باید کمی خودم را بتکانم

باید کمی خودم را بتکانم

نویسنده : rahbar_f62

دیروز خودم را تکاندم توی دامن بادهای ولگرد این حوالی. نشستم زیر درخت نارنج و مشت مشت خودم را پخش زمین کردم. زمین داغ است. زمین خشک است. نا ندارد مرا ببلعد. فردا خوراک پرنده‌ها می‌شوم. مورچه‌ها مرا کشان کشان می‌برند توی لانه‌شان. ملکه می‌گوید بگذاریدش توی آن حفره آخری برای زمستان. بعد مورچه‌های کارگر مرا بلند می‌کنند و لابد زیر لب غر می‌زنند که «چقدر هم سنگین است خاک برسر!» شاید کلاغ پیری که هی پرواز کرده، هی بال زده و به آخر قصه نرسیده، مرا به منقار بگیرد و ببرد سوغاتی برای بچه‌هایش. بچه کلاغ‌ها از من خوش‌شان نیاید، بال‌های سیاه‌شان را به هم بزنند به نشانه اعتراض، بعد پرتم کنند گوشه لانه، لابد می‌افتم روی فضله‌شان آن هم با صورت!

هی خودم را می‌تکانم یک چیزهایی توی من گیر کرده که ریخته نمی‌شود انگار. یعنی دو دستی چسبیده‌اندبه روحم. باید با بیل سالخورده بابا وجودم را شخم بزنم، شاید چیزهای خوبی گیرم بیاید که بتوانم به یادگار بگذارم روی طاقچه ذهن این و آن! یادم باشد کمی از خودم را توی گلدان گلی بکارم. برای مادرم برای روز مبادا، برای روزهایی که بابا آرامشش را حلاجی می‌کند و مادر به هوای آب دادن گل‌ها ابر می‌شود.

شاید بادها مرا بردند یک کشور دیگر، نزدیکی خانه یک خانواده پر جمعیت، من می‌شوم بوته تمشک، وقت چیدن تمشک‌ها خارم توی انگشتان بچه‌ها فرو می‌رود، مادرشان با لبخند می‌گوید: «آه بچه ها مواظب باشید لطفا!» مثل مادرهای ایرانی به پایش نمی‌کوبد. نمیترسد. بعد وقتی دارد زیر لب آواز می‌خواند با من کیک تمشک می‌پزد و به ایالت دیگری می‌فرستد برای خواهر پیرش. اگر باران بیاید زمین دهن وا می‌کند. مرا قورت میدهد.کرم‌ها و سوسک‌ها با کنجکاوی براندازم می‌کنند، وقتی خیال‌شان از بدرد بخور نبودنم راحت می‌شوند می‌گذارند آن‌قدر بمانم تا بپوسم. اگر نازا نباشم شاید جوانه بدهم. سر از خاک بیرون بیاورم، زل بزنم به خورشید!

باید خودم را بتکانم ،هنوز خیلی از خودم روی دستم مانده که سنگینی می‌کند، سرکشی می‌کند. اگر روی دریا ریخته شوم خوراک ماهی‌ها می‌شوم. وقتی مرا قلپ قلپ می‌خوردند، هوس تمام شدن می‌کنند، فسفر مغزشان درد می‌گیرد، افسرده می‌شوند، با دیدن تور تصمیم به سفر می‌گیرند، نگاه ماهی‌ها برای صیاد آشناست، لابد می‌گوید چقدر مثل برادر زاده خل و چلم نگاهم می‌کنند! بعد مرا می‌برد بازار، همین طور که دارد به دست مشتریم می‌دهد خیره‌ام می‌شود، من هی هلوپ هلوپ می‌گویم ارزان فروختی‌ام عمو! بعد تمیز می‌شوم به دست زنی که النگوهایش جیرینگ جیرینگ صدا می‌دهد. توی تابه تفلون سرخ می‌شوم. خدا کند روغنش مایع باشد مارک بهار باشد. بهار خوب است فصل تحول است، فصل این شدن و آن نبودن، فصلی که حتما لازم نیست آدم باشی تا لذت ببری. توی این فصل نباید آدم باشم. چقدر حالم بد است، هنوز یک چیزهایی در من مانده باید خودم را بیشتر بتکانم انگار!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
f_jafarpour
f_jafarpour
٩٤/١١/١٢
٠
٠
خیلی زیبا بود.لذت بردم.موفق باشید
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام.ممنونم:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/١٢
٠
٠
يك متن خاص؛ از توصيفات با جزئيات و با ديد گسترده خوشم اومد؛ نثر روان و صميمانه؛ جريان در روزمرگي عاشقانه..
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام.ممنون:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٢
٠
٠
به جز چند موارد جزئیِ نگارشی، یادداشت عالی ای بود و به همین خاطر یک خسته نباشید جانانه تقدیمِ شما.
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام ممنون از دقتتون:)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٣
٠
٠
علیکم السلام؛ موفق باشید!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٣
٠
٠
چقدر خوب نوشتید. لذت بردم و تبریک میگم واسه این قلم خوبتون :)
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام .ممنونم:)
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
خیلی عالی و زیبا نوشتی
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام.ممنونم:)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٣
٠
٠
آخی خیلی خوبه که از زبان چیزی که زبون نداره این قدر با احساس نوشتین ! خیلی خوب ، مچکر مچکر مچکر
rahbar_f62
rahbar_f62
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام.ممنون ممنون:)
زهرا ظفرمهاجر
زهرا ظفرمهاجر
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
چی بگم آخه؟:))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠