گاهی آدم جایی می‌ایستد که دیگر خودش هم عقلش قد نمی‌دهد!

منظورم این است که وقتی به اطرافت نگاه می‌کنی همه چیز سر جایش است، جای تو هم مشخص است ولی تو سر جایت نیستی. جایت را می‌بینی، می‌دانی کافی ست تو هم بروی بنشینی سر جایت تا پازل تکمیل شود ولی نمی‌روی. ایستاده‌ای، تکان نمی‌خوری. همه از اطراف صدایت می‌کنند تشویقت می‌کنند، کم مانده به آخر راه، برای رسیدن فقط کافی ست بروی بنشینی سرجایت ولی تو ماتت برده، زمان مثل آب از لای انگشتانت سر می‌خورد و تو، «تو»ی لعنتی ماتت برده!

خالی شدی، انگار که نمی‌بینی با این‌که می‌بینی، نمی‌شنوی با این‌که می‌شنوی ، نمی‌فهمی با این‌که می‌فهمی، انگار تو یک نفر دیگر هستی و این‌که از پنجره چشم‌های تو دارد صحنه را نگاه می‌کند، پشت لپ تاپ می‌نشیند و توصیفش می‌کند یکی دیگر!

انگار همینطور که نشسته‌ای در خانه و گذر زمان را تماشا می‌کنی در جای دیگری سرگردانی، گم شده‌ای. همه چیز خیلی آشنا ولی خیلی غریبه است. نه در گذشته سیر می‌کنی نه در آینده و نه در حال... 

نیستی!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/١٢
٠
٠
این ازون وقتایی که آدمیزاد دلش می خواد سرشو بکوبه به دیوار :| مچکر مچکرمچکر
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/١٨
٠
٠
مچکر از شما:)
هادی.قنبری
هادی.قنبری
٩٤/١١/١٢
٠
٠
انگار كه تو تو نيستي؛ اين شايد نشان از بزرگي روح و اسارت آن در يك جسم محدود باشه؛ وقتي كه روح وراي جسم قرار ميگيره..
Miss_shqyq
Miss_shqyq
٩٤/١١/١٨
٠
٠
دلیل خوبی بود...ممنون.
marjan_mi
marjan_mi
٩٤/١١/١٢
١
٠
مثل الان منه. نمیدونم کجام!!!!!!!!!!! میبینم میفهمم میشنوم اما ماتم برده!!!!!!!!!!و زمان از لای انگشتانم میریزد!!!!!!!!!!!!
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٣
١
٠
خب بهتر در اینجور مواقع جامون رو سریع عوض کنیم و بیشتر از این خودمون و دیگران رو معذب نکنیم :))
پربازدیدتریـــن ها
پا به ویرانی دلم می‌گذارد

چشم هایش

٩٦/١١/٢٥
صندوقچه افکارم

می نوشتیم آن زمانی که نوشتن مد نبود

٩٦/١١/٢٦
شعری سروده خودم

جویای محبت

٩٦/١١/٢٩
التماس تفکر

«و» مثل ولنتاین

٩٦/١١/٢٦
دوباره عاشقش...

بی جهت نیست دلش شوق تو در سر دارد

٩٦/١١/٣٠
تقدس حجاب

محتاج نگاهیم بانو

٩٦/١١/٢٦
بس کنید!

بازی با عشق

٩٦/١١/٢٩
زندگی کوتاه است

سی سالگی

٩٦/١١/٢٥
خدایی که در این نزدیکی‌ست

طریق عاشقان

٩٦/١١/٢٨
صدای پای نم نم اش

بارونم

٩٦/١١/٢٨
من غلام قدیس ولنتاینم

ولم تایم، روز عشاق

٩٦/١١/٢٦
می خواهم توی لاک خودم باشم

در ستایش گم شدن

٩٦/١٢/٠١
ترانه ای سروده خودم

چقدر دلگیرم از بهمن

٩٦/١١/٢٩
شعری سروده خودم

تو قصد کشتنم را کرده ای

٩٦/١١/٢٨
فیلم بین حرفه ای شوید

مختصر نگاهی بر فرم و محتوا

٩٦/١١/٢٨
به‌سوی بهشت

در جمعیت

٩٦/١١/٢٥
چرا این کابوس‌های بیداری تمام نمی‌شود؟

این شبیخون بلا باز چه بود

٩٦/١١/٢٩
جشن امضای رهش امیرخانی

لطفا در صف بمانید!

٩٦/١٢/٠١
زمان می‌گذشت و من همچنان می‌نوشتم

مرا بخوان

٩٦/١١/٣٠
معجزه کربلا است

پایان غم عشق

٩٦/١١/٣٠