روی زمین نشسته بودیم و زار زار گریه می‌کردیم. آنچنان هق هق می‌کردیم که هر رهگذری که از مقابلمان رد می‌شد، چند ثانیه بی‌اختیار می‌ایستاد و سپس راه می‌افتاد. یکی دو نفر هم با موبایل‌های‌شان از ما عکس و فیلم می‌گرفتند. هیچ کدام‌مان نمی‌دانستیم که ساعت چند است. فقط می‌دانستیم که شب، از نیمه گذشته است.

مشغول گریه کردن‌مان بودیم. باد سردی که از سمت شمال می‌وزید، پوستمان را می‌سوزاند. چند تا از بچه‌ها که در آن حوالی گم شده بودند، با دیدن ما، به سمت‌مان آمدند و کنارمان، روی آن زمین سرد، نشستند. چند ثانیه‌ای نگذشته بود که دلیل گریه‌های‌مان را کاملا فهمیدند. حالا دیگر آن‌ها نیز همراه با ما اشک می‌ریختند.

همگی زل زده بودیم به یک منظره مشترک و تکان نمی‌خوردیم. چیزی نبود جز یک دیوار آهنی طویل و مشبک! با درهایی بسته که فقط صبح‌ها و عصرها، به مدت یک ساعت باز می‌شدند. و آن سوی دیوارها هم هیچ چیز نبود؛ جز یک قبرستان خاکی. ولی همان قبرستان، برای ما همه چیز بود. چیزی که بخاطرش قریب به سه هزار کیلومتر را طی کرده بودیم.

کاش می‌شد همانجا می‌نشستیم و بدون دغدغه بازگشت به دیار خودمان، روز و شب‌مان را مقابل همان قبرستان سپری می‌کردیم. ولی نمی‌شد. قبرستان هم دلش گرفته بود از بی‌وفایی مردمان شهرش. شهری که عجیب‌ترین و دردناک‌ترین وقایع تاریخ را به چشمان خود دیده بود.

کماکان ، سوز می‌آمد و صورت‌های خیس‌مان را چنگ می‌زد و می‌رفت. خاصیت هوای آن شهر همین بود. مدینه هر شبش سرد بود و سوزناک.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١٠
٠
٠
:)) همه این متنای جیمو وبتونو خودتون میگین ؟؟؟؟
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
بله ... همگی تولید خودمون هستن... :)
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١٠
٠
٠
راستی ! متنتونم خوب بود...موفق باشین... :))
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
تشکر زیاد :) لطف دارید ...
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٠
٠
٠
بوی غریبی میدهد فضای سرد این قبرستان! لعنت بر آل سعود و وهابیت!
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
چه خشن !! خخخخ ... تگران مباش داداشم، انشالله دارن نفسای آخرشونو میکشن...
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٠
٠
٠
چقدر این حفاظ های آهنی، این قبرهای مطهر بدون ضریح و این شرایط خفقانی که بر فضا حاکم دلگیر و مظلومانست... ان شاءالله که خود صاحب الزمان با ظهورشون دل شیعیان رو شاد کنند و دست مزدوران رو از چنین مکان های مقدسی کوتاه کنند.
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
انشاالله...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١١/١٠
٠
٠
چقدر عالی بود، آفرین اقای یاسون ..
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
ممنون ، بازم اینورا تشریف بیارین :)
s_setoode
s_setoode
٩٤/١١/١٠
٠
٠
ممنون
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
قابلی نداشت :))
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/١١
٠
٠
زیبا نوشته بودین . انشالله باز هم قسمتتون بشه و همچنین ما ..
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٢
٠
٠
لطف میدارید :) ... انشاالله
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات