پلی بر روی جمهوری اسلامی

پلی بر روی جمهوری اسلامی

نویسنده : زهره_براتی

روزهای اول بهمن ماه نود و چهار شمسی ست. مثل تمام روزهای قبل صبحگاهت از میدان سلمان پیروزی آغاز می‌شود و تو یاد گرفته‌ای با تمام دلبستگی‌هایت به اتاق گرم و پتوی نرمت، خودت را روانه‌ی کاروان زندگی و سرویس مبارک شرکت نمایی.

نوای آشنایی در سرت می‌پیچد که این‌جا ایران است صدای جمهوری اسلامی. اما اینجا ایران است و تو روانه‌ی پل جمهوری اسلامی، مشهور به میدان تلویزیون هستی. چون فاتحی بادی در غبغب می‌اندازی و می‌گویی این‌جا ایران است، صدای جمهوری اسلامی، صدایم را از مشهدی می‌شنوید که قرار است در دوسال آینده پایتخت فرهنگی دنیا بشود و چه موهبت بزرگی ست قدم زدن در خانه‌ی فرهنگ آن هم از نوع مشهدی بودنش.

اما کمی بعد حباب‌های زیبای روی سرت می‌ترکد، وقتی به واقعیت جمهوری اسلامی، نه عذرخواهم به پل جمهوری اسلامی می‌رسی و چشمت به انبوه ترافیکی می‌افتد که در سمت چپ  پل واقع شده است. 

هر چند شانس می‌آوری که قسمت خروجی از این نقمت بی‌نصیب است و تو می‌توانی به موقع خودت را به محل کارت برسانی  و گاهی با نگاهی توام با ترحم به مسیر ورودی و سمت چپ و قیافه‌ی کلافه راننده و مسافران از این ترافیک بیندازی و با اعتماد به نفس کسی که به سلامت از میدان کارزار برگشته است خودت را آماده‌ی خدمت به قشر نه چندان متمول مشهد بنمایی. قشری که مجبورند به خاطر قوانین تعجب برانگیز! همین مسئولین اسکناس‌هایی که با هزار زحمت و محنت به کف می‌آورند را در جیب نامعلوم آقا یا خانمی به نام «شهرداری» بریزند، آن‌هم به بهانه «مجوز کار» که هیچ منفعتی از لحاظ منطقی برای‌شان ندارند. 

از آزاد شدن بنزین‌های گرانب‌ها بگیر تا بن بست شدن کوچه‌های بازنشستگی تحت عنوان بیمه تامین اجتماعی که این روزها به خاطر نبود بودجه از سوی دولت شاید برای همیشه به خط پایانی برسد. بگذریم که این گلایه‌ها نه به گوش جنابان یا علیا مخدره‌های گرام مافوق می‌رسد و نه دردی از دل پایینی‌ها دوا می‌کند. 

این هم بماند که پل مذکور یکی از بافت‌های اصلی شهر محسوب می‌شود و باید پیمانکار گرام و خوش فکر، پرسنل مربوطه را حداقل دوازده ساعت در شبانه روز به کار بگیرد تا بتواند هرچه زودتر این گره‌ی نامعلوم را بر طرف کند اما در ساعت 7و اندی صبح هیچ خبری از قشرمحترم کارگر نیست. 

چند ساعتی سپری می‌شود و عقربه‌های ساعت یاری‌ات می‌کنند و تو می‌توانی بعد از یک روز کاری خسته کننده مسیر رفته را بازگردی.  اما از قدیم جمله‌ای بسیار درخشانی در گوش همه ما زمزمه کرده‌اند که کوه به کوه نمی‌رسه، اما تو به ترافیک می‌رسی. ساعت 15:30 دقیقه بعد از ظهر است و دغدغه داری که هرچه زودتر به کلاست برسی.  بماند که مجبوری با شکم خالی دل به نوای استرس آور رادیو بسپاری و مدام چشمت به انبوه ماشین و آدم‌هایی باشد که در ترافیک سرسام آور پل گیر کرده‌اند.

درام‌ترین قسمت جمهوری اسلامی یعنی همان پل جمهوری‌اش این است که در این ساعت هم خبری از پرسنل محترم کارگر نیست و تو مجبوری با شکم خالی، شانه‌هایی افتاده و چشمان بی‌فروغ به خودت نهیب بزنی که حتما مسئولین دلسوز و همیشه در صحنه در جلسه‌هایی اضطراری مشغول تفکر و تعقل برای حل این قضیه هستند و با جدیت تام پیگیر این فاجعه می‌باشند و فتیلیه امید را هرچند بی‌فروغ، مجبوری که در دلت روشن بداری.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_akhlaqi
a_akhlaqi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خیلی خوب بود زهره جان :) از همه خوب‌تر این بود که گاهی یادت می‌رفت «پل» رو قبل جمهوری اسلامی بگی :) موفق باشی
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
آمنه ی عزیزم سلام خوشحالم که هستی و اینکه خوندی در پناهش :-)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
فقط باید بگم برای هر کسی این ترافیکا رو درست کرده متأسفم! ینی ملت اعصابشون خورد میشه از اونجا رد میشن
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
و غم انگیز تر اینه که هرروز باید درگیر این ترافیک باشی :|
محمد
محمد
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
درود بر شما و آرزوی موفقیت
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
تشکرات فراوان :-)
خورشید
خورشید
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
مثل همیشه عالی. دست مریزاد زهره جان
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خورشید عزیزم سلام میدونی که در این مواقع بهت میگم : طیب الله انفسکم مرسی که خوندی <3
صـ آ ل ح
صـ آ ل ح
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
خیلی زیبا بود :) موفق باشید :)
mohem_nist
mohem_nist
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
سپاسگزارم دوست عزیز ..
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات