رستگاری در تاکسی

رستگاری در تاکسی

نویسنده : meshkat

چندی پیش بر آن شدم کمی و فقط کمی توصیه گذشتگان مبنی بر این‌که «وقت طلاست» را آویزه گوش کرده، بلکه رستگار شوم. البته از آن‌جایی که در مورد من تنبلی همیشه جلوتر از اراده حرکت می‌کند، موفق نشدم از اوقات زنده استفاده کنم؛ بنابراین برای اوقات مرده برنامه ریختم که مثلا در اتوبوس و تاکسی، سنت حسنه مطالعه را بجا آورم. پس در حافظه گوشی‌ام فایل‌های متنی جایگزین آهنگ‌های توهم‌زای این زمانه شد.

خرسند از این حرکت فرهنگی، فاصله‌های کسالت بار را به لطف کلمات کوتاه می‌کردم تا این‌که یک روز، در لحظاتی که سرعت تاکسی به صفر میل می‌کرد، شنیدم خانم بغل دستی بابت گرفتن باقی مانده پولش از راننده تشکر کرد. از آن‌جایی که قوای بینایی‌ام معطوف گوشی و گوش‌هایم تنها راه ارتباطی با محیط بود، با شنیدن تشکر خانم مسافر و ایستادن تقریبی اتومبیل، گوشی در دست چپ و مشغول مطالعه، از قدرت زنانه‌ام برای انجام چندکار همزمان استفاده کرده و با دست راستم در را باز کرده، پیاده شده و کنار تاکسی منتظر ماندم تا خانم پیاده شود. در همان حالت غرق در گوشی حس کردم انتظارم بیش از حد معمول طول کشیده و لابد سرکار دارد با ناز و ادا پیاده می‌شود! به نیت تذکر و توپ و تشر چشم از صفحه گوشی برداشتم که دیدم تاکسی راه افتاده و بیست سی متری از من دور شده! مسافران هم چهارشاخ برگشته و از پشت شیشه مرا نگاه می‌کنند!

خانم بغل دستی هم بین شان بود، چرا که اصلا قصد پیاده شدن نداشته و سرعت تاکسی  صرفاً بخاطر ترافیک سنگین کم شده بود! ذهن خوانی لازم نبود، مفهوم بین المللی نگاه‌های خیره و خنده فروخورده راه را بر هرگونه حدس و گمانی می‌بست! آن‌قدر از مجنون بودنم مطمئن بودند که راننده بدون کوچکترین تردیدی، قید کرایه را هم زده بود! با این وجود اما خودم را از تک و تا ننداخته، با خنده‌ای که جمع نمی‌شد دوباره توی تاکسی نشستم و به مطالعه‌ام ادامه دادم. به سنگ پای قزوین هم هیچ ربطی ندارد، حرکت فرهنگی که خجالت ندارد، بله!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
آفرین خانم مشکات؛ سبک روایتتون خیلی خوب بود. به تمرکز شما هنگام مطالعه به سبک خودتون غبطه خوردم و ایضا به خاطر این قدرت زنانه؛ تعلیق در همین چند خط احساس شد. احساس می کنم در پاراگراف دوم چون از "قوای بینایی" استفاده کردین، بهتر بود هم جنس همین دو واژه رو به جای "گوش هایم" استفاده می کردین، اشکال نیست ها، برای یک دست شدن خدمتتون عرض می کنم. به هر صورت حرف نداشت :)
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
سپاسگزارم جناب میرزا ‎:)‎ واقعا خوندن نظرات دقیق و درعین حال سرشار از لطفتون خوشحال و دلگرمم میکنه. تمرکز فوق العاده ای روی مطالعه دارم ولی اغلب دردسازه چون موقعیت ها رو گم میکنم! به نکته ی نغزی اشاره کردین، چشم، منبعد دقت میکنم عبارات یکدست تر باشن. عذرخواهی بابت تاخیر در جوابدهی.
میرزا
میرزا
٩٤/١١/١٠
٠
٠
خواهش می کنم بانو؛ موفق و مؤید باشین!
m_rahsepar
m_rahsepar
٩٤/١١/٠٧
٠
٠
کتابه دیگه!منم توی مدرسه یک دفعه سوتی دادم ومعلمم کتابمو زیر میز دید!سبک نوشتاریتون بامزه وبی ادعا بود.توصیف حالت ها آنقدر زنده بود که یک لحظه نگاه های مسافران مذکور رو جلوی چشمم آورد
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
‎:-)‎ امان از این معلما‎;)‎ بامزه و بی ادعا، یکی از بهترین تعریف هایی که شنیدم. مرسی و عذرخواهی بابت تاخیر.
MahYa_amjad
MahYa_amjad
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خخخ واقعنی تاکسی رفت وقتی که اصلن قرار نبوده مسافر پیاده شه؟ یاد دخدر همساده افتادم چرا ؟ !خخ !مچکر مچکر مچکر
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
محیا، واقعا فکر کرده بودن حواسم سرجاش نیست خب، دیگه رها کردن منو و رفتن‎:)‎
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
از اینکه موجبات خنده و شادی ما رو فراهم نمودید ممنونم، خخخخ
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
اینا کار فرهنگیه جناب‎:)‎
h.naderi
h.naderi
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
کیفی؛ کتابی چیزی اونجا جا نذاشتید؟؟
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
استثناناً نه، ولی کلا خیلی وسایلم جا میمونه! مرسی بابت نکته سنجی تون‎:D
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
چه ضایع:-)
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
تچکر‎;)‎
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
اينم از كار فرهنگي :)
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
کار فرهنگی هم هزینه های خاص خودشو داره‎;)‎
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
دقیقا
Samira
Samira
٩٤/١١/٠٨
٠
٠
خخخ
مشکات
مشکات
٩٤/١١/٠٩
٠
٠
متقابلاً ‎;)‎
H_Daliryan
H_Daliryan
٩٤/١١/١٠
٠
٠
:))) خیلی خوب نوشتید ماجرا رو
meshkat
meshkat
٩٤/١١/١٢
٠
٠
خوبی از خودتونه‎;)‎
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
تبلیغات
تبلیغات