امروز که گذشت ولی قول می‌دم از فردا بزرگ شم

امروز که گذشت ولی قول می‌دم از فردا بزرگ شم

نویسنده : f_behzadfar

یادش بخیر...

اون روزا خیلی تنها بودم، مثل این روزا سخت درگیر امتحانا. یک روز غرق در رویاها و خیالات خودم بودم و دست کودک درونم رو گرفتم و زدیم به دل خیابون. می‌رفتیم و می‌رفتیم، این‌قدر رفتیم که دیگه برای هیچکدوم‌مون رمقی برای راه رفتن نمونده بود، دو تا بستنی گرفتم و نشستیم روی یک نیمکت...

دقیق یادمه غرق حرف و صحبت باکودک درونم بودم که از دور دیدمش، مظلومانه داشت ما رو نگاه می‌کرد، رد نگاهش رو دنبال کردم، دیدم خشک شده رو بستنی دستم! زهرمارم شد، بلند شدم و انداختمش سطل آشغال و باز راه افتادیم. رفتیم خونه ولی تمام طول راه چشمای قهوه‌ای و درشتش از جلوی چشمم کنار نمیرفت.

یک چیزی توی نگاهش بود که می‌گفت اونم تنهاست مثل من و کودک درونم، چشم‌هاش داد میزد که اونم از دنیای آدما خسته است.

فرداش تصمیم گرفتم دوباره برم ببینمش شاید شد و با هم دوست شدیم، شاید سه تایی دنیای رنگی‌تری داشته باشیم. راه افتادم رفتم و آروم بدون این‌که بفهمه روی همون نیمکت نشستم. این‌بار نگاهش سمت دیگه‌ای بود ولی اون تنهایی هنوز توی چشمای قهوه‌ایش بود؛ هرعابری که رد می‌شد رو با دقت نگاه می‌کرد ولی نمی‌دونم چرا ساکت بود، جلوتر رفتم نگاهش رو برگردوند، چشم تو چشم شدیم، هول شدم، صدای قلبم رو می‌شنیدم، می‌گفت خودشه، خودِ خودشه، چند ثانیه بهم خیره شد، تمام حرفایی که آماده کرده بودم یادم رفت، از شیر برنج بودنم حرصم گرفته بود، بهم لبخند زد، حس کردم دیگه کار تمومه، بدون اون هرگز! اما خوب عجله کار شیطونه، باید صبر می‌کردم، باید جو خونه و از همه مهم‌تر مادر خانومی رو برای روبه رو شدن باهاش آماده می‌کردم.

چند روز گذشت یا بهتر بگم چند قرن گذشت، همش توی فکرم باهاش حرف می‌زدم، حسابی گوشه گیر شده بودم، با خودم می‌گفتم اگه باهاش دوست بشم دیگه هیچکدوم تنها نیستیم، چشم‌هاش اندازه‌ی یه دنیا حرف داشت، واییی اون لبخندش...

بلند شدم. یا رومی روم، یا زنگی زنگ. رفتم بهش پیشنهاد دوستی دادم. اون هم برخلاف تصورم خیلی زود قبول کرد، بهش قول دادم خیلی زود با مادرخانومی صحبت کنم، اونم با همون نگاهش قشنگش گفت که منتظرت میمونم.

شب که به مادر خانومی گفتم، نمی‌دونید چه آشوبی شد. همون داد و بی‌دادهای همیشگی ولی من بدون اون نمی‌تونستم. گفتم یا اون یا هیچکس و زدم بیرون.

کارم شده بود از دور نگاه کردنش، بلاخره مادرخانومی با هزار تا شرط و شروط قبول کردن.

رو پا بند نبودم، رفتم دنبالش و با کمال احترام وتشریفات آوردمش خونه.

ولی مادرخانومی حتی به استقبالش نیومد، توی گوشش گفتم ناراحت نباش درست می‌شه با اینکه ناراحت بود ولی قبول کرد. تا صبح گفتیم و خندیدیم... 

یادش بخیر هنوز که هنوزه بعد از پنج سال بهترین دوستمه و همه بهمون حسودی می‌کنن حتی مادر خانومی!

هر وقت بغلش می‌کنم و باهاش حرف می‌زنم با حرص داد می‌زنن اون خرس مسخره گنده رو بزار کنار بیا کارت دارم، منم با اخم میگم تا اسمشو نگین نمیام، مادر خانومی هم عین بمب درحال انفجار درحالی که دندوناشونو بهم فشار میدن، میگن لدفن پونیو خانومو بزارین کنار تشریف بیارین کارتون دارم.

پونیو هم با همون نگاه همیشگیش مثل روز اول میگه برو منتظرت میمونم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
مجتبی خطیب آستانه
مجتبی خطیب آستانه
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
واقعا عالی بود. تهش خیلی خندیدم. قابلیت تبدیل شدن به یک فیلم کوتاه طنز رو داشت:)) اولش فکر کردم که یک بچه رو دیدین و زهرتون شده؛ ولی تهش که فهمیدم خیلی جا خوردم:))
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
منو بگو فک کردم طرف کیه! شوما با این سنتون هنوز شاسخین دارین؟؟؟
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
طرف پونیو خانومه:))اول که من اشاره کردم مال پنج شال پیش یعنی وقتیکه سوم راهنمایی بودم:)دوم یه قانون نانوشته هس که میگه یه رنگی هیچ وقت بزرگ نمیشه:))
sajjad_mohammadi
sajjad_mohammadi
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
رنگی دیگه چیه؟
محمد-۱۵۱:)
محمد-۱۵۱:)
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
واقعأ خیلی این قضیه عروسک دوست بودن دختر خانوما واسم غیر قابله درکه!!گوشه ای از ذهنم رو تاریک کرده!!!مگه داریم؟!و مگه میشه!!!یعنی اینقدر رابطه ی تنگاتنگ با این پانیو خانوم دارید؟!احتمالأ تک فرزند هستید!در هر صورت متن جالبی بود!
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
هم داریم هم میشه:)چیز زیاد عجیبی نیس:)مثه عشق اقا پسرا به توپ و فوتبال و ماشین و تفنگه:)) درسته تک بچه ام اما فک نمیکنم در کلیت ماجرا زیاد فرقی داشته باشه:)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
آخی چقد خوشمله :))) منم دوس دارم یه عروسک گنده ی نرم داشته باشم ازش بجای متکا استفاده کنم! خخخ
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
:))متکااااا؟فرااانک؟؟؟تو چشای من نگا کن متکا؟؟؟چرا خب؟گوناه داره :| کسی حق نداره از گل نازک تر به پونیو عه من بگه -_-
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
حالا که تو چشات نگاه کردم دیدم این آواتارتم پتانسیل خوبی برای متکا شدن داره! عروسکش نیست تو بازار؟؟ خخخخ :پی
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
خخخخ فرانک عصن نمیخواد تو چشمام نگاه کنی خخخ پشیمون شدم:دی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
یادداشتتون عالی بود خانم بهزادفر! حرفی نیست، مسیر مستدام انشالا!
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم جناب میرزا لطف دارید:))روزگارتون رنگی رنگی:)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٦
٠
٠
ممنون که خوندین:))کلا من با عروسکام همینجوری حرف میزنم ملت فک میکنن واقعین خخخ :)
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
:)به کسی چیزی نگین فکر میکردم آخرش به ازدواج میکشه و این حرفا...
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
یا خدا:دی نظری ندارم خخخ خیلیم ممنون:)
الهام خانم
الهام خانم
٩٥/٠٤/٠٤
٠
٠
تولدد مبااااااااااااااااااااااااااااااااارک رنگی جونم الهی 100 ساله چی نه 120 ساله شی نه 120 سال کمه همیشه زنده باشی خخخخ
پربازدیدتریـــن ها
آقا کجایی؟

سربازانت منتظرند

٩٥/١٠/٢٣
مزاج خود را اماده کنید!

این یک نوشته تند است

٩٥/١٠/٢٦
دین داری سخت شده است

شهر زیبا

٩٥/١٠/٢٨
خیالبافی های عاشقانه

آغوش بی مثالت در ذهن من نشسته

٩٥/١٠/٢٧
ای کاش هر روز، روز آخر بود

روز آخر

٩٥/١٠/٢٦
دلم اتفاقات خوب می خواهد

تولدم مبارک!

٩٥/١٠/٢٣
لبخندت برای من قدیمی نمی شود

من و خاطره یک نیمکت رنگ و رو رفته

٩٥/١٠/٢٣
سوغاتی برای دل خسته ما

مادربزرگ

٩٥/١٠/٢٣
با همان لبخند همیشگی

عقب‌ تر بایست!

٩٥/١٠/٢٦
شعری سروده خودم

مثل تفنگ عاشقم که دست خودم نبود

٩٥/١٠/٢٨
داستان کوتاه

رز آبی

٩٥/١٠/٢٦
از زجر بیشتر نجاتش داده بود

دست های مهربان؟!

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

او می آید

٩٥/١٠/٢٧
دست خالی و مشکلات مالی

فقر فرهنگی در سینمای آبغوره گیر

٩٥/١٠/٢٧
حال همه ما خوب است!

از شبکه های مجازی تا دانشگاه های مجازی

٩٥/١٠/٢٩
تا رسیدن پول بروز ندهید!

دندان های نا اهل

٩٥/١٠/٢٥
شعری سروده خودم

گفتار در هم عشق

٩٥/١٠/٢٣
این داستان واقعی است

پاداش یک مرد پولدار

٩٥/١٠/٢٧
هوا خیلی خیلی پس است!

هوای این روزها

٩٥/١٠/٢٥
لعنت به این زنگ دلهره آور

لعنت به اين تكرار

٩٥/١٠/٢٨
تبلیغات
تبلیغات