بالاترین مقام دنیا از آن من است

بالاترین مقام دنیا از آن من است

نویسنده : مهربانو

در لابلای گردگیری وسایل عتیقه خانه- که چند سال جای‌شان را عوض نکرده‌ای و مثل تو ساکن هستند و ساکت-به یاد جوانی و نو جوانی‌ات می‌افتی.

عقل باز شروع به شکایت می‌کند: «چه آرزوها که در سرت نبود. کجا رفتند آن همه رویاهای شیرین. این روزها حتی جرات نداری به آن‌ها فکر کنی. آنقدر به فکر برآوردن آرزوهای دیگران زندگی‌ات هستی که آرزوهای خودت مظلومانه گوشه‌ای کز می‌کنند و صدای‌شان در نمی‌آید. در زندگی نباید فقط به فکر دیگران باشی و برای آن‌ها زندگی کنی. نباید حس‌های دیگران جای حس‌های خودت را بگیرند و درد آن‌ها را بیشتر از خودشان بفهمی. راضی باشی خار به چشم تو برود و به پای آنها نه!»

این‌جاست که دل در برابرعقل می‌ایستد و به من می‌گوید: «این دیگران با دیگران تو فرق دارند وقتی تو یک مادر هستی. آن‌ها خانواده تو هستند. همسر و فرزندانت. وقتی دردی دارند می‌توانی بی تفاوت باشی؟یا اگر آن‌ها سرشان شلوغ باشد تو نباید حتی کارهای شخصی‌شان را هم انجام دهی؟ فقط تو می‌فهمی یک لبخند فرزندت چقدر آرامش بخش است هر چند او ماه به ماه با تو هم کلام نشود و لبخندش را از تو دریغ کند و فقط آدرس لباس و جورابش را از تو بخواهد.»

سرم را تکان می‌دهم تا آن همه فکر و خیال پر بزنند و بروند روی همان شاخه فراموشی بنشینند. دستمال نمدار را محکم‌تر به تن مجسمه بزرگ قدیمی می‌کشم. این بار حسرت‌های فرو خفته بیدار می‌شوند که ای کاش می‌توانستی گرد و غبار زمان را از آیینه دلت پاک کنی، آنقدر که زندگی مثل بچگی‌هایت پر از رویاهای رنگارنگ شود.

کاش می‌توانستی این گرد سفید پیری که روی موهایت پاشیده را بتکانی تا هر روز در آینه دهن کجی نکنند.کاش می‌شد روزها را آن‌قدر امتداد داد تا در یک روز بچه‌ها بزرگ شوند و پی کار و زندگی‌شان بروند. آن وقت دیگر دغدغه‌ای نداشتی. می‌توانستی باز هم برای خودت زندگی کنی. آرزوهای جدید دست و پا کنی و مانند دخترکی شاد به آن‌ها پر و بال بدهی. همیشه با صدای بلند بخندی و بی غم و غصه دنبال آرزوهایت بروی. فکرش هم آزارم می‌دهد. مگر زندگی بدون آن‌ها امکان پذیر است؟

اخم می‌کنم و بلند می‌شوم. مثل همیشه طرف دلم را می‌گیرم. روبروی خودم می‌ایستم. خودی که دوباره خودخواهانه گذر عمر را یاد آوری می‌کند. زل می‌زنم به چشم‌هایم و می‌گویم: «نه! من این نفس کشیدن را فقط در کنار آن‌ها و دل نگرانی‌های‌شان  می‌خواهم .بدون آنها من هم نیستم. مادر که باشی باید همیشه و در همه حال به فکر بچه هایت باشی حتی پس از مرگت.وظیفه ی دلم این است که برایشان جوش بزند و نگران باشد.و گرنه تپیدن یادش می رود. این فطرت خدادادی من است.پس به آن راضیم و به خودم می بالم که خداوند مرا شایسته ی این مقام مقدس قرار داده است.آرزوهایم که هیچ اگر لازم باشد جانم را هم فدایشان می‌کنم»

دلم لبخند می‌زند و راضیست ولی عقلم فقط یک پوز خند می‌زند و ساکت می‌ماند مثل همیشه بازنده است. و آرزوهای جوانی‌ام می‌روند همان گوشه فراموشی دلم کز می‌کنند و جا را برای آرزوهای جدید- که همگیشان برای دیگران زندگیم هستند– باز می‌گذارند.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٥
٠
٠
110 تا بازدید و 0 نظر=((
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٦
٠
٠
می دونید آخه متاسفانه اغلب وقتی بازدیدکننده ها میبینن مطلب طولانیه نمی خوننش یا نیمه رهاش می کنن و متاسفانه تر اگر شما مطلبشونو خونده باشین و نظر داده باشین، نظر میدن... عمدی هم نیست، یه جور ناخودآگاه به وجود آمده است! انشاالله مطلبای بعدی رو اگه کوتاه تر بنویسید بازخورد بهتری خواهند داشت :) همین مطلبتون رو اگه یه بار دیگه بازنویسی کنید متوجه می شین چندتا از جملاتش اضافی هستن و باعث طولانی شدن مطلبتون شدن! منتظر مطالب بعدیتون هستم، موفق باشید :)
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٦
٠
٠
دقیقا می خواستم نکاتی رو گوشزد کنم که خانم باباپور نوشتند. یه عده ای از عزیزان بودند که مطالب دوستان رو می خوندند و نظر می دادند (هر چند که طولانی بود) و به این ترتیب نویسنده هم دلگرم می شد به نوشتن و فعالیت در این محیط دوست داشتنی؛ ولی متأسفانه رفتند. شما نگران نباشید. مطالبتون رو در این محیط به ثبت برسونید که شکر خدا خوب هم هستند. به قول خانم باباپور، ناخودآگاه خوندن مطالب رفت و آمدی شده، مثل دید و بازدید عید! موفق باشید!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٦
٠
٠
متاسفانه همین طوره-اونهایی که قدیمی تر هستن یا شناخته شده تر اگه یه مطلب معمولی حتی بدون ستاره بذارن کلی نظر و نقد درباره ی نوشتشون می شه-این خیلی خوبه ولی اگر برای بقیه ی مطالب هم می بود خیلی بهتر می شد-.چه خوب بود در کنار نظر دوستان یکی از نویسنده های خوب جیم پای هر مطلب جدید یه نظر کارشناسی می ذاشتند یا هم از نظر امتیاز و ستاره جوری بود که پیشرفت و پسرفت کار رو حس می کردیم مثل همون شاخ هفته که چاپ می شه -خیلی هم خوبه-اینجا هم مثلا پنج شنبه ها از بین مطلبای ستاره دار طول هفته چند تا دوستاره یا سه ستاره می ذاشتند اینجوری رقابت هم شدیدتر و بهتر می شد=))در هر صورت از نظر شما و آقای میرزا خیلی ممنونم=)از نظر طولانی بودن هم سعی می کنم کوتاهتر بنویسم.بازم ممنون=))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٦
٠
٠
چقدر لابه لای متن رفتم تو فکر و اتفاقات دور و برم و عکس العمل هام... چقدر خوب بود اگه همه حرف دلمونو قبول می کردیم، نه تنها برای اعضای خانواده بلکه برای همه ی آدمایی که باهاشون برخورد داریم... ولی چقدر آدما عادت کردن به سنگ زدن به دلها تا دلها سنگ بشن... چقدر دلم گرفت... ممنون از مطلب خوبتون :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٦
٠
٠
کاش تا در کنار هم هستیم قدر همو بدونیم و دل نشکنیم مخصوصا در برابر پدر و مادرمون.خیلی ممنونم از نظر و دلگرمی که دادین=))
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٦
٠
٠
یادداشتتون خوب بود خانم مهربانو؛ موردی به چشمم نیومد که بگم// تقابل عقل و دل رو در آخر خوب تصویر کردین و باید بگم دقیقا همین جایی بود که باید یادداشت تموم می شد.
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٦
٠
٠
خیلی ممنونم آقای میرزا-دیدم که برای همه ی مطالب بچه ها صبورانه وقت می ذارین و ایرادای کارو می گین .خیلی خوبه و باعث دلگرمی و پشتکار بیشتره.لطف کردین نظرتون و گفتین ممنون.
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٦
٠
٠
بده که ما واسه دیگران زندگی کنیم و این خودمون رو اینقدر سرکوب بکنید و دیگران رو ارجع بدونیم تا مثل این خود یادداشت شما بره یه گوشه و واسه خودش باشه. چقدر بدِ ....
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٦
٠
٠
بله خیلی بده برای دیگران زندگی کنیم- ولی این دغدغه ی یک مادر خانه دار بود که او هم موقع جوانی کلی آرزو داشته ولی الان فقط به فکر بچه هاش هست.دل مادر دیگه به فکر خودش نیست و فقط برای بچه هاش زندگی می کنه.ممنون از حضورتون.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٦
٠
٠
تقابل قلب و مغز همیشه منو اذیت میکنه! خیلی سخته ک بتونی تصمیمی بگیری که هم منطقی باشه٬هم احساسی! در مورد استقبال کم از مطالب هم بگم٬کاربرای سایت یه خورده تنبل تشریف دارن با عرض معذرت البته!خیلی سخته واسشون ی متن طولانی پر مفهموم و معنی رو بخونن و چیزی یاد بگیرین. و یا انتقادی کنن.شما دلسرد نشید٬سعی کنید بهترین مفاهیم رو تو کوتاه ترین متن ممکن٬جا بدید!هرچند خودم هم با این قضیه مشکل دارم.موفق باشید در هر صورت!
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٦
٠
٠
چه خوبه که شما جزو اون دسته از کاربرا نیستین و همیشه نظرتون و می گین.ممنون-من هم بیشتر مطالب جدید و می خونم ولی برای بعضی ها واقعا نظر خاصی ندارم که بذارم .ولی از این به بعد نظر هم نداشته باشم یه خسته نباشید می گم حداقل.ممنونم از نظرتون .
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٦
٠
٠
چه قدر شماها خوب مینویسین خو !آدم هاج و واج میمونه !
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١٧
٠
٠
منم همینو می خواستم بگم :)
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٧
٠
٠
شما لطف دارین خانم محیا و آقا سجاد=)) ممنون که خوندین=)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/١٧
٠
٠
مامان بهترینن:))ولی خدایی هیچ وخ نتونستم درکشون کنم:دی
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٨
٠
٠
=))ممنون از وقتی که گذاشتین.به وقتش درکشون می کنین.به قول خودشون تا بابا یا مامان نشی نمی فهمی چی می گن.واقعا هم همینطوره.=)
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی عالی نوشتی....
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/١٨
٠
٠
خیلی ممنون=))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣