حسی شبیه بودن تو شاید...

حسی شبیه بودن تو شاید...

نویسنده : m_ashouri

همیشه حسی کنار خود دارم

حسی شبیه بودن تو شاید

حسی که می‌گوید تو می‌آیی

در آن روز خوب

و یا شاید در آن شب مهتاب

مهم نیست،

مهم آمدن توست!

شب باشد یا که روز

اصلا مهم نیست که ساعت چند باشد

و یا حتی دیر بیایی، 

آنقدر دیر که مرگ در پشت در خانه‌ام منتظر باشد

اگر زودتر بیایی شاید رفتیم و کمی زندگی کردیم!

تو می‌آیی، آن حس هیچ وقت دروغ نمی‌گوید

من تمام لحظه‌ها را خوب می‌شمارم!

به سراغ من اگر آمدی

یادت باشد

یک زندگی، هزار لبخند و هزار بوسه بدهکاری.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٢
١
٠
یک زندگی،هزار لبخند و هزار بوسه بدهکاری...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١٢/١٢
١
٠
چقد خوبه که این حس اومدنش رو دارید:)) واقعا نعمتیه! خیلیا هستن که معلوم نیس با دلشون چند چندن حتی همین حس قاطع اومدنش رو هم ندارن:)
فاطمه ماه
فاطمه ماه
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
حس های جانبی لعنتی
m_meisam
m_meisam
٩٤/١٢/١٣
٠
٠
دقیقا
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
فاصله طبقاتی

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت سوم

٩٦/٠٤/٠٦
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
تبلیغات
تبلیغات