کافیه پنجره رو ببندی...

کافیه پنجره رو ببندی...

نویسنده : z_amini

هوا سرد است. بوی دود می‌آید. صدای ترافیک ماشین‌ها.. .بوووووووق....داد مردی که سرجای پارک با آن یکی دعوایش شده...گریه بچه‌ای که یک اسباب بازی می‌خواهد ولی مامانش نمی‌تواند بخرد. او پا می‌کوبد و حاضر نیست به مسیرش ادامه بدهد. مردی که کنارخیابان ایستاده چرت می‌زند، سرش رو به پایین خم می‌شود. سیگار از لای انگشتش دارد می‌افتد. آن طرف یک زن (نمیگم خانوم) کنار خیابان عشوه گری می‌کند. این ور پسری دارد با تلفن دعوا می‌کند و فحش می‌دهد!

زنی داد می‌زند: دزد!...و پسرکی چهارده پانزده ساله با کیفی در دست فرار می‌کند!

سرم را از لای پنجره می‌آرم داخل. صورتم یخ کرده اما هوای داخل خانه گرم است. مادرم دارد نماز می‌خواند مثل فرشته‌ها، نه! مثل حوا شده... پدرم نهج البلاغه می‌خواند. گاهی یک چیز کوتاه را با صدای بلند می‌خواند. ولی من حواسم به بیرون خانه بود. خواهرکوچکترم نزدیک بخاری خوابیده. امروز پدرم برایش عروسکی خریده بود و او با خوشحالی کنار خودش خوابانده‌اش... بوی غذای گرم مادرم شامه را نوازش می‌دهد. همه چی آرومه... فقط کافیه پنجره رو به روی سردی و زشتی بیرون را ببندیم و گوش بدهیم به حدیثی که پدر از نهج البلاغه مشغول خواندنش است.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
خوب بود٬فقط کاش حدیثی ک پدر داشتن میخوندن رو هم ذکر میکردید!موفق باشید!
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم...متاسفم ان شاالله سری بعد به این نکته هم توجه میکنم. ممنون از حضورتون.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
حرفتون دریافت شد خانم امینی؛ خانم امینی سعی کنید در تمام علائم نگارشی مثل قسمتِ «مثل حوا شده...» عمل کنید. یعنی علائم می چسبن به کلمۀ ماقبل و بعد فاصله.// یه نقطۀ اضافی بعد از «بوووووووق....» خورده، یعنی ما علامتی به این شکل «....» نداریم// تعبیر (نمیگم خانم) خیلی جالب بود، اما در همین جا عامیانه نوشتین. سعی کنید همین تعابیر خوب و با مفهوم رو هم حتی ادبی بنویسین.// همینجا «نمیگم» درست نیست، چون شما مشغول نوشتنید، بهتر بود اگه مکتوب می کردین: « آن طرف یک زن (نه خانم)...»// جسارت بنده رو به بزرگواری ببخشین، موفق انشالا!
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
سلام.ممنونم از وقتی که گذاشتید.حرف حساب جواب نداره.یه بار دیگه داستان رو خوندم .حق با شماست.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
سلام؛ خواهش می کنم، وظیفه بود.
f_ramezanali
f_ramezanali
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ی سوال میشه ازتون بپرسم؟ ما تو ادبیات نوشتاری چیزی به اسم... (سه نقطه) داریم؟
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
کاش خونه ما هم اینقدر آرامش داشت...
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
این خونه رویای منه.
khojastehsadat_mosavifard
khojastehsadat_mosavifard
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
داستانت قشنگ بود....فضای بیرون رو خوب تشریح کردین
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم. لطف داری خجسته جان
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
:)
z_amini
z_amini
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
همیشه شاد باشید...
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤