استخوان دماغ شدن!

استخوان دماغ شدن!

نویسنده : مهراد علوی

زهرا: «این چطوره؟»

مادر:« خوبه، خیلی بهت میاد.»

زهرا دوباره خودش را در آینه برانداز کرد و گفت: «آره. به نظر خودمم خیلی خوبه. همینو بگیریم.» بعد به فروشنده گفت: «اینو می برم. قیمتش چقدر میشه؟» فروشنده گفت:« قیمت آخرش میشه صد و بیست تومن.» پول عینک را پرداخت کردند و از عینک فروشی درآمدند.

فردای آن روز، زهرا وقتی که می‌خواست مطالعه کند، برای اولین بار، عینک به چشمانش زد. احساس عجیبی داشت. حس می کرد دور تا دور چشمانش را دیوار کشیده اند و زاویه‌ی دیدش محدود شده است. به کندی و به هزار زحمت، نوشته‌های کتاب را می‌خواند. ده دقیقه‌ی بعد، صدای گوش‌ها و بینی اش هم درآمد! حس می‌کرد یک چاقوی کند را بالای گوش‌هایش گذاشته‌اند که ذره‌ذره، گوشش را می‌برد؛ همچنین یک وزنه‌ی ده کیلویی را از استخوان بینی‌اش آویزان کرده‌اند. همین شد که طاقت نیاورد و عینک را از روی چشمانش برداشت.

چشم پزشک به او گفته بود که اگر به طور مداوم عینک نزند، چشمانش ضعیف‌تر خواهند شد. اما هر بار که عینک می‌زد، اذیت می شد و خیلی زود عینکش را برمی‌داشت.

یک بار مادرش او را دید که بدون عینک زدن، به صفحه‌ی مانیتور زل زده است. مادر گفت: «چرا عینکتو نزدی؟» زهرا گفت: «زده بودم. اعصابمو بهم می‌ریزه! انگار که دماغمو گذاشته باشن لای یه دستگاه پرس؛ همون‌جوری استخوون دماغمو خرد می‌کنه!» مادر خندید گفت:« خب کم‌کم بزن تا بهش عادت کنی.»

چهار ماه گذشت. روزی مادر دید که زهرا مثل اسفند روی آتش، این طرف و آن طرف می‌رود و خانه را زیر و رو می‌کند. روی مبل‌ها، داخل آشپزخانه، اطراف  میز تلویزیون و خلاصه همه جا را می‌گشت. مادر گفت:« دنبال چی می‌گردی؟» زهرا گفت:« عینکم! ده دیقه‌س که دارم می‌گردم؛ پیداش نمی‌کنم. ندیدیش؟!» مادر خندید و گفت: «چشمات رو خوب بمال. شاید باز شدن و عینکت رو دیدی!» زهرا متوجه چشمانش شد و ناخودآگاه، دستش به طرف چشمانش رفت. انگشتش به شیشه‌ی عیکنش خورد! مادر گفت:« عجیبه که همون عینکی که دماغتو خرد می کرد، الآن استخوون دماغت شده!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٠
٠
٠
درسته مهرادجان؛ در پس این داستان ساده ت، فکر می کنم موضوع عادت کردن و خو گرفتن با عوارض خارجیه مطرح بود که شامل همۀ امور ما میشه، که اگه این منظورت بوده، کاملا درست و بجاست.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٠
٠
٠
سلام. بله دقیقا. البته از نظر خودم، این داستان نیست و معیارهای یک داستان رو نداره. در ادامه ی تیترش من نوشته بودم «مثلِ مَثَل»، که پاک شده. به نوعی میشه گفت مثل همون «حکایت» که ازشون مَثَلها ساخته می شدند. چند تای دیگه هم هستند که بعضی هاشون داستانی اند( مثل «وقتی همه تعطیلند» و «چشمی که آتش را آب ببیند») و بعضی هم مثل همین.
yasoon
yasoon
٩٤/١١/١٠
٠
٠
خیلی وقتها از خیلی چیزا بدمون میاد و ازشون متنفریم، ولی بعد یه مدتی بهشون عادت میکنیم ، خیلی آزاردهنده س ...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٠
٠
٠
من این مطلب رو، اولین بار مرداد پارسال توی وبلاگم منتشر کردم که به لطف بلاگفا پاک شد. و اتفاقا توی پست بعدیش، یه داستان راجع به همین «عادت کردن» به پستی ها نوشتم که مکمل همین نوشته باشه.
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/١٠
٠
٠
طبق معمول داستان هاتون٬در پس یک داستان ساده٬موضوع مهمی رو مطرح کردید :)موفق باشید!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٠
٠
٠
تشکر از حضور و همراهی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١١/١٠
٠
٠
چه جالب! بله عادت می کنیم و این باعث میشه زنده بمونیم. ممنون آقای علوی :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٠
٠
٠
درسته. از سرمای سیبری تا گرمای صحرای سینا. ولی گاهی هم این عادتها، جنبه ی منفی و خطرناک پیدا میکنند. خواهش میکنم. ممنون از شما که خوندین.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/١١
٠
٠
یادمه هفت سالگی عینکی شدم و الان هر روز چشمام بهتر از قبل میشه طوری که چند ساله تغریبا فورمانیته عینک میزنم اما مثل ابزار زینتی و جزیی از وجودم شده که هر وقت بخوام ازش استفاده میکنم .. اما چقدر اون زمان سخت بود... تشکر !
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١١
٠
٠
من 20 سالگی عینکی شدم، ولی چون شماره ش خیلی پایین بود (یکی 0.25 و یکی 0.5)، زیاد نمیزدم. فقط موقع تلویزیون نگاه کردن و بعضی وقتا موقع درس خوندن. الآنم حدود 5-6 ساله که عینکم تو کشوی کمدمه!** راستی «تقریبا» و «فرمالیته» صحیحه :) ** ممنون از حضورتون.
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/١٣
١
٠
من اگر ویراستار نداشته باشم تو هر متنی که می نویسم یک میلیون غلط املایی دارم ، برعکس انشام املا همیشه افتضاح بود خخخخ . متشکرم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
:) . خواهش میکنم.
nooshin_tamimi
nooshin_tamimi
٩٤/١٢/٢٨
٠
٠
شاید داستان ساده بود اما واسه من یکی که کلی معنی داشت
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/١٢/٢٩
٠
٠
سلام. کلا کیفیت و محتوای یه داستان، توسط خواننده تعیین میشه. و این هم یه امر کاملا سلیقه ایه. خوشحالم که از داستان خوشتون اومده. تشکر از حضورتون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤