چشم می بندم و در هر نظرم می بینم

هم چنان ترکمنِ اسب

رهِ رفتنِ عشق

که نفهمد به کجا می تازد

هوس خواستن است در دلِ من

هوس دشتِ اقاقی به عبورِ کلمه

هوسِ آمدن و ماندن و از حادثه بی تاب شدن

هوسِ فاجعه ی شامِ مجانین که برد

عقل را بسته و زنجیر شده در نگه ام

رهگذرهای دلم می فهمند

که به قول سعدی:

من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر

بندِ پایی که به دست تو بود تاجِ سر است

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
یکی از معدود شعرهایی بود که توی این مدت از خوندش لذت بردم :) راستی جیمی شدنتون مبارک
n_yusefi
n_yusefi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خوشحالم که کسی از خوندن شعرم احساس خوبی پیدا کرده.
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
:)
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
عه! شما یه روز بعد جیمی شدنتون مطلب ازتون منشر شد؟؟ خوش به حالتون
n_yusefi
n_yusefi
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
مثل اینکه!
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
قشنگ بود
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
شعر دلپذیری بود :)‌ من که به شاعرای جیمی یکی اضافه کردم :))
پربازدیدتریـــن ها
تبلیغات