امروز کلی جر و بحث داشتم با مریم، همون بحث‌های همیشگی که چرا انقدر کم بهش سر می‌زنم این اواخر ، منم جز جواب همیشگی چیزی نداشتم بهش بگم: «مریم جان مادرم به من نیاز داره»

بعد از فوت پدرم و فلج شدن مادرم و از دست دادن قدرت تکلمش، فقط من رو داشت، یه پسری که حاضر بود جونش رو هم براش بده .

روزای اول خیلی بغض می‌کرد، نمیتونست شرایط رو بپذیره، سخت بود براش که پرستار کارای شخصیش رو انجام بده، یه پرستار یکی دو ساعته گرفته بودم که فقط صبح به صبح و بعد از ظهرها فقط و فقط کارای شخصیش رو انجام بده، فقط شخصی، چون دوست داشتم هر کار ریز و درشت دیگه‌ای رو فقط و فقط خودم انجام بدم، فقط خودم!

«من نوکرتم مادر» جمله‌ای بود که انقدر بهش می‌گفتم تا جونم درآد.

صبح‌ها بعد از صبحونه، جفتی با هم میرفتیم پارک،  سنگینی ویلچرش موقع بالا و پایین بردن دو طبقه بهم جون می‌داد .

بعد از دانشگاه هم که سریع میومدم پیشش. یه روز مثنوی میخوندم براش، یه روز با هم سریال و فیلم می‌دیدم، یه روز آهنگ می‌ذاشتم و کلی براش مسخره بازی در میاوردم، ولی به هرحال بازم نمی‌تونست غمی که داشت رو فراموش کنه، سخت بود کنار اومدن با این شرایط براش.

من اما واقعا از هر لحظه‌اش لذت می‌بردم که کنارشم. انقدر برام قشنگ بود که حتی قید مریم رو هم زدم. مریمی که تا قبل از این اتفاقات، نمی‌تونستم تشخیص بدم که من اونم یا اون منه اما بالاخره بعد از آخرین جلسه‌ای که در حضور پدر و مادرش با هم داشتیم دیگه همه چیز تموم شد.

مریم بهترین بود ولی حق داشت، نمی‌تونست خودش رو فدای مادر من بکنه، آخه مادر اون که نبود، ولی من خودم رو حاظر بودم تا هر بار که بشه فدای مادرم کنم.

گفت: خوب قبول که باید به مادرت برسی ولی خوب منم فراموش نکن دیگه.

گفتم: من دقیقا فقط به همین اندازه که می‌تونم الان باهات باشم، هستم.

کمی جدی‌تر شد و با کلی بغض پر عشق توی چشماش گفت: خوب اینجوری نمیشه ادامه داد.

بعد یه نفس عمیق و کلی بغضی که قورت دادم، پا شدم و از همه خانواده عذرخواهی کردم و رفتم.

«در تند باد حوادث عشق اولین قربانیست» سه سال گذشت و من هر لحظه به لحظه‌اش رو کنار مادر جونم و روحم رو تازه میکردم. کنارش بغض میکردم. باهاش درد و دل میکردم. همه چیزم شده بود ، همه چیز. تا وقتی که بالاخره دومین قربانی هم دادم.

تا لحظه خاکسپاری نمی‌دونم چه نیروی منو از گریه منع می‌کرد، اطرافیان نگرانم شده بودند ولی من خودم می‌دونستم که حالم خوبه، یه وقتایی با خودم فکر می‌کردم که بالاخره راحت شد. مراسم خاکسپاری تموم شد، همه رفتند ولی من توی مرداب قبرستون گیر کرده بودم و هر لحظه منو بیشتر می‌کشید پایین. به اطرافیان فهموندم که حالم افتضاحم انقدر هم بد نیست و میخام فقط کنارش تنها باشم همین، قبول کردند و تنهامون گذاشتند.

یه مدتی همینجوری دست به سینه زل زده بودم به خاک، هوا هم داشت کم کم تاریک تر میشد، نمی‌دونم چی شد که یهو تمام بغض‌های دوران بچگیم تا الان و بغض‌های آیندم یه جا ترکید، دیگه تنها چیزی که یادمه صدای «اقا...اقا...» کسی بود که تو گرگ و میش صبح از ترس این‌که چیزیم شده باشه داشت همزمان با تکون دادن شونه‌هام تکرار میکرد ...

بیدار که شدم اصلا نمی‌تونستم تشخیص بدم طرف کیه و چی میگه فقط رفتم سمت ماشین و توش نشستم. دوباره خوابم برد، نور خورشید انقدر محکم به چشمام ضربه می‌زد که از خواب بیدارم کرد، هیچ دلیل و مقصدی نداشتم، نه پارکی، نه سنگینی ویلچری، نه شعر و صبحونه ای، هیچی...

بعد از این سه سال که گذشت برای اولین بار صورت مریم دوباره توی ذهنم جا گرفت. انگار عشقی که بهش داشتم یواش یواش داشت از یخچال مغزم ذزه ذره آب می‌شد و می‌رفت توی قلبم، قلبی که تا چند روز پیش کوره داغ مادرم بود.

 همون موقع با همون حال و قیافه رفتم سمت خونشون. صبح بود و وقت دانشگاه، از ماشین پیدا شدم رفتم سمت خونه، جلوی در که رسیدم، اومدم که زنگ بزنم، مریم در رو باز کرد، خیلی ترسد و جا خورد، اومدم که سلام کنم کنم از پشت سر، صدای باز شدن در ماشین اومد به دنبالش «مریم جان ، همه چی رو به راهه!؟» برگشتم، نتوستم قیافش رو ببینم، فقط به دست چپش که روی پنجره در باز شده ماشین گذاشته بود توجه کردم، به محض اینکه حلقه رو دیدم سریع برگشتم و با کلی عذرخواهی گفتم: من واقعا شرمندم خانم ایزدپور این وقت صبح مزاحمتون شدم، وقتی این جمله‌ام تموم شد دیگه کنار ماشین نبود، اومده بود و به منو و مریم ملحق شده بود،

من هم ادامه دادم که : راستش من چند روزی مادرم فوت کردند، چون منزل شما به منزل ما نزدیک بود خاستم این اعلامیه رو از طرف من ببرین واسه بچه‌های کلاس چون من خودم چند وقتی نمیام دانشگاه، سریع رفتم و از توی ماشین یه اعلامیه آوردم و دادم بهش...

با دست راستش اعلامیه رو گرفت، صدای بم و مردونه کنارش، زبونش شد و کلی تسلیت و گفت و رفتند.

البته قبل اینکه اونا برن، من رفتم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
هادی حسن زاده
هادی حسن زاده
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
برا اولین بار بود اینجوری نوشتم فقط یه امتحان بود و بس منو چه به این جور نوشته ها
مهربانو
مهربانو
٩٤/١١/٢٠
٠
٠
قشنگ بود.آفرین به همچین پسری.یعنی هنوز پیدا می شن این جور بچه ها؟؟موفق باشید
b@db♡y
b@db♡y
٩٤/١١/٢١
٠
٠
قشنگ بود تاثیر رو قلب و ذهنم گذاشت.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/١١/٢١
٠
٠
اگر اولین بار بود، خوب بود. کمی اغراق می دیدم... حتی اگر حقیقت محض باشه(که حتما هست) باید طوری نوشته بشه که "درست" هم منتقل بشه. ممنون از زحمت شما و قلب پاک تون.
هادی حسن زاده
هادی حسن زاده
٩٤/١١/٢١
٠
٠
حقیقت اینه که من تا حالا عاشق نشدم و خوشبختانه مادرم هم صحیح و سالم کنارمه فقط خاستم یه جوری عشق به مادر رو نشون بدم ممنون از نظرتون
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/٢٢
٠
٠
داستان هم شیرینی داشت و هم تلخی. یک طرف گرمای زندگی! یک طرف سرمای عشق...
پربازدیدتریـــن ها
شاید قهرمان این فصل شویم

ظهور استقلال آرمانی

٩٥/١١/٢٨
ترامپ هستند، 70 ساله از حزب باد!

وقتی از ترامپ حرف می زنیم، دقیقا از چه حرف می زنیم؟

٩٥/١١/٢٨
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
طنزیات

مصاحبه خبرگزاری مهر با آبراهام لینکلن!

٩٥/١١/٢٨
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
نقد و بررسی فیلم فصل نرگس

وعده ما قبرستان!

٩٥/١١/٢٨
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
تبلیغات
تبلیغات