تو هم خونه رو تکون بده! / طنز
از مجموعه داستان‌های عصر کهنه

تو هم خونه رو تکون بده! / طنز

نویسنده : فرانک باباپور

در کتاب «داستان‌های عصر کهنه» در جلد پنجم، فصل احوالات زندگی زناشویی آورده‌اند که؛

زنی بود که خلق و خوی شوهرش او را به تنگ آورده بود و کاری از دستش بر نمی‌آمد. شوهر او همیشه می‌گفت و می‌خندید و با بچه‌ها خوش و بش می‌کرد ولی مدتی بود با کوچک‌ترین مسئله عصبانی می‌شد و داد و فریاد می‌کرد!

پس زن به نزد راهبی رفت تا از او کمک بگیرد، او در کوهستان زندگی می‌کرد، زن از راهب معجونی خواست تا شاید چاره‌ی کارش شود! راهب نگاهی به زن کرد و گفت: رد صلاحیت شده است؟

زن گفت: رد صلاحیت چیه؟ کلا یه بار کلاس پنجمشو رد شده، یه بارم خواستگاری ردش کردن!

+ آخر این روزها همه‌ی کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت می‌شوند، گفتم شاید شوهر شما هم رد صلاحیت شده. پس حتما یارانه دریافت نکرده‌اید.

- نه اتفاقا همین تازگی رایانه رو واریز کردن، مشکلی نبود.

+ پس می‌ماند تصویب برجام و آزادی بقایی.

- نه ای پیر، از قبل اوناهم این طوری بود!

+ ای بابا پس چه مرگش است این شوهر شما؟ بگذریم... برای ساختن معجون نیاز به یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است که حیوان بسیار وحشی است و هر وقت تار مویی از سبیل ببر وحشی را آوردی برایت معجونی می‌سازم تا شوهرت با تو مهربان شود.

- راه دیگه ای نداره؟ خدایی خیلی سخته!

+ امممم، بگذار بگویم کوروش بیاید قدری جملات پندآموز زناشویی یادت دهد شاید جواب داد. کوروش کام آن!

کوروش: دستانی که کمک می‌کنند پاک‌تر از دست‌هایی هستند که رو به آسمان دعا می‌کنند.

راهب: نه داداش برای شعار انتخاباتی نیومده، پند زندگی زناشویی بده. از همونایی که به اون زن بدکاره تو اون روستاهه گفته بودی!

کوروش: ولی اون بودا بودا! من نبودا!

راهب: ای بابا، پس یه شعر قشنگ بگو. مثلا اون مگسی را کشتم خوبه.

کوروش: جانِ مادرم اونم حسین پناهی گفته. 

زن: من برم همون سیبیل ببر کوهستان بکنم راحت ترم! 

زن با نا امیدی به خانه‌اش برگشت. غذایی آماده کرد و روانه‌ی کوهستان شد، خود را به نزدیکی غار رساند، از شدت ترس بدنش می‌لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد! چندین شب به همین منوال گذشت. هر شب چند گام به غار نزدیکتر می‌شد، بلاخره ببر وحشی غرش کنان از غار بیرون آمد و ایستاد و به اطراف نگاه کرد! هر شب که می‌گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می‌شدند و...

دو ماه گذشت و بدون این‌که زن معجونی به خورد شوهرش بدهد، خلق و خوی مرد خوب شد و به حالت قبل برگشت. زن شادمان از این‌که به جای صرف کردن چندین ماه و حتی ریسک کردن برای کندن سبیل ببر کوهستان زندگی‌اش خوب شده، نزد راهب برگشت تا راز این اتفاق را جویا شود.

راهب: در این مدت با شوهرت چگونه رفتار کردی؟

زن: کاری به کارش نداشتم، کلا تو حال خودش بود.

+ یعنی صبر و حوصله و عشق و محبتی که به ببر کردی را به او نکردی؟

- نه!

+ خب الان شوهرت رسما گند زد به نتیجه اخلاقی داستان!

راهب مدتی در فکر فرو رفت تا علت را بیابد، سپس چنان نعره‌ای زد که کوهستان لرزید: ای دهنش آسفالت، می خواسته از زیر خونه تکونی و خرید عید فرار کنه!

***

پ.ن: بالا غیرتا در خانه تکانی کمک حال همسر و یا مادر خود باشید! گناه دارند. برای خرید عید هم آن‌قدر بدیهی است که لازم به ذکر نیست؛ باریکلا!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/١١/٠١
١
٠
:)))) خیلی خوب بودا یعنی خیلی =))) آفرین این پند غیر مستقیمت منو گرفت اصلا :))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی ممنون. بله، باشد که کمک دست مادر باشیم! :دی
ka_veh
ka_veh
٩٤/١١/٠١
٠
٠
حالا ما کجا تا خونه تکونی :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
ما از الان باید هفته ای یه بار یادآوری کنیم تا تو ذهنتون بمونه و یادتون نره!
الهام حبشی
الهام حبشی
٩٤/١١/٠١
٢
٠
این یک داستان نیست یک واقعیت هست اما دقیق یادم نیست کدام امام یا شاید هم پیامبر نقلش کردند ، خانمی که با شوهرش مشکلات داشته و به هیچ وسیله ای نتونسته از پس شوهر بداخلاق خودش بربیاد ، بهش می گن باید از یک حیوان درنده که پلنگ یا ببر بوده مراقبت کنه و اون این کار رو انجام میده ، بعد میگن تو قدرت این رو داری که با یک حیوان وحشی به خوبی کنار بیای چس حتما می تونی یک آدمیزاد که شوهرت هست رو هم به زبون ساده : " آدم کنی " / داستان رو خلاقانه به شکل طنز درآورده بودید ، جالب بود /
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
١
٠
بله جملات داستان دقیقا از خودش هستند بدون تغییر. ولی فکر می کردم فقط یک داستان قدیمی و شبیه افسانه باشه، نمیدونستم واقعیه! ممنون که خوندید :)
مرتضی تقی زاده خسرویه
مرتضی تقی زاده خسرویه
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
عالی بود، شبیه این داستان های دیرین دیرین بود، خخخ
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
چه جالب، خیلی دوست داشتم شبیه دیرین دیرین بنویسم برای رادیوپاتوق! این یهویی شبیهش شده! خیلی ممنون :)
elnazi
elnazi
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
خسته نباشی خانوم....=)))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
سلامت باشی خانوم خانوما :)
زهرا خدائی
زهرا خدائی
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
یاد دیرین دیرین افتادم فرانک =)))) ایول عالی گفتی الهی که لب خودتم همیشه خندون باشه که ما رو خندون میکنی فری ژلوفن :دی :))))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
مرسی زهراجون. نه بابا لب خودم همیشه گریونه! مگه نشنیدی که میگن دلقکا از همه غمگینترن؟! عه یعنی من دلقکم؟! نخیرم! خیلی هم خوشحالم :))))
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
کوتا خونه تکونی :) ولی بسی بانمک بود :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
از الان باس خرد خرد شروع کرد تا تموم بشه! اونموقع خرید و خونه تکونی قاطی میشه وقت نمیشه! خلاصه ما پند و اندرزامونو دادیم دیگه!! :)
z_fakoor
z_fakoor
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
بله اینم میشه ...شماچرس می فرمایین :)))))))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
خخخخخ قشنگ نوشتی ولی افعلش یکم زیاد نبود؟هردوسه کلمه یه فعل داش!
هاچ
هاچ
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
جملات کوتاه کوتاه باعث افزایش بار هیجانی و ترسناک طوریِ داستان می شود. (برنامه ی دکتر سلام خخخ)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
اون تیکه هاش مال اصل داستان بودن تغییرشون ندادم! ولی هاچ هم قشنگ میگه. رعب و هیجان داشت! :))))
هاچ
هاچ
٩٤/١١/٠٢
٠
٠
بودا بودا! وای خدا :)))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
:دی/ نبودا؟! :)))
ناشناس
ناشناس
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
بسیار الی بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی ممنونم از شما :)
برنامه نويس
برنامه نويس
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
تست از موبايل
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
:\ :|
b_pirani
b_pirani
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
ممنون خوب بود
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
من ممنونم که خوندین :)
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
ممنون فرانک جان، واقعا عالی بود، مخصوصا نتیجه‌اش :) سبک نوشتنت هم خیلی برام جالب بود :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
١
٠
قربان شما، خیلی نظر لطف شماست که دارید :)) بازم به مطلبهای بنده حقیر سر بزنید :))
میرزا
میرزا
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
یادداشت خوبی بود خانم باباپور. محتوای مطلب هم خوب بودش و داره کم کم نزدیک میشه، نمی دونم شما شروع کردین یا نه، اما من خودم هیچ وقت در خونه تکونی توفیق کمک نداشتم و ایضا توفیق همراهی در خرید عید. اشکال از بنده س صد در صد :)
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خیلی ممنون جناب میرزا. بنده فعلا نصیحت کردن و ایما و اشاره رو شروع کردم!! باشد که موثر افتد! :)
Elham_n
Elham_n
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خخخخ خیلی با حال بود بیچاره آقایون گناه دارند دلت میاد از میخوای ازشون کار بکشی (آیکن خواهر شوهر بازی )
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
نه والا! آقایون با اون روحیات لطیفشون! طفلی ها! مگه میشه بهشون گفت هانی پاشو برو اونور می خوام جارو بزنم؟ اصلا دلم نمیاد!! :||| خواهرشوهرها هم روزی ازدواج می کنند و شوهردار می شوند! حواست باشه! از ما گفتن :)))
Elham_n
Elham_n
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
خخخخ اونموقع قانون تغییر میکنه فرانک گل
naser_j
naser_j
٩٤/١١/٠٣
٠
٠
خخخخ عالی بود ،توصیم اینه دوستان با لحن دیرین دیرین بخونن خعلی فازش بیشتر میشه :) اجازه کپی در کانال هست؟
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
خیلی خیلی ممنون :) وسوسه می شم منم یه برنامه جدید مثل دیرین دیرین بسازم! انشاالله با قسمت های بعدی قصه های عصر کهنه در خدمت شما خواهیم بود :)))) / بله حتما. قابل شما رو نداره :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
آخ آخ من که همه جام درد میکنه!
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/٠٤
٠
٠
الکی مثلا شما خیلی توی خونه تکونی کمک کردید! :))))
s_a_taheri
s_a_taheri
٩٤/١١/١٦
٠
٠
خوب بود آفرین:))
فرانک باباپور
فرانک باباپور
٩٤/١١/١٧
٠
٠
خیلی ممنون :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣