یک صندلی رو به رویم گذاشت و نشست. کوله بار تجربه‌اش هم روی دوشش بود. آن‌قدر که نتوانست درست تکیه بدهد. گفتم: خسته نمی‌شی این جوری؟ صبح تا شب این کوله بار تجربه رو با خودت می‌کشی این ور اون ور؟!

گفت: کوله بار تجربه ست! شوخی که نیست...

به چشم‌هایش که نگاه کردم فهمیدم هیچ چیز برای او شوخی نیست. خواستم بحث را عوض کنم که گفتم: بهم نشون میدی چی ریختی تو کوله‌ت؟!

مردد مانده بود و به تیک‌های کوچکی که روی کوله‌اش بود نگاه می‌کرد. تیک‌های کوچک! فکر کردم شاید از این نایک‌های تقلبی باشد ولی انگار اصل بود، چون می‌گفت سال‌هاست روی دوشش مانده و آخ نگفته! این روزها کوله‌ای که آخ نگوید کم پیدا می‌شود.

زیپش را که کشید آه و ناله‌ی تجربه‌هایش بلند شد. چندتایی تجربه‌ی سر به سنگ خوردن داشت که گفت نمی‌تواند نشانم بدهد. گفت مناسب سن و سال من نیست و بعد انگشتش را جلوی صورتم تکان داد و گفت این نوع تجربه‌ها را نباید به کسی نشان داد! سرم را انداختم پایین و سعی کردم خودم را با تجربه‌های کوچک و نابالغش سرگرم کنم. تجربه‌ی شب دیر خوابیدن و گردو را با دندان شکستن و چراغ قرمز را رد کردن و از این دست تجربه‌های کسل کننده! گفتم: یعنی راه نداره یه تجربه‌ی پدر مادر دارت رو نشونم بدی؟!

انگار که ترسیده باشد، تند تند تجربه‌های پخش و پلایش را از روی زمین جمع کرد و ریخت توی کوله بارش! زیپ کوله‌اش نیمه باز مانده بود که گفتم: می‌خوای بشینم روش تا زیپو ببندی؟! من متخصص این کارم ... 

گفت: نه خیر! لازم نکرده ...

وقتی می‌رفت یک تجربه  کوچک از زیپ بازمانده‌ی کوله‌اش افتاد! تجربه‌اش زرد و نم ناک و لغزنده بود. بازش که کردم دیدم تجربه‌ی شب ادراری‌هایش را برایم به یادگار گذاشته است . 

دلم می‌خواهد آگهی بدهم و بنویسم:‌ یک تجربه‌ی شب ادراری دست دوم به فروش می‌رسد!

اما بعد یادم می‌آید که یادگاری‌ها را باید تا ابد نگه داشت! ‌یادگاری‌ها فروشی نیستند. می‌دانید؟!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١١/١١
٠
٠
مرسی از مطلب خوبتون :))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مرسی فوفانو ! که آخر ما اسم تو رو نفهمیدیم ! ادت کردم توی کارگاه داستانم :-)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/١١/١٣
٠
٠
:) فاطمه هستم :)) کارگاه داستانت کجاس؟ O_o اینستا؟
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
نه توی تلگرامه ... تو توی کانالش عضوی البته !
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١١
٠
٠
تجربه ی تلخیو واست به یادگار گذاشت :))) زرد و نمناک:))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
زرد و نم ناک رو موافقم اما تلخ ؟ نچشیدمش من ... هه هه
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٣
٠
٠
:))حالا منم نچشیدمش ولی بیشتر بهش میاد شور باشه :)))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
تجربه ی شوووووووور
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/١٣
٠
٠
ترش و شیرین و ملس عصلن خوبه ؟؟؟ :)
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٢
٠
٠
شما هم مثل من شانس نداری که همچین تجربه ی لوسی از زیپ کوله اش افتاده . شایدم این تجربه برای ترس های کودکیش باشه ..مچکر مچکر مچکر
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
تجربه ی لوس نبود پررو بود
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/١٢
٠
٠
مطلب متفاوتي بود؛ توجه به جزئيات و مفهوم و نوع ديدگاه تازه من رو جلب كرد
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
ممنون از شما /
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٣
٠
٠
زیپ کوله! جالب بود :))
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
مرسی از شما
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
چه متن خوبی;-)
صدیقه حسینی
صدیقه حسینی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
ممنون لیلی عزیز
پربازدیدتریـــن ها
لطفا ما را گارسون صدا نزنید

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت دوم

٩٦/٠٤/٠١
شعری سروده خودم

شب بارانی ما از تو ندارد اثری

٩٦/٠٤/٠٤
آدم ها چقدر زود عوض می شوند

ساعت 1:29 دقیقه بامداد

٩٦/٠٤/٠١
آرامش من در کدام است؟

مرگ درخت هشتاد و یک ساله

٩٦/٠٣/٣١
آفتاب سوزان، روزه و امتحان

معلم کوچک درس بزرگ

٩٦/٠٤/٠٤
دنیای پدر و پسری

در دنیای کناری

٩٦/٠٤/٠٤
خطر استفاده از واژه های بیگانه

ساید بای ساید

٩٦/٠٤/٠٣
محال است یادم بروند

خاطرات وبلاگ نویسی

٩٦/٠٣/٣١
شعری سروده خودم

دوست داری بروی؟

٩٦/٠٣/٣١
این قلم، ریشه می دواند

پاره خطی برای جیمی ها

٩٦/٠٤/٠٣
شعری سروده خودم

معشوق ماه روی من

٩٦/٠٤/٠٣
من غرق تماشای چشم هایت

محبوب من

٩٦/٠٤/٠١
روزه خواری در ملا عام

جرم هست؟ نیست؟

٩٦/٠٣/٣١
وقتی همه مثل هم می شویم

مینیون ها!

٩٦/٠٤/٠٣
ترانه ای سروده خودم

شونه به شونه اش که قدم می زنی

٩٦/٠٤/٠٣
وقتی یکی یکی می روند

پیر شده ام

٩٦/٠٤/٠٦
درد داشت

مادرم نفس نمی کشید

٩٦/٠٤/٠٣
در میان انبوه این شدها و نشدها

هیچ گاه نشد

٩٦/٠٣/٣٠
مرکز مشاوره دکتر گل آبی

فعلاً خیالتان راحت باشد

٩٦/٠٣/٣١
می خواست زندگی کند

خفه اش کردیم

٩٦/٠٣/٣٠
تبلیغات
تبلیغات