می‌کشد و بی‌چاره گاو پاهایش را هی بازتر می‌کند و توی دلش می‌گوید: زری جان من شوهرت نیستما! من گاوم ،گاو!

محسن نامجو دارد تار می‌زند. فقط توی گوش راستم. هندزفری چپم افتاده توی یقه‌ام. این مردک و صدای نحسش وقتی از نامردی برادر مادرم می‌گویم چقدر می‌چسبد!

مادرم هر وقت دیدن زن برادرش می‌رود، نفرین می‌کند، برادرش را، تخم و طایفه‌اش را، کمر به پایینش را! هیچ وقت نمی‌گوید: الهی دست‌هایش فلج شود الهی قلبش بایستد. تمام نفرین‌هایش معطوف کمر به پایین می‌شود.حتی وقتی دایی را می‌فرستد زیر تریلی، طوری می‌فرستد که فقط از کمر به پایین آسیب ببیند. بعد چشمان زن برادرش خیس می‌شود ،حتی شنیدم یک بار گفت خدا نکند و خیسی نگاهش لپر شد. شاید زن دایی امید دارد شوهرش برگردد. بعید هم نیست کسی که یک نفر را با آن همه خاطره ول می‌کند، ممکن است طرف بعدی را هم با همه ماتیک و لاک و بوی ادکلن ول کند و برگردد.

ما آدم‌های خیلی تنهایی هستیم. زن‌ها از مردها تنهاترند. و زن دایی من از همه زن‌ها تنهاتر! ما زن‌ها گاهی توی آغوش شوهرمان هم تنها هستیم. چه برسد زنی که آغوشی ندارد، یعنی آغوشی داشت و حالا توی این زمستان یکی دیگر رفته. فکرش درد دارد، تصورش باعث انجماد می‌شود و تنهایی را بیشتر عمق می‌دهد

سنجاق را دزدیدم، تنها بود. مثل من که در آن خانه اعیانی با دکوراسیونی که بعدها فهمیدم به سبک اروپایی چیده بودنش، تنها بودم. دوست نداشتم بندازنش توی سطل زباله، تا بعدها یکی از بین آشغال‌ها وقتی به بال‌هایش پوست خیار و پیاز آویزان است درش بیاورد.

پروانه بال شکسته وصله ناجوری بود، درست مثل من که روی هر مبلی می‌نشستم حس می‌کردم بهشان نمی‌آیم و مبل‌های براق و گنده می‌گویند یالا پاشو!

خوابم می‌آید، محسن نامجو هم خوابش می‌آید، توی گوش راستم داد می‌زند که یکی بهش دیازپام 10 خورانده است!

«بعد از رفتنت قهوه جوش مان گم شد.» همه جا را گشتم نبود.لابد یکی آمده تنهاییش را حس کرده، این‌که بعد از تو قهوه‌ای نیست تا بجوشاند تا یک وری بماند و دسته‌اش آب شود.

اجازه بده یک بار دیگر بگویم که ما زن‌ها موجودات تنهایی هستیم و تنهایی تمام دنیا را حس می‌کنیم، حتی سنجاق سرها را! آن‌قدر تنهاییم که زیر پای گاوهای بزرگ پنهانی اشک می‌ریزیم. و آن‌قدر تنهایم که نصف شب تمام آشپزخانه را برای پیدا کردن قهوه جوش نداشته‌م(!) زیر رو می‌کنم تا با حسی که گلویم را بالا و پایین می‌رود، گوشه‌ای بنویسم «بعد از رفتنت...»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
i.forouzan
i.forouzan
٩٤/١٢/٠٣
١
٠
خیلی قشنگ بود منطق روایت این مطلب. لذت بردم از خوندنش
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام.ممنونم
آقا حسین
آقا حسین
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
قشنگ نوشتید.قلمتون مستدام.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام.ممنونم. همچنین:)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
ما آدم های خیلی تنهایی هستیم.زن ها از مردها تنهاترند...خیلی قشنگ گفته بودین.دمتون گرم.به امید موفقیت روزافزون.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام عزیزم.ممنونم:)
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
خیلی خوب بود... واقعا عالی بود :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام .ممنونم از شما:)
زهرا- خسروی
زهرا- خسروی
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
خیلی خوب نوشته بودید :) واقعا کشش خوبی داشت جملات این متن، ممنون
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام.ممنونم از شما زهرا جان:)
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
خیلللللللللللللللی کیف کردم! مهارتتون در ربط دادن عناصر یادداشت به همدیگه برای نشون دادن مفهومی که توی ذهن دارید واقعن عالیه. آدم حسودیش میشه :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام.ممنونم ممنونم.شما به این قلم ناتوان لطف دارین عزیز:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
منم همین ک ایشون و اقای فروزان گفتن :)) با این ک متن بی نهایت غمگین بود و زخم میزد ب ادم ولی انقد خوب نوشته شده بود ک نمیشد تا به اخرش نرسیدی ولش کنی :) چقد کیف کردم ک اخرش گفتید اصن قهوه جوشی در کار نبوده منو یاد کتاب دنیای سوفی انداخت ک اخرش رو تو مطلب همین ایشون ک دارم زیر کامنتشون کامنت میدم خوندم ک گفتن شخصیت اول کتاب وجود خارجی نداشته اصن و صرفا برا اینکه نویسنده میخواست ب بچه اش درس هایی یاد بده ساختتش. اینا تو خود کتاب گفته شده ینی تو خودش گفتن این خودش شخصیت یه کتابه برا همین یادش افتادم D: شایدم قهوه جوش شما وجود داشته ولی وقتی فهمیده ازش استفاده ابزاری دارید میکنید فرار کرده از داستان مثه سوفی اون داستان برا همین فکر کردید وجود نداشته از اول D:
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
من دنیای سوفی رو زندگی کردم..و همیشه عاشق شاید ها و گمان ها هستم نمیدونم چرا:))
z-dadras
z-dadras
٩٤/١٢/٠٣
١
٠
خیلییی زیبا نوشته بودید:)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
١
٠
سلام.ممنونم عزیزم:)
باران
باران
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
زیبا بود .احسنت به این قلم
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام.ممنونم
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
فوق العاده بود یادداشت شما؛ خیلی حس خوبی داشت خوندنش؛ فقط یه نکتۀ ریز به چشمم اومد: "گوش بدهمش." یه چیزی رو هم باز فراموش کردین بانو! اشکالی نیست، عالی بود.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
سلام.ممنونم بابت وقتی که صرف خوندن کردین.من کلا شاگرد کودنی هستم استاد.ببخشید:))
میرزا
میرزا
٩٤/١٢/٠٣
٠
٠
علیکم السلام؛ اختیار دارین، این چه حرفیه می زنین! قلم به این خوبی، توانایی در چینش کلمات به این کاردرستی! شناخت اسکلت متن و خلاصه همه چیز تمومی! منظورم در معرض دعا بود که در یادداشت قبلی خدمتتون عرض کردم. اشکالی نیست :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
کلی با تعریفتون ذوق کردم.تشکر تشکر.با اینکه هی قول میدم و باز درست انجام نمیدم ولی بازم قول میدم که بیشتر دقت کنم:)
زهرا
زهرا
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
عااااالیییی بوووووود.دست مریزاد
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سلام.ممنونم زهرا خانوم:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سنجاق را دزدیدم، تنها بود. مثل من که در آن خانه اعیانی با دکوراسیونی که بعدها فهمیدم به سبک اروپایی چیده بودنش، تنها بودم. دوست نداشتم بندازنش توی سطل زباله، تا بعدها یکی از بین آشغال‌ها وقتی به بال‌هایش پوست خیار و پیاز آویزان است درش بیاورد. پروانه بال شکسته وصله ناجوری بود، درست مثل من که روی هر مبلی می‌نشستم حس می‌کردم بهشان نمی‌آیم و مبل‌های براق و گنده می‌گویند یالا پاشو! ( عاشق این تیکه اش شدم :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سلام .کلا نیشمونو با این مقایسه ات از خوشی باز کردی عزیز:))ممنون بابت وقتی که صرف خوندن و نوشتن این کامنت خوب گذاشتی:)
n_dahji
n_dahji
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سلام مطلبتون بسیار زیبا و دلنشین بود. موفق باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سلام .خیلی ممنونم:)
نازنین یوسفی فرد
نازنین یوسفی فرد
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
خیلی وقت بود از خوندن یه متن نسبتا بلند احساس شعف نکرده بودم. ممنون.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١٢/٠٤
٠
٠
سلام.ممنون از شما عزیز
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤