مرز بی بازگشت / شعر

مرز بی بازگشت / شعر

نویسنده : hamid_kh

دوباره شعر نوشتم که بی‌خبر نروی، دوباره شر نکنی یا دوباره در نروی

دوباره شعر نوشتم که خاطرت نرود، دو روز با تو نبودم به پا و سر نروی

در آرزوی تو تهمینه رستمی شده‌ام، اگر که هیکل و قد را حساب‌شان نکنی

بگو که می‌شود امشب کنار من باشی، نمی‌شود که تو امروز را سفر نروی؟

قسم به مقنعه‌ها، شال‌ها، قسم به شما، و چادری که فقط رو به روی من پوشید

محرم است، و اسلام زنده ما در گور، بمان که زنده بمانم و تا صفر نروی!

تو را که سخت به آغوش می‌کشم گاهی، نه این‌که مست و هوس باز و هیز و بیمارم

فقط به خاطر گیسو، لبت و چشمانت، که خون به پا نکنی یا که در خطر نروی

شبی به گریه گذر کن دوباره می‌خندی، و من به جزر و مدی تازه مبتلا شده‌ام

به فصل سرد بدون تو مومنم اما، بمان که گرمی این خانه‌ای، هدر نروی

مهاجرت به تو سخت است، گفته: «مغرورم»، ببین بدون گذرنامه مرز ما رد شد

دوباره شعر بخوانم، سرت به سینه من، دوباره تکیه دهی تا خود سحر، نروی

ببین بدون تو نوروز من عقب افتاد، که بوی موی تو را من دوباره کشف کنم

و تا دوباره‌ی تو یک بهار در پیش است، که تا همیشه بمانی، که بی‌خبر نروی!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
اووووووف عجب شعر خوفی بودش ها :)))) دستتون درد نکنه
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
قربونت ... من چاکرم خخخخ نوش جونت اصلا :))))))))
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/١٠
٠
٠
مخلصم حمید اقا
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
واز بعد از لب و سیگار و اینا؛ حمید به گذرنامه گیر دادی ها؟؟؟ بدم بچه ها بالا ببرن ات سفارت عربستان؟
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
حامد جان یهو بگو شعر نگم دیگه خخخخخخ ما رو از 88 به گذرنامه راضی کردی خیلی کار کردی خخخخخخخخخ ... من الان دارم کارای پناهندگی رو می کنم زودتر در میرم خخخخ
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
بازم فک کنم معاون سردبیر حذفش می کنه :|
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
شوما این بشر رو نشان من بده :|||||
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
«محرم است، و اسلام زنده ما در گور، بمان که زنده بمانم و تا صفر نروی!» اینو نفهمیدم!لطف کن بشکافش اگه ممکنه!!
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
من چاکرتم هستم الان قشنگگگگگ میشکافمش ... ببین داداشم یه جمله امام دارن که میگن :" محرم و صفر است که اسلام را زنده نگه داشته است " از اون طرف مجنون بدون لیلیش میمیره دیگه :( ... حالا میگم محرمه ، اسلام به قول امام زنده ست ولی چون تو نیستی من مرده و در گورم ...برای اینکه از اسلام کم نیارم تو هم بمون کهمن رو زنده نگه داری و تا صفر که اسلام زنده ست جون مادرت نرو خخخخخخخ ( البته به شال و مقنعه و چادر قسم دادم خخخ )
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
قشنگ بود حمید خان :)
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
اون نقطه خان رو بذار پایین که ما به تو میگیم حمید خان کسی تو بزرگواریت شک نکنه :))))) ما چاکرتیم :))))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
:)) اختیار داری، هم جان مایی هم خان ما ، جون بخواه
رفیعه
رفیعه
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
اینو باس با صدای خودتون گوش کرد=)))
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
و خداوند شبکه های اجتماعی را آفرید ... زشته عه خخخخخخ
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خیلی ریتمش برام آشنا بود...در کل حال کردم باهاش:)
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
ببین با سمفونی ششم بتهوونهماهنگ نبود ؟؟؟!!! :| :| :| :| نمیدونم ریتمشو کجا شنیدی ولی نوش جونت ( کوفتت بشه اگه بگی تقلید کردم خخخخ )
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
مشکوک که میزنی!خخخ...ولی من به تو ایمان دارم!
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
دمت گرم دیگه ... بعد 20 سال زندگی مشترک حالا میگی مشکوک می زنم ؟؟؟!!! ... خخخخخخخ
s_mohsen
s_mohsen
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
حالا که فکر میکنم میبینم اصن ریتمش اشنا نیست!^___^
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/١١/١٠
٠
٠
سلام دوست گرامی:قلمتان ماندگار ودلتان از شادی سرشار باد.
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/١٠
٠
٠
تا شاگردی شما رو میکنیم همینطور خواهد بود استاد :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/١١/١٣
٠
٠
سلام:شماآقا وسرورید.خدایارتان حمیدآقا
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١٠
٠
٠
لدت بردیم...خودتون گفتینش؟؟؟ موفق باشین!
hamid_kh
hamid_kh
٩٤/١١/١٠
٠
٠
بله با اجازه بزرگترا خخخخخ ... نوش جانتون :)))
elnazi
elnazi
٩٤/١١/١٠
٠
٠
البته منظورم " لذت " بود! دستم خورده اشتباه شده !
h_khazae
h_khazae
٩٤/١١/١٨
٠
٠
دمت گرم خیلی باحال بود.....
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات